کلاس تاریخ تحلیلی اسلام جلسه ۱۱

تاریخ تحلیل اسلامی

تاریخ تحلیلی اسلام (جلسه یازدهم)

موضوع: بعثت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)

با سخنرانی حجة الإسلام و المسلمین سلیمی (مدیر مسؤول مرکز حفظ و نشر آثار علامه عسکری)

متن تاریخ تحلیلی اسلام ۱۱

عرض سلام و ادب و احترام خدمت یکایک شما عزیزان و سروران گرامی دارم . من قبل از این که بحثم را در ادامۀ مباحث تاریخ تحلیلی اسلام شروع کنم، یک مطلبی را خدمتتان عرض بکنم. برای عزیزانی که اهل مطالعه و قابل تحقیق هستند قابل استفاده است؛ ما در این مرکز مطالعات اسلامی مرحوم علامه عسکری (ره) ، «مرکز العلامه العسکریة لي الدراسات الاسلامیه» بر اساس آن منویات و دیدگاه‌هایی که مرحوم علامه عسکری (ره) داشتند و آن دغدغه‌هایی که در ذهن ایشان نسبت به این مباحث تاریخ وحدیث و این موارد بود، یک سیر مطالعاتِ عمومی را هماهنگ کردیم و درست کردیم و به صورت یک بروشور تهیه کردیم. افرادی که مایل باشند می‌توانند این موضوع را تعقیب کنند و کتاب‌هایی که هست را تهیه کنند و از این‌ها استفاده کنند. البته سیر مطالعاتیِ آن مربوط به کتب مرحوم علامه عسکری (ره) است. اولین بحث کتاب «تاریخ حدیث پیامبر» است، یک جزوۀ تقریباً شصت صفحه‌ای است و واقعاً یکی از به اصطلاح مباحث کلیدی برای شناخت دقیق مباحث تاریخ اسلام، همین کتاب یعنی شناخت تاریخ حدیث است.

آن سیر تحولی که نسبت به مبحث حدیث پیامبر اکرم (ص) و کلاً جمع آوری و نقلِ حدیث به وجود آمد، مبحث خیلی مهمی است و به انسان کمک می‌کند که یک سری از مطالب کاملاً برایش روشن شود. اولین هم همین کتاب تاریخ حدیث پیامبر به زبان فارسی است، البته یک مبحث دیگری مرحوم علامه عسکری دارند که به زبان عربی به نام «مِن تاریخ الحدیث» که هنوز چاپ شده است. ما در این جا داریم که إن‌شاءالله باید روی آن کار کنیم و آماده کنیم و همین کتابی که به زبان فارسی است، مورد تأیید مرحوم علامه عسکری (ره) بود و در زمان حیات ایشان تهیه شد و مبحث خوبی است.

دومین کتابی که باید مطالعه شود کتاب «سَقیفه» هست، کتاب سقیفه باید این طوری بگویم که به اصطلاح خودش منشأ تحول حدیث در قالب داستان سقیفه را مورد بررسی قرار دادند و کتابِ بسیار خوبی است و مباحثِ بسیار خوب و جالبی دارد؛ مجموعه‌ای از سخنرانی‌های مرحوم علامه عسکری (ره) می‌باشد که در زمان حیات ایشان جمع آوری شده و تنظیم شده و با تأیید مرحوم علامه عسکری هم چاپ شده است.

ما در این مرکز هم همین کتاب «سَقیفه» را مجدداً تجدید چاپ کردیم و یک نسخۀ آن الان این جا هست و اضافاتی را که مرحوم علامه عسکری (ره) نسبت به آن کتاب داشتند که یادداشت کرده بودند، ما در آن جا آورده‌ایم. مضافاً بر این که این را هم بگویم که ما دو تا زونکنِ دیگر از دست خط‌های مرحوم علامه را پیدا کرده‌ایم، که در مورد سقیفه نوشته‌اند و مکتوب است. أن‌شاءالله در این جا تلاش می‌کنیم که با همّت دوستان و همکاران این دست ‌خط‌ها را تنظیم کنیم و آن مواردی را که مشترک است حذف شود و آن مطالبی را که جدید باشد، به همین کتاب سقیفه اضافه کنیم.

کتاب بعدی کتاب «نقش عایشه در تاریخ اسلام» است که به ترجمۀ کتاب «احادیث أم المؤمنین عایشه» است. این کتاب را مرحوم علامه عسکری (ره) نوشته بودند، «احادیث أم المؤمنین عایشه» که به نوعی بررسی حیات و زندگی جناب عایشه همسر پیامبر اسلام است و یک سری بحث‌های تخصصی که در جلد دوم، مرحوم علامه خیلی روی آن کار کرده‌اند؛ در مورد احادیث منحصر به فردی که از عایشه نقل شده و این‌ها را مورد بحث و بررسی و تحلیل قرار دادند.

فقط این طور به شما بگویم که با توجه به نامه‌های متعددی که از برخی از پیروان مکتب خلفا برای مرحوم علامه عسکری (ره) از اقصی نقاط عالم آمد، عرضم به حضور شما که خیلی این کتاب را مورد تحسین قرار دادند. حتی از طرف پیروان مکتب خلفا، چون در این کتاب ایشان بر اساس و مبنای کتب پیروان مکتب خلفا استدلال‌هایشان را مطرح کرده‌اند.

عرضم به حضور شما که به نظر من این خیلی به انسان کمک می‌کند تا تاریخ اسلام را دقیق‌تر درک کند و از این کتاب می‌توان استفاده کرد. چون این کتاب ترجمه شده است، البته عربیِ آن دو جلد است و فارسیِ آن چهار جلد می‌باشد که می‌توانید مراجعه کنید.

کتاب بعدی که باید مطالعه بشود کتاب «نقش ائمه در احیای دین» است. «نقش ائمه در احیای دین» مجموعه سخنرانی‌های مرحوم علامه عسکری (ره) است که سیر مطالعاتی‌اش در مورد حضرت امیرالمؤمنین (ع) و امام حسن مجتبی (ع) و امام حسین (ع) می‌باشد. مرحوم علامه خیلی به این اهمیت می‌دادند که از زمان رحلت پیامبر اکرم (ص) تا زمان بیعت با یزید، یک مطالبی الان مغفول است و باید این‌ها را مورد دقتِ نظر قرار داد که در این کتاب بحث‌های خیلی خوبی را مرحوم علامه عسکری (ره) در مورد امیر المؤمنین و امام حسن و امام حسین (علیهِم السلام) مطرح کرده‌اند. إن‌شاءالله الرَحمان بر اساس نوارهای سخنرانی اعم از صوتی و تصویری که از مرحوم علامه عسکری (ره) داریم، نسبت به بقیه ائمه این‌ها را دسته بندی خواهیم کرد و در ادامۀ بحث نقش ائمه در احیای دین آن‌ها را إن‌شاءالله چاپ خواهیم کرد. اگر چه ممکن است با یک عنوان و یک اسم دیگری باشد و «سیرۀ چهارده معصوم» اسم گذاری خواهیم کرد. بحث جالبی می‌شود، حالا همین نقش ائمه در احیای دین که چاپ شده، بسیار مفید است و در سیر مطالعاتی کسی که بخواهد انجام بدهد باید از این استفاده کند.

مورد آخر هم کتاب «مَعالِمُ المَدرَسَتَین» است، یعنی اگر کسی بخواهد مستقیماً وارد کتاب معالم بشود در یک جاهایی خیلی برایش گُنگ است و اصلاً قابل فهم نیست. این چند موردی را که گفتم اول باید بخواند تا به این کتاب «معالم المدرستین» برسد. این کتاب یک کتاب سه جلدی است، البته جلد چهارم هم به زبان عربی دارد و ما مشغول هستیم که إن‌شالله جلد چهارم را چاپ کنیم. سه جلدِ آن بسیار بحث جالبی است از مباحث مختلفِ اصطلاحات اسلامی و بعد مبحث صحابه و خلافت و این موارد، تا این که ایشان در جلد سوم بحث را به امام حسین (ع) می‌رسانند. اصلاً مقتل ابا عبدالله الحسین (ع) را ایشان در جلد سوم کتاب «معالم المدرستین» آورده‌اند که خیلی کتاب مفیدی است و به زبان فارسی ترجمه شده است. این کتاب با عنوان «دانسته‌های دو مکتب» که این‌ها را دوستان اگر مایل باشند می‌توانند تهیه کنند و این سیر مطالعاتی را برای خودشان اگر خواستند می‌توانند مطالعه کنند و این بروشور را اگر کسی خواست می‌توانیم در اختیارش بگذاریم.

إن‌شاءالله اگر خدا توفیق بدهد قرار شد که ما برنامه ریزی کنیم و این چند کتابی را که خدمتتان عرض کردم در همین مرکز مورد تدریس قرار بگیرد و مطالب را از این کتاب إن‌شاءالله بیان کنیم.

این از این مطلب، اما بحثی را که ما امشب إن‌شاءالله می‌خواهیم خدمت شما عزیزان عرض کنیم، این که رسیدیم به بحث بعثت پیامبر اسلام و تمام آن چه را که در ده جلسۀ قبل گفتیم مقدمه بود. یعنی آن مطالبی را که گفتیم باید بیان می‌شد تا وارد بحث بعثت پیامبر اکرم (ص) بشویم.

عرضم به حضورتان که واژۀ بعثت از ریشۀ «بَعَثَ» در معنای لغوی آن به معنای «بر انگیخته شدن» است. در اصطلاح هم به معنای «برگزیده شدن کسی به مقام پیامبری است» که حالا به اصطلاح تبادل اصلیِ این کلمه بعثت برای ما نسبت به نبی مکرم اسلام است. کسی که به پیامبری می‌رسد و از طریق وحی حالا نزول ملک مقرب الهی را یا به صورت خواب یا به موارد دیگر، یا ملک را می‌بیند یا نمی‌بیند، یا فقط صدایش را می‌شنود. بالاخره نزول وحی برای کسی است که قرار است به پیامبری برسد که اسم آن را ما «بعثت» می‌گذاریم.

اما در مورد بعثت پیامبر اکرم (ص) و تاریخِ این بعثت که در چه روزی و در چه ماهی بوده است اختلاف نظر در بین پیروان مکتب اهل بیت و پیروان مکتب خلفا وجود دارد. تقریباً تمام پیروان مکتب اهل بیت متفّق القول قائل به این هستند که پیامبر اکرم (ص) در بیست و هفتم رجب، چهل سال پس از عام الفیل به نبوت رسیده است. البته تاریخ یعقوبی می‌گوید که چهل و سه سال بعد از عام الفیل بوده که حالا ما خیلی روی آن حساب نمی‌کنیم و یک خبر واحدی است؛ عمده و اکