کلاس تاریخ تحلیلی اسلام جلسه ۶

تاریخ تحلیلی اسلام ۶

تاریخ تحلیلی اسلام (جلسه ششم)

با سخنرانی حجة الإسلام و المسلمین سلیمی (مدیر مسؤول مرکز حفظ و نشر آثار علامه عسکری)

متن سخنرانی تاریخ تحلیلی اسلام ۶

عرض سلام و ادب و احترام خدمت یکایک شما عزیزان و سروران گرامی در ادامه سلسله مباحث تاریخ تحلیلی اسلام، دیگر کم‌کم می‌خواهیم وارد بحث ایام ولادت نبی مکرم اسلام و حالات و احوالات آن ایام شویم. قبل از آن می‌خواهم یک جمله بگویم، که بر اساس تذکری که آقای دکتر هفتۀ قبل فرموده بودند که حرف کاملاً دقیقی هم است، این که ما خیلی اصرار داریم که اثبات کنیم عرضم به حضورتان که موحد بودن اجداد پیغمبر را، این یک داستان أظهر مِنَ الشَمس است، یعنی هم دلیل نقلی برایش کم نداریم و هم دلیل عقلی برایش کم نیست. یعنی حتماً ضرورت ندارد که برویم فقط از منابع روایی‌ این را ثابت کنیم، عقلاً هم این بحث قابل اثبات است. بر اساس علم ژنتیک بالاخره فرزندان از نسل‌های قبل از خود از لحاظ ژنتیک تأثیرپذیرند. برای یک شخص کاملی و شخص اکمل که علت العلل خلقت که شخص حضرت رسول اکرم (ص) می‌باشد به طریق اولی اصلاً برای ما قابل قبول نیست که اجداد ایشان افرادی بوده باشند که نستجیرٌ بالله مثلاً از مبحث وحدانیت خدا و ایمان به پروردگار و آن چیزی که ضرورت عالم خلقت است به دور باشد.

حالا فقط چون ما در این جا بحث علمی می‌کنیم یک اشاراتی می‌کنیم. من قبلاً هم گفته‌ام مثلاً داستان ایمان ابوطالب که مرحوم آیة الله میرزا نجم الدین عسکری داییِ مرحوم علامه عسکری که ایشان هم یکی از علمای بزرگ حدیث بود و محدّث بزرگی بود، مثلاً مرحوم علامه عسکری هم یک مقدار از ایشان متأثّر هستند و در مباحثشان یک کتابی نوشتند به نام «ابوطالب حامِّ الرسول» و در مقدمّۀ این کتاب قید می‌کنند که اصلاً من بحث ایمان ابوطالب را نمی‌خواهم بگویم برای این که ایمان ایشان أظهر منَ الشَمس است و این را یک نوع جسارت به جناب ابوطالب می‌دانم که بخواهم ایمانش را ثابت کنم، ولی در باب حمایتش وارد می‌شوم که این قصه را نشان بدهم. حالا در خصوص موحد بودن اجداد پیغمبر هم همین قصه است. دلایل بسیار زیاد است و هفتۀ قبل اشاره کردیم به اجداد پیغمبر (ص) که چه ارتباطات خالصانه‌ای با خدای متعال داشته‌اند و چه دعاهایی و چه اشعاری و چه اقداماتی کرده‌اند و چه احکام و سنت‌هایی که در دوران خودشان به وجود آوردند که همه رنگ و بوی ایمان و باور حقیقی به خدا و اعتقاد به وحدانیّت خدا بوده است.

حالا به سراغ دوران ولادت نبی مکرم اسلام برویم. ببینید در طول تاریخ از زمان حضرت آدم (ع) تا قبل از ولادت پیامبر اکرم (ص) یکی از وظایف مشترک و ثابت همۀ انبیاء این بود که پیغمبر آخر الزمان را معرفی کنند. یعنی در کنار آن کارها و اقداماتی که به ایشان دستور داده شده بود، حالا هر پیغمبری در یک موضوعی، مثلاً جناب شعیب در بحث کم فروشی و یکی در بحث فساد اخلاقی، به غیر از این‌ها موظّف بودند که پیغمبر آخر الزمان را معرفی کنند. این معرفی کردن فقط معرفی به اسم نبود، بلکه عرضم به حضور شما، یک سری روایت‌ها و نشانه‌هایی را در خصوص این پیغمبر اعلام می‌کردند؛ چه اوضاع و احوال تاریخی و چه اوضاع و احوال شخصیّتی. این که در زمان ولادت پیامبر اکرم (ص) چه اتفاقاتی افتاد و این که پیامبر در چه نقطه‌ای از کرۀ زمین خواهد آمد، این که اصلاً این پیامبر بر چه مبنایی تبلیغ شریعت خودش را می‌کند، این‌ها همه به شکل‌های مختلف بیان شده است. مختصری از این بحث در جلد دوم «القرآن کریم و روایات المدرستین» مرحوم علامه عسکری آمده است که ایشان تصویر برخی از صفحات تورات را که در موزه‌های بسیار معتبر دنیا نگه داری می‌شود، در همین جلد دوم «القرآن کریم» آورده‌اند.

این که صراحتاً می‌گوید که این پیامبر از کوه فاران مبعوث می‌شود. یعنی در مکه و این که این پیامبر اسمش بر اساس لغت عِبری «فارقلیط» است. فارقلیط به معنای ستوده شده است که در عربی به معنای «احمد» است. این که این پیامبر بر اساس خون و آتش قیام می‌کند و تلاش می‌کند. یعنی جنگ‌های متعددی بر ایشان تحمیل می‌شود که کمتر پیامبری آن هم در مدت ده سال یک هم چنین وضعیتی داشته است. بیش از ۸۰ غزوه و سریّه در دوران ده سال حضور پیامبر در مدینه بر ایشان تحمیل شد، حالا به جز جنگ بدر که حالا جنگ بدر اصلاً بنای جنگی نبود که بعداٌ به آن خواهیم رسید. ولی مابقی جنگ‌هایی بود که بر پیامبر تحمیل شد و یا پیامبر اکرم شخصاٌ در آن‌ها حضور داشتند که «غزوه» به حساب می‌آید و یا شخصی را به فرماندهی انتخاب می‌کردند و خودِ حضرت در آن حاضر نمی‌شدند که به آن «سریّه» می‌گویند.

پس این شخصیّت یک شخصیّت عملاٌ شناخته شده‌ای است. مثل داستان ایام ظهور حضرت صاحب امر «عج»، وگرنه حضرت که هنوز ظهور نفرمودند اما داستان‌هایی که امروزه ما می‌دانیم که مثلاً در ایام ظهور حضرت چی می‌شود و علائم حتمی چه است و علائم غیر حتمی چه است. حتی حضرت از کجا ظهور می‌کند و چه جمله‌ای می‌فرماید، دیگر همه را شنیده‌ایم. به قدری موضوع مهم بوده که از زمان نبی مکرم به این موضوع اشاره شده، گرچه قبل از پیامبر هم پیامبران دیگر به حضرت صاحب الامر هم اشاراتی دارند ولی از زمان پیامبر اکرم (ص) دیگر خیلی دقیق می‌شود. علائم حتمی این است، «یَمْلَأُ اللهُ به الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً‌« تمام دنیا را ظلم فرا می‌‌گیرد و نکات ریزی که حالا بحث ما نیست. دقیقاً مثل همین داستان برای پیامبر اکرم (ص) هم بوده است.

عده‌‌ای از مومنین آن‌هایی که موحد و خداپرست بودند، قبل از ولادت پیامبر اکرم و آن‌هایی که پیروان کتب و ادیان الهی بودند به شکل‌های مختلفی آمدند و خودشان را نزدیک به کوه فاران کردند. چون اصلاً منطقۀ زندگی آن‌ها از لحاظ جدّ و آباد و فرهنگِ آن‌ها، اصلاً جای زندگی آن‌ها نبود ولی دقیقاً به این خاطر که قرار است پیغمبری در این منطقه ظهور کند، از جاهای مختلف در آن جا ساکن شدند از جمله یهودی‌ها و مسیحی‌ها، که مسیحی‌ها در منطقۀ حیره آمدند یا در منطقۀ نجران در جنوب حجاز و در یمن، یا یهود که یک عده در اطراف مکه و عده‌ای در اطراف شهر یثرب از سال‌ها و بلکه قرن‌ها قبل آمدند و در این منطقه ساکن شدند و تمام هدفشان این بود که به قول خودشان پیغمبر آخر الزمان را درک کنند و خودشان را موحد می‌دانستند و باید به قول معروف ادامه دهندۀ این راه باشند و به این پیغمبر ایمان بیاورند، در این منطقه آمدند.

معروف است که یهودیان یثرب که بعضی وقت‌ها یک جنگ لفظی بین یهودیان و عرب‌های آن منطقه که مشرک بودند پیش می‌آمد، همیشه این مطلب را می‌گفتند که: «به زودیِ زود آن پیغمبر آخر الزمان می‌آید و ما با حمایت او شما را مطیع می‌کنیم.»

ولی خوب یک داستانی در بین پیروان یهود وجود داشت که خودشان را «شعب الله المختار» [یعنی ملت برگزیدهٔ الهی] می‌دیدند. خدا ما را انتخاب کرده و لذا در باورشان نمی‌گنجید که این پیغمبر از بین غیر از یهود باشد. شاید بعضی به این منطقه آمده بودند که می‌گفتند: «قرار است خدا پیامبری تعیین کند و ما باید در آن جا باشیم که از بین ما یک نفر را خدا انتخاب کند»، این حرف‌ها را می‌گفتند.

بسیاری از این‌ها در ایام قبل از ولادت پیامبر و حالا بعد از ولادت نبی مکرم به علت این که خوب یک پیش بینی‌هایی را از طریق تورات می‌توانستند انجام بدهند یا حتی در انجیل در بین مسیحیان، معروف به (کاهن) بودند. کاهنان در اطراف مکه یا کاهنان اطراف یثرب و مناطق مختلف را، چون در بین مردمِ عربِ آن زمان سواد خیلی جایگاهی نداشت و خیلی به خودشان زحمت هم نمی‌دادند و هر جا گرفتاری پیش می‌آمد سراغ کاهنان می‌رفتند. آن کاهنان بر اساس تورات می‌توانستند پیش بینی‌هایی کنند و به اصطلاح یک حرف‌هایی می‌زدند و یک اقداماتی می‌کردند که در آن ایام مقبول مردمِ آن زمان بود، فلذا آن‌ها به عنوان افرادی که واسطه بودند یا نمی‌دانم داور بودند و از ایشان یک حرف شنوی داشتند. حتی پیامبر را به ظاهر که وقتی پیامبر می‌آید این ظاهر را دارد و این شکلی است. مثلاً بینی مبارکش این شکلی است و صورتش این شکلی است، چشمانش این شکلی است و یا پشت کمرش این مُهر نبوت را دارد، همۀ این‌ها را می‌دانستند حتی آیۀ قرآن هم به این قصه تأکید دارد که: «يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ.»[۱] معنی آیه این است که: «او را به خوبی می‌شناسند همان گونه که فرزندان خود را می‌شناسند.» این قدر پیامبر را خوب می‌شناختند، مثل این که اجدادشان را چطور می‌شناختند همان گونه پیامبر را هم می‌شناختند.

خوب بحث خیلی جدّی است و یک سری علائم هم بیان شده که وقتی پیامبر می‌خواهد ظهور کند تمام مظاهر شرک و بت پرستی خلاصه پایمال می‌شود. یهودی‌ها منتظر این قصه بودند و روزی که پیامبر اکرم (ص) به دنیا آمد، تمام بت‌ها نه فقط در کعبه، تمام بت‌هایی که در حجاز و جاهای دیگر بودند نیز همه به رو افتاد. دریاچۀ ساوه که در ایران نیست که به غلط می‌گویند در ایران، نه. مرحوم علامه عسکری (ره) می‌فرمودند که: «این دریاچه در منطقۀ سماوۀ عراق بود و آن دریاچه خشک شد.»

من گاهی با مرحوم علامه شوخی می‌کردم و می‌گفتم که: «حاج آقا خودشان اصالتاً ساوه‌ای بودند»، ولی خوب واقعاً هم همین طور است. در سماوه بود و جوری بود که آن را می‌پرستیدند و یکی از مظاهر شرک بود، دریاچه خشک شد. آتشکدۀ پارس که بیش از هزار سال بود که روشن بود به یک باره خاموش شد و در برخی روایات آمده که برخی از افرادی که موکل بت کده بودند جنون گرفتند و اصلاً حالت‌هایی به آن‌ها دست داده که خودشان هم متعجّب بودند که این چه وضعی است که بر ما پیش آمده است. در سیرۀ ابن هشام داریم که به روایت برخی از افراد که اهل یثرب بودند می‌گویند که روزی که پیامبر اکرم به دنیا آمد کاهن بزرگ منطقۀ یثرب فریاد زد که: «منجی آخر الزمان ظهور کرد»، حالا با آن علائمی که در آسمان می‌دید یا در ستارگان دیده می‌شد به این باور رسیدند و مطمئّن شدند که این اتفاق افتاده است.

طبیعتاً خدا زمینه‌هایی را فراهم می‌کند و یک سری افراد هم هستند که بر مبنای این که می‌گوییم که: «هرگز زمین خدا از حجت خدا خالی باقی نمی‌ماند»، و بر اساس آیۀ «انّي جاعلٌ في الارضِ خلیفة» و باید در پرانتز بگویم (مقام خلیفة الله مخصوص آدم‌های خاص است نه همۀ انسان‌ها). اصلاً انسان به عنوان خلیفۀ الهی نیست، فقط افراد خاصی هستند که خلیفۀ الهی هستند و بدون هیچ فاصله‌ای یعنی بین این‌ها فاصله‌ای نمی‌افتد و دائماٌ این سلسله باقی است تا قیام قیامت، یعنی همان طور که آدم ابوالبشر به عنوان اولین انسان به عنوان حجت الهی شناخته می‌شود و خلیفۀ الهی است، آخرین انسان هم که در این کرۀ زمین زندگی خواهد کرد که بعد از او می‌خواهد قیامت بشود، آن آخرین نفر هم حجت الهی است.

طبیعی است که در این برهۀ زمانی حالا از زمان حضرت عیسی (ع) را در نظر بگیریم تا ظهور نبی مکرم اسلام (ص)، این وسط خیلی‌ها حجت الهی بودند حالا یا شناخته شده‌اند یا شناخته شده نیستند، به هر حال محال است که این گونه نباشد.

ما به افرادی برمی‌خوریم که هم نسبت فامیلی با نبی مکرم دارند و هم شخصیّت‌های ممتاز فکری و فرهنگی آن منطقه که حالا ما به عنوان منطقۀ جهل و جهالت می‌شناسیم. واقعاً این انسان‌ها با آن شرایط و آن وضعیّت آن زمان یک اعجوبه‌هایی بودند که ما هفتۀ قبل در مورد آن‌ها [اجداد پیغمبر] صحبت کردیم. یکی از آن‌ها جناب عبدالمطّلب است که جناب عبدالمطّلب جایگاه خیلی پر رنگی در این قصه دارد و آن دقتِ نظرهایی که جناب عبدالمطّلب از قبل از ولادت پیامبر و بعد از ولادت پیامبر که تا سن ۸ سالگی پیامبر که ایشان حضور داشتند، یک اتفاقات عجیبی را از ایشان می‌بینیم که خیلی مثال زدنی است. نمی‌خواهم بگویم که اصلاً به آن اشاره نشده است ولی خیلی کمتر به آن اشاره شده است.

اولین موضوع این جا است که جناب عبدالمطّلب ده تا پسر دارد که کوچکترین آن‌ها جناب عبدالله است. جالب این جا است که برای این که برای جناب عبدالله همسر انتخاب کند خیلی وسواس به خرج داده که برای بقیۀ فرزندانش این وسواس را نداشته است. وقتی که می‌خواست برای جناب عبدالله همسر انتخاب کند دستور داد که با چه زحمتی بگردند نه فقط در مکه، بلکه در شهرهای مختلف برای همسریِ ایشان که نهایتاً به جناب آمنه بنت وهب (س) رسید. جناب آمنه خیلی جالب است که اسم کامل ایشان را بگویم، آمنه بنت وهب بن عبد مناف بن زهرة بن کلاب بن مرّة بن کعب بن… همه از اجداد پیغمبرند.

در سیرۀ ابن هشام آمده است که می‌گوید: «آمِنَةَ بِنْتَ وَهْبٍ وَهِيَ يَوْمَئِذٍ أفضلُ امْرَأَةٍ فِي قُرَيْشٍ نَسبًا وَمَوْضِعًا.» هم از لحاظ نسبش و هم از لحاظ جایگاه خودش در آن زمان یک شخصیّت ممتازی بود. حالا جالب است که مادر جناب آمنه شخصی است به نام «بِرَّه» بنت عبدالعزی بن عثمان بن عبدالدار بن قصی بن کلاب و.. پس مادرش هم همین طور است. مادرِ مادرش هم همین داستان را دارد که نام او «اُم حبیب» که مادر بزرگ آمنه بوده، بنت اسد بن عبدالعزی بن قصی بن کلاب و…است.

مادرِ مادر بزرگ ایشان که باز نامش «بِرّه» است بنت عوف بن عبید بن عوویج بن عدی بن کعب بن لوی بن غالب و… است. که در واقع خیلی جایگاه ممتازی دارد در تمام کتب تاریخی، چه پیروان مکتب خلفا و چه پیروان مکتب اهل بیت که من امروز تقریباً همۀ آن‌ها را دیده‌ام. که المغازی واقدی، طبقات ابن سعد، الإمامة السیاسیة ابن قتیبۀ دینوری، انساب الاشراف بلاذری، مروّج الذّهب مسعودی، سیرۀ ابن هشام، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، تاریخ طبری، امطاع الاسماء که من امروز همه را دیدم در همۀ آن‌ها از جناب آمنه به عنوان یک شخصیّت ممتازی یاد می‌کنند. این را هم بگویم که به این موضوع اشاره کنم که پیروان مکتب خلفاء نستجیرٌ بالله جناب آمنه را کافر می‌دانند و می‌گویند که کافر از دنیا رفت. حالا در این خصوص بحث خواهیم کرد.

«فكان رسول الله صلى اللّه عليه و سلم أوسط قومه نسبا، و أعظمهم شرفا، من قبل أبيه و أمه»، از طرف پدر که جناب عبدالمطّلب و ابوطالب که بحث کردیم، از طرف مادر هم قصه دقیقاً همین گونه است و شخصیّت‌های ممتازی هستند.

پیامبر یک جایگاه ممتازی از لحاظ نسب و شرف در منطقۀ حجاز دارد. به هر حال به خواستگاری جناب آمنه رفت. این وسط هم یک به اصطلاح افسانه‌هایی نقل کرده‌اند. مثلاً جناب عبدالله که بسیار زیبا بود و این ثابت شده است و شخصی زیبا رو بود، حالا در برخی تواریخ در کتاب فروغ ابدیّت، جناب آیة الله سبحانی نقل می‌کنند که وقتی جناب عبدالله با حضرت آمنه ازدواج کرد، ۲۰۰ زن در مکه خودکشی کردند. یعنی دیگر ناامید شدند که حضرت عبدالله را به اصطلاح از دست دادند. یک سری شایعات و افسانه‌ای هم نقل می‌کنند که جناب عبدالله همراه با عبدالمطّلب به خواستگاری آمنه می‌رفتند که زنی در مسیر این راه عبدالله را دید و خودش را به جناب عبدالله عرضه کرد، جناب عبدالله به او گفت: «الان نمی‌توانم کاری کنم و پدرم همراه من است و وقتش نیست، من بعداً می‌آیم»، خلاصه همراه عبدالمطّلب به خواستگاری آمنه رفت و ازدواج کرد و بعداً به سراغ آن زن رفت. در سیرۀ ابن هشام نقل شده است که زن به او گفت: «من دیگر به تو حاجتی ندارم و روزی که تو را دیدم یک نوری در وجه تو دیدم و فکر کردم که آن نور، نور نبوت است و می‌خواستم آن نور شامل حال من هم شود، ولی امروز آن نور را در صورت تو نمی‌بینم.» جالب است که جناب عبدالله و عبدالمطّلب این را درک نمی‌کند و آن خانمِ هرزه این را درک کرده و دیده است و سیرۀ ابن هشام هم هیچ سندی برای آن نمی‌آورد و فقط نقل کرده و می‌گوید که هست و از آن رد می‌شود.

واقعاً این طور نیست و همۀ این‌ها داستان‌هایی و آن حرف‌هایی که در مورد جناب عبدالمطّلب و هاشم زدند، همۀ این‌ها بر‌می‌گردد به این داستان که دنبال این بودند که شخصیّت پیامبر را تضعیف کنند، وگرنه هیچ استدلال دیگری در آن نیست. چون از همان بابی که آن‌ها می‌دانستند که این پیغمبر انسان موفقی خواهد بود و دنیا را نجات خواهد داد، بالاخره شیطان و اعوان و انصارش که بیکار نمی‌نشینند و ناامید نمی‌شوند. یکی از درس‌هایی که ما از شیطان باید بگیریم این است که نباید ناامید شویم چون شیطان ناامید نمی‌شود.

در تاریخ هست که شیطان چند جا انسان را نصیحت کرد. حالا چند مورد است ولی من با توجه به وقت یک مورد را برایتان می‌گویم. جناب یحیی شیطان را دید و به او گفت: «چگونه انسان را فریب می‌دهی؟» شیطان در جواب گفت: «من دنبال نقطه ضعف آن‌ها هستم و ناامید نمی‌شوم و بالاخره یک چیزی از این پیدا می‌کنم.» جناب یحیی فرمود: «در من هم نقطه ضعفی پیدا کردی؟» شیطان گفت: «من به تو راهی ندارم و تو پیغمبری، ولی خوب یک نقطه امیدی هست.» یحیی فرمود: «تو در من چه امیدی داری؟» شیطان گفت: «تو شب‌ها زیاد غذا می‌خوری و سحر برای عبادت دیر [نه هرگز بیدار نمی‌شوی] بیدار می‌شوی و این برای من نقطۀ امیدی هست.» جناب یحیی فرمود: «به عزت و جلال خدا قسم می‌خورم که دیگر شب‌ها غذا نخورم»، شیطان هم گفت: «به عزت و جلال خدا قسم می‌خورم که دیگر انسانی را نصیحت نکنم.» به ضرر من است.

بله این‌ها چون می‌دانستند که او موفق خواهد شد، حالا حداقل بتوانیم یک نفوذی کنیم و بیاییم خاندان پیغمبر را، پدر یا مادرش را، اجدادش را سبک کنیم، مثلاً عبدالمطّلب نذر می‌کند که یکی از بچه‌هایش را در راه خدا که در راه خدا هم نمی‌گویند، می‌گویند در کنار کعبه ذبح کند. این عبدالمطّلبی که کارهای بزرگی در مکه انجام داده و این با عقل جور در نمی‌آید. می‌گویند که این کارها را کرده و این حرف‌ها را زدند که هفتۀ قبل به آن اشاره کردیم. این داستان حضرت عبدالله که گفتم هم شامل همین داستان‌هاست.

بالاخره ازدواج کردند و زندگی بین جناب عبدالله و حضرت آمنه خیلی زمان نبرد. برخی روایات می‌گویند که سه ماه بود و حتی برخی می‌گویند که سه روز کل زندگی این‌ها طول کشید. بعد از این که ازدواج صورت گرفت جناب عبدالله برای تجارت به منطقۀ شام رفت و در راه برگشت بیمار شد و در یثرب از دنیا رفت. قبل از این که پیامبر اکرم (ص) به دنیا بیاید.

در کتب تاریخ مثل سیرۀ ابن هشام هم هست که می‌گوید: «عبدالله بن عبدالمطّلب ابو رسولِ الله هَلَکَ و اُمُ رسولِ الله حاملٌ به»، جناب عبدالله از دنیا رفت در حالی که حضرت آمنه (س) حضرت رسول را باردار بودند و حضرت رسول به دنیا نیامده بودند. در برخی کتب تاریخی مثل تاریخ طبری که می‌گوید ظاهراً مثلاً پیغمبر چند ماهه بوده که این درست در نمی‌آید. یعنی بر اساس مجموع کتب تاریخی که نگاه می‌کنیم این شدنی نیست. پیامبر اکرم (ص) اصلاً پدری ندید و قبل از به دنیا آمدنش جناب عبدالله (ص) از دنیا رحلت کرده بود.

مشهور است که پیامبر اکرم (ص) در روز دوشنبه در سال عام الفیل و در ماه ربیع الاول به دنیا آمد. حالا اختلاف در این روز است که در ۱۲ یا ۱۷ ربیع الاول بوده که تقریباً تمام منابع پیروان مکتب اهل بیت ۱۷ ربیع الاول را مبنا می‌دانند، به جز شیخ صدوق که ایشان ۱۲ ربیع را می‌داند و تقریباً همۀ پیروان مکتب خلفا معتقدند که ۱۲ ربیع الاول بوده است، ولی ما خیلی در این قصه سخت نمی‌گیریم و برای ما تفاوتی ندارد. وقتی که پیغمبر اکرم (ص) به دنیا آمد با این اتفاقات که تقریباً تمام مردم مکه این اتفاقات را دیدند. نمونه‌اش این که دیدند که ماه یا یک نوری مثل ماه نه خودِ ماه، یک نوری مثل ماه در شب ولادت پیامبر اکرم (ص) از آسمان به زمین آمد که تمام مردم مکه و اطراف آن این را دیده بودند که تا پایین، تا خانۀ حضرت آمنه رفت و در آن جا متمرکز شد. همه گفتند که: «یک اتفاقاتی در منزل آمنه که منزل عبدالمطّلب به حساب می‌آید به وجود آمده است.» همه این اتفاق را دیدند و فهمیدند که فرزندی در این خانه به دنیا آمده است و گفتند: «هر چه که هست مربوط به این فرزند است»، حالا یهود هم بعدها باخبر شدند و دنبال این پیغمبر می‌گشتند که حالا خدمت شما عرض خواهم کرد.

حضرت آمنه حالا به هر دلیلی که بخشی به دلیل ضعف بدنی بود و بخشی هم مربوط به مصیبت‌هایی بود که او کشیده بود، چون بالاخره یک چنین همسر ممتازی را از دست داده بود. سن مبارکشان هم با جناب عبدالله یکی بود و حضرت آمنه و عبدالله هم سن بودند. وقتی جناب عبدالله از دنیا رفت ۲۴ سال سن داشت و ظاهراً حضرت آمنه هم ۲۴ ساله بود. هیچ لذتی در زندگی نداشت و این فرزند مبارک که به دنیا آمد با این فرزند اُنس گرفته بود. اتفاقاتی که در حین ولادت افتاده بود و به نقل از حضرت آمنه است که برای حضرت عبدالمطّلب نقل کرده بود و ایشان هم از آمنه سؤالاتی پرسیده بود که چه اتفاقاتی در هنگام ولادت افتاد. حضرت آمنه فرمود: «۴ زن آمدند و من را همراهی کردند و این گونه شد»، چون زن‌های مکه آمنه را ترک کرده بودند، حالا از روی حسادت بود که عمده‌اش از روی حسادت بود و یا حالا نمی‌خواستند و حضرت آمنه تنها مانده بود. این ۴ زن برگزیدۀ عالم آمدند و حضرت نبی مکرم به دنیا آمد. حضرت آمنه فرمود: «نوری از فرزندم به آسمان رفت»، او این‌ها را دیده بود و وقتی به عبدالمطّلب گفت او فرمود: «این پیغمبر موعود است.» از همان جا و همان لحظه جناب عبدالمطّلب برای حفظ جان پیغمبر برنامه ریزی کرد که حالا توضیح خواهم داد.

حضرت آمنه شیر نداشت و یک مدت کوتاهی «ثویبه» کنیز ابولهب که عموی پیغمبر هم بود می‌آمد و پیامبر اکرم را شیر می‌داد. اما حسادتی که همسر ابولهب داشت که خیلی حسادت می‌کرد و یکی از زن‌هایی بود که آرزو داشت همسر جناب عبدالله شود همین همسر ابولهب است، و لج و لجبازی زیادی داشت و ثویبه که کنیز ابولهب بود و به قول خودش ابولهب او را به همسرش هدیه داده بود. همسر ابولهب گفت من نمی‌خواهم او بچه را شیر بدهد و خلاصه مانع شد و پیامبر اکرم از همان ابتدا مورد آزمایش قرار می‌گیرد.

روایت داریم در واقع صریحِ روایت داریم که پیامبر اکرم (ص) حتی گریه هم نمی‌کرد. یعنی بچه گرسنه است و نوزاد است، نوزاد به طور طبیعی الان باید چکار کند. نقل از حضرت آمنه است که حتی پسرِ من در نوزادی گریه نکرد. حالا چگونه می‌خواهد بگوید او ممتازِ من است. حضرت عبدالمطّلب به آمنه (س) می‌گفت، می‌گفت: «او برگزیدۀ الهی است»، و حضرت عبدالمطّلب این را می‌دانست. طبیعتاً دنبال این شدند که از دایه استفاده کنند. یک رسمی بود در بین عرب‌ها نه در همۀ سال ، دقت کنید در یک ایام خاصی آن ایام هم معمولاً ایامی بود که مثلاً قحطی می‌شد، یک عده از زنان فقیر اطراف مکه و جاهای دیگر به مکه می‌آمدند، چون مرکزیّت داشت و به دنبال انسان‌های معروف و پولداری می‌گشتند که خلاصه بچه‌های آن‌ها را به دایه‌گی بگیرند و شیر بدهند و از این طریق یک مال بسیار خوبی به دست می‌آوردند. از این مرحله به بعد یک دروغ دیگری را ما می‌بینیم و آن این که چون پیامبر اکرم (ص) یتیم بود، هیچ کس حاضر نمی‌شد او را به دایه‌گی بگیرد. دقیقاً قضیه برعکس است؛ این طور به شما بگویم که برای این که پیامبر اکرم (ص) را به دایه‌گی ببرند با هم رقابت کردند و دعوا شد که همه می‌خواستند این مولود را بگیرند. حالا چرا؟ برای این که جدّش عبدالمطّلب است که او بزرگ مکه است. آن عبدالمطّلبی که سفره پهن می‌کرد و کلّ مردم مکه را غذا می‌داد. عبدالمطّلبی که برای حیوانات وحشیِ بیابان هم غذا تهیه می‌کرد. یک هم چنین انسان کریمی که بگوییم چون پدر ندارد و بچه یتیم است کسی او را به دایه‌گی نمی‌برد نه، سرش دعوا شد و چرا عبدالمطّلب او را به هر کسی نمی‌داد؟ دقیقاً داستان این جا است، چون به جان نبی مکرم می‌ترسید و تا طرف را گزینش نمی‌کرد بچه را نمی‌داد. همه رد شدند وهمه مناسب نبودند و هر کس می‌خواست که او را ببرد، جناب عبدالمطّلب نبی مکرم را نمی‌داد. تا این که جناب حلیمۀ سعدیه (س) بنت ابی ذُویب که پدرش در واقع اسمش عبدالله بود. عبدالله بن الحرث که از قبیلۀ سعد بودند و شخصی به نام سعد بن بکر یک قبیله‌ای برای خودش داشت و این قبیله زیر مجموعۀ قبیلۀ هوازِن بود. این هوازنی‌ها در بیرون از مکه زندگی می‌کردند. در منطقۀ بوبات در جنوب شرقی مکه زندگی می‌کردند که یک منطقۀ خشک و بی آب و علف بود. جالب این جا است که حلیمۀ سعدیه به همراه همسرش جناب حرث بن عبدالعزی بن رفاعه و به همراه نوزادی که داشت و او هم شیرخوار بود و آن شیرخوار بعدها برادر رضاعیِ نبی مکرم شد که نامش عبدالله بن حرث بود، به سمت مکه آمدند تا نوزادی را برای دایه‌گی پیدا کنند و یک دراز گوشی [عجلّکم الله] همراه آن‌ها بود که لنگ بود و اصلاً توان راه رفتن نداشت و یک شتری هم در شُرُف موت بود. خلاصه با چه زحمتی به سمت مکه آمدند و آن جا قسمت شد، ولی حلیمۀ سعدیه را خدا انتخاب کرده بود و عبدالمطّلب این گزینه را بسیار مناسب دید. چرا او را مناسب دید؟ چون اولاً آن‌ها در منطقۀ بی آب و علفی بودند که هر کسی گذرش به آن ‌جا نمی‌افتاد و محل عبور نبود که کاروان‌های تجاری بخواهند از آن منطقه رد شوند،نه؛ یک منطقۀ پرتی بود و وقتی حضرت عبدالمطّلب این گزینه را پیدا کردند خلاصه حلیمۀ سعدیه را انتخاب کردند.

وقتی حلیمۀ سعدیه آمد که پیامبر را شیر بدهد یکی از سینه‌هایش شیر نداشت، جالب است که نبی مکرم هم به آن سینه میل نمودند و حلیمه دید که نمی‌شود ولی بعد دید که نه، این سینه هم پر از شیر شده است و همان جا بود که حلیمه گفت: «این مولود مبارک است.» جالب این که عبدالمطّلب توصیه‌هایی جدّی به حلیمه و همسرش کرد و گفت: «باید شبانه حرکت کنند و از بیراهه بروند که کسی نبیند.» با این حساب بود که پیامبر را دادند و سوار آن دراز گوش شدند. به قدری این حیوان سریع رفت که آن‌هایی که قبل از حلیمه راه افتاده بودند وقتی به مدینه رسیدند و دیدند که حلیمه هم رسیده است تعجب کردند که او با همان الاغ آمده است، آن الاغی که داشت می‌مُرد و لنگ بود، چطور راه رفت و آن شتر سرِ حال شد و اصلاً داستانی شد.

جالب این جا است در همان شبی که پیامبر اکرم (ص) با حلیمۀ سعدیه به قبیلۀ هوازن رفت، گوسفندان این‌ها که از چِراگاه برمی‌گشتند به قدری شیر داشتند که شیر از پستان‌های گوسفندان چکّه می‌کرد، در حالی که برای بقیّۀ گوسفندان این طور نبود. بقیّۀ افراد قبیله می‌گفتند که: «تو این‌ها را کجا به چِرا می‎‌بری؟ بگو که ما هم آن جا ببریم.»

عملاً این برکت در خانۀ جناب حلیمۀ سعدیه دیده شد. مشهور است که گوسفندان حلیمه سالی دو قلو می‌زاییدند و خود حلیمه هم می‌گفت: «برکتِ ما از این بچه است.» او خیلی پیغمبر را به فرزندانش ترجیح داد و پیامبر (ص) دو تا خواهر رضاعی که یکی به نام «شیماء» بود و البته اسم اصلیِ او انیسه بود. انیسه بنت الحرث که معروف به «شیماء» بود و یک خواهر رضاعی دیگر هم دارد، که خواهرش شیماء یک داستانی دارد. این خواهر رضاعی به پیامبر اکرم (ص) ایمان نیاورد و در فتح مکه اسیر شد و به لشکر اسلام گفت: «من خواهرِ رضاعیِ پیامبر شما هستم و من را نزد او ببرید»، وقتی پیش پیامبر آمد خوب سال‌های سال گذشته بود و پیامبر از او علائمی خواست. شیماء گفت: «نشان به آن نشان که این کارها را می‌کردی و مثلاً فلان کار را در کودکی می‌کردی»، خوب هر کسی که خبر ندارد و آن جا پیامبر فهمید که همان خواهر رضاعیِ اوست. پیامبر (ص) او را اکرام کرد و عبای مبارکش را پهن کرد و به گفت: «بیا این جا بنشین، و چی دوست داری؟ اگر می‌خواهی به قبیله‌ات برگردی من با کمال احترام تو را برمی‌گردانم و اگر می‌خواهی این جا بمانی که من با کمال احترام اکرامت می‌کنم.» ولی او گفت: «می‌خواهم که برگردم»، و برگشت و در تاریخ ثبت است که ایشان اسلام نیاورد. اما جناب حلیمۀ سعدیه نه، جناب حلیمه در سال هشتم هجرت رحلت کرد و به همراه همسرش آمد و به پیامبر اکرم ایمان آورد و اسلام آورد و مسلمان شد.

وقتی حلیمه رحلت کرد پیامبر اکرم (ص) بسیار گریه کرد و برایش دعا کرد که من معتقدم که بر اساس این دعای پیغمبر حلیمۀ سعدیه قطعاً یک جایگاه بسیار بالایی دارد. پیامبر یک برادر رضاعی به نام عبدالله داشت و دو خواهر رضاعی به نام‌های خوانه و انیسه که اسم دیگرش شیماء بود.

پس ما نمی‌توانیم این را بپذیریم که پیغمبر یتیم بوده و کسی او را به دایه‌گی نمی‌گرفته نه، سرِ پیغمبر دعوا شد که نهایتاً قسمت ایشان شد. حضرت عبدالمطّلب خیلی حواسش جمع بود و جالب این که جناب آمنه را منع کرد از این که به دیدار فرزندش برود. علت هم داشت، با این که راه خیلی طولانی نبود و راحت می‌توانست به دیدارش برود. قریب به ۵ سال پیامبر اکرم (ص) در قبیلۀ هوازن و قبیلۀ سعدیه بود. نزدیک به ۵ سال یا تقریباً ۴ سال و نیم بود که در آن جا بود و در این مدت پیامبر مادرش را ندید، آمنه هم فرزندش را ندید. علت دارد، چون این انسان قرار است یک دنیایی را نجات دهد. حالا از همه لحاظ قرص و محکم و قوی بود.

یک چیزی که می‌خواستم بگویم این است که قبیلۀ هوازن یک قبیلۀ خیلی با فرهنگ و نسبت به دیگر قبایل یک امتیازاتی داشت و از لحاظ فرهنگی و علمی حتی، پیامبر اکرم سواد خواندن و نوشتن داشت.

حالا می‌گویند که پیامبر اُمّی بوده، اُمّی یعنی چه؟ اُمّی دو تا تعبیر دارد؛ یکی این که اهل اُم القُری است که مکه است و دیگر این که اُمّی بود چون به روش معمول درس نخوانده است. وگرنه پیامبر اکرم (ص) به روایت امام رضا (ع) در کتاب عیون اخبار الرضا می‌گوید که: «پیامبر اکرم به ۷۳ زبان می‌خواند و می‌نوشت. به ۷۳ زبان و نه به یک زبان.» من برای این قصه استدلال قرآنی هم دارم که پیغمبر سواد نوشتن و خواندن داشت. آیه قرآن می‌گوید: «اِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکمْ تَطْهِیرًا»[۲]؛ نمی‌گوید «رجساً» بلکه الف و لام می‌آورد، یعنی هر آن چیزی که تعبیر و معنای بدی بدهد. حالا بی‌سوادی بد است یا خوب است؟ یک نفر بیاید و بگوید که خوب است، اصلاً مگر می‌شود. اصلاً قابل پذیرش نیست. در جای دیگری می‌فرماید: «بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ»[۳]، تلاوت در عربی یعنی چه؟ تلاوت یعنی از رو خواندن و به این تلاوت می‌گویند. پس پیغمبرِ ما هم می‌خواند و هم می‌نوشت. این هم جزءِ همان داستان‌هایی است که گفتند. پیامبرِ ما سواد داشت و در کتاب عیون اخبار الرضا سندش را دارم ولی متأسفانه یادم رفت بنویسم که یادم باشد که هفتۀ بعد سند این روایت را برای شما بیاورم.

چون یک نفر به خدمت امام رضا (ع) رسید و گفت: «آیا پیغمبر سواد خواندن و نوشتن داشته است؟» امام رضا (ع) فرمودند: «تو چه شنیده‌ای؟» آن مرد گفت: «شنیدم که پیامبر سوادی نداشته است.» امام فرمودند: «کَذَبوا والله» یعنی امام رضا (ع) قسم جلاله خوردند که والله دروغ می‌گویند.

پیامبر اکرم به ۷۳ زبان می‌خواند و می‌نوشت و این آیه را امام رضا (ع) تلاوت کرد: «هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ»[۴]، یتلوا به معنای تلاوت از رو است. ولی جایی نقل نشده که پیامبر این سواد را از کجا به دست آورده است، ولی نشان می‌دهد که این داستان در قبیلۀ هوازن است و آن جا حضرت سواد خواندن و نوشتن پیدا کرد. طبیعتاً بعد از این که به نبوت رسید چون علم و آن داستان وحی که برای ما قابل درک نیست و یک باره بر پیغمبر وارد شد و طبیعتاً پیامبر از این لحاظ هیچ مشکلی نداشته است.

به هر حال تقریباً ۴ سال و نیم پیامبر در کنار حلیمۀ سعدیه زندگی کرد و یک داستانی پیش آمد که پیامبر اکرم (ص) به مکه بازگشت. آن این که کم‌کم یهود‌ی‌ها طی تعقیب و گریزی که انجام داده بودند فهمیدند که این پیغمبر آخر الزمان است و با کمال تعجب برای آن‌ها از بین عرب‌ها بود و از بین خودشان نبود. چرا این علائم بر این‌ها منطبق می‌شود و نباید بر این‌ها منطبق شود و حتماً باید بر یک یهود منطبق شود. خلاصه به این نتیجه رسیدند که یک طوری او را از بین ببرند. تا این که جناب عبدالمطّلب باخبر شد و پیامبر اکرم را نزد خودش برگرداند. بعد از ۴ سال و نیم که آمنه فرزندش را ندیده بود، وقتی فرزند را می‌دید که نزدیک به ۵ سالش شده بود. خیلی سخت است و خیلی اتفاقات افتاد. خیلی از یهودیان به اطراف مکه و اطراف یثرب می‌آمدند و پیگیری می‌کردند و عبدالمطّلب هم آن‌ها را یک طوری دست به سر می‌کرد. در یک جاهایی دستور داده بود که حتی با این‌ها تجارت نکنید. چون حرف عبدالمطّلب را گوش می‌کردند و یک مقداری یهود در این قصه دچار مشکل شده بود. چون وقتی من نتوانم تجارت کنم طبیعتاً به مکه هم کمتر می‌آیم و یک سیاستی را عبدالمطّلب پیش گرفته بود که یک طوری جان پیغمبر را حفظ کند.

حالا بر اساس اعتقادی که برخی از علمایِ ما دارند که عبدالمطّلب نبی بود و اصلاً خودش تشخیص می‌داد که الان چه داستانی است و جناب ابوطالب وصیّ عبدالمطّلب بود.

تا این که پیامبر برگشت و نزدیک به یک سال و نیم با مادرش بود. در اواخر این یک سال و نیم آمنه به یثرب مسافرت کرد تا هم نزد برادر جناب آمنه و هم خانواده و خاندان مادریِ آمنه در یثرب بودند، همراه با نبی مکرم به یثرب رفت و در آن جا بیمار شد.

[وقتی می‌خواهید روضۀ پیغمبر بخوانید این‌ها را هم بگویید] که پیامبر اکرم (ص) خیلی به مادرش وابسته شده بود، پدر که نیست و مادر را هم که تا ۵ سالگی ندیده بود. وقتی مادر را می‌بیند با آن عظمتی که آمنه (س) داشته [به عقیدۀ من] و آن تعریفی که از او می‌کنند، خلاصه ممتازِ از لحاظ شخصیّت بود. این محبّت و دلدادگی که بین پیامبر و مادرش آمنه بوده که الان برای ما قابل وصف نیست و تاریخ هم خیلی نقل نکرده است، ولی پیامبر خیلی وابسته شده بود و این مادر مریض شد و تصمیم گرفت که به مکه برگردد. مادر حواسش جمع است که این پسرِ من نباید تنها بماند و من اگر بخواهم در مدینه و یثرب از دنیا بروم، خلاصه این دور و بر هم یهود زیاد است و خطر جانی برای پسرِ من دارد، به هر شکلی که ممکن است باید برگردم، ولو به حال بیماری باشد. به او گفتند: «شما با این وضعیّت بمانید و نروید»، اما قبول نکرد. حضرت آمنه حتی نمی‌تواند بگوید که چرا باید برگردم و این حالت امنیّتی قصه باید حفظ شود و می‌گوید: «باید برگردم». خلاصه نشد و در مسیر ارادۀ الهی بر این قرار گرفت که آمنه (س) از دنیا برود.

تاریخ نقل می‌کند که پیامبر وقتی از رحلت مادر باخبر شد تب کرد و بیمار شد. یک بچۀ پنج یا شش ساله برایش خیلی سخت است و تب کرد و گفتند: «پیامبر الان از دنیا می‌رود.» جناب عبدالمطّلب [این جا من می‌خواهم بگویم که او پیغمبر است] نگران شد، خوب آن زمان که نه تلفنی بود و نه نامه‌ای بود، مگر چی بود. پس عبدالمطّلب نگران شد. ده تا پسر دارد که دو تا از پسرانش را فرستاد. ابوطالب و عباس را فرستاد و گفت: «بروید و محمدِ من یک داستانی دارد و خیلی سریع بروید»، رفتند و پیگیری کردند. چون آن زمان که می‌دانید مسیر کاروان‌های تجاری دقیقاً مشخص بود و یک کوریدور داشتند که خارج از این مسیر کسی تردد نمی‌کرد، به دلیل بحث امنیتی‌ بود که مثلاً راهزن و دزد نباشد و فلان باشد و این حرف‌ها، خلاصه به آن کاروان رسیدند و دیدند که جناب آمنه در آن نیست. ابوطالب گفت: «آمنه کجاست؟» گفتند: «او بیمار شده و در راه در منطقۀ ابواء آن‌ها را در آن جا گذاشتیم و خود آمده‌ایم.» ابوطالب خیلی سریع رفت و با این که یهود هم باخبر شده بودند و یهود هم به منطقۀ ابواء آمده بودند برای ترور پیغمبر شش ساله و خدا قسمت کرد که ابوطالب سریع برسد و جنگ شد. با هم جنگیدند و ابوطالب خلاصه آن‌ها را نجات داد و پیامبر اکرم را به مکه آورد و آمنه که رحلت کرده بود در همان منطقۀ ابواء او را دفن کردند.

پیامبر اکرم (ص) در مسیری که بعد از نبوتش از مدینه به مکه برای حج و برای بحث فتح مکه می‌آمدند به این منطقۀ ابواء رفت. راوی می‌گوید که پیغمبر سر قبرِ مادر رفت و به قدری گریه کرد که ضعف گرفت. پیغمبر را ضعف گرفت با این که این همه سال گذشته است. آخر به چه عنوانی و دلیلی شماها می‌گویید که آمنه کافر از دنیا رفته است. پیغمبری که «ما ینطقُ عن الهوی»، کسی که روی هوا و هوس هم اشک نمی‌ریزد. هر عملی از این پیغمبر انجام می‌شود حتماً یک دلیل منطقی دارد.

پیغمبر سر قبرِ مادر از گریه ضعف بگیرد، از محبتّی که به این مادر داشت. حالا بماند، بالاخره به مکه برگشتند و در مکه بلوایی به پا شد. از این که آمنه (س) از دنیا رفته است. عروس بنی هاشم از دنیا رفته است، آن هم با آن شخصیّت و امتیازی که داشت. از آن مرحله به بعد جناب عبدالمطّلب خودش شخصاً در حالی که سن او تقریباً بالای ۱۱۰ سال بود، سرپرستی نبی مکرم را بر عهده گرفت.

عبدالمطّلب تقریباً ۱۲۰ سال عمر کرد. چون بعد از دو سال از رحلت حضرت آمنه عبدالمطّلب از دنیا رفت. ظاهراً عبدالمطّلب ۱۱۸ ساله بود که پیغمبر را نگه داشت. حتی می‌گویند که وقتی عبدالمطّلب به دارالندوه می‌رفت، برای کارهای قضاوت و واسطه‌گری و جایگاه ممتازی بود که هر کسی نمی‌توانست آن جا بشیند، عبدالمطّلب همیشه پیغمبر را با آن وضعیت در بغل مبارک خودش می‌نشاندند. حتی به عبدالمطّلب می‌گفتند که: «این بچه را این جا نگذار.» عبدالمطّلب در جواب آن‌ها می‌گفت: «نه این بچه جایش همین جا است و این آیندۀ روشنی دارد.»

خلاصه دو سال هم پیامبر اکرم (ص) از سن ۶ تا ۸ سالگی با جناب عبدالمطّلب بود و در سن ۸ سالگی [در این بحث یک مقدار خُرد شویم]، خیلی سخت است و این پیغمبر به ظاهر یک روی خوش ندیده است، آن هم در این سن و سالی که هست. در تاریخ مشهور است که پیامبر اکرم (ص) خودشان فرمودند: «أَدَّبَنِي رَبِّي فَأَحْسَنَ تَأْدِيبِي»، یعنی خداى من مرا تاديب نموده و ادب مرا نيكو كرده است. خودِ پیامبر فرمودند که: «خدا مرا تربیت کرد و تربیت احسن انجام داد.»

مثلاً در مکه شخصی بود که می‌خواست خانه‌ای بسازد، چیزی به بچه‌ها می‌داد که سنگ جمع‌آوری کنند، چون آن زمان با سنگ خانه می‌ساختند. در آن زمان لباس عربی بود و رسم بود که در زیر این لباس‌ها چیزی نمی‌پوشیدند و وقتی سنگ‌ها را در داخل دامن می‌گذاشتند و بالا می‌زدند، خلاصه همه چیز مکشوف می‌شد. پیامبر فرمودند: «من خودم سنگ‌ها را جمع کردم و رفتم که در دامنم بریزم و دامن را بالا بیاورم، یک کسی آمد که ملکی بود و روی دست من زد و من فهمیدم که نباید این کار را کنم و آن کار را رها کردم.» یعنی از ابتدا این پیغمبر این گونه بود و همه هم می‌دیدند که این بچه هم با بقیۀ بچه‌ها فرق دارد.

معجزاتی هم از پیغمبر ساطع شد. مثلاً وقتی پیامبر در سن ۱۰ یا ۱۲ سالگی بود، وقتی گوسفندان را برای چِرا می‌برد یکی از افرادی که با پیامبر بوده خودش نقل می‌کند که: «دیدم وقتی پیامبر از کنار گیاهان رد می‌شود و وقتی لباس مبارکش به این گیاهان می‌خورد، همۀ گیاهان در جا سبز می‌شوند.» عجب آدمی است قصه چطور شد.

مثلاً در تاریخ است و من از مرحوم علامه عسکری (ره) این را شنیدم که پیامبر چوپانی کردنش هم فرق داشته است. چون چوپان‌ها پشت سرِ گوسفندان راه می‌روند و آن‌ها را هدایت می‌کنند، ولی پیامبر همیشه از جلو می‌رفتند و گوسفندان در پشت سرش می‌رفتند و نیازی نبود که پیامبر آن‌ها را هدایت کند. پیغمبر که یک بچۀ ۱۰ یا ۱۲ ساله است و این‌ها همه می‌دیدند که عجب چوپانی می‌کند، چطور گوسفندان در پشت سرش می‌روند و هرجا او می‌رود گوسفندان نیز می‌روند و هرگز این‌ها در دره‌ها نمی‌اُفتند و هیچ گرگی از این گوسفندانِ در دست پیغمبر نخورد. اصلاً یک اقبالی به پیغمبر (ص) شده بود که گوسفندان را به او بدهند، برای این که هر جا برود گرگ‌ها سراغ این گوسفندان نمی‌آیند. خلاصه یک چنین داستان‌هایی بود.

رسیدیم تا زمان رحلت حضرت عبدالمطّلب که ببینیم چه اتفاقاتی خواهد افتاد.

 


  1. سورۀ بقره، آیۀ ۱۴۶
  2. آیۀ ۳۳،سورۀ احزاب
  3. آیۀ ۲،سورۀ جمعه
  4. آیۀ ۲،سورۀ جمعه

2 پاسخ

  1. سلام علیکم لطفا در صورت امکان صوت و متن کلاسهای استاد بزرگوار حضرت حجة الإسلام و المسلمین حاج آقای سلیمی حفظه الله را بارگزاری بفرمایید جزاکم الله خیرا

    1. علیکم السلام
      این کار در دستور کار قرار دارد. به زودی انجام خواهد شد، إن‌شاءالله

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *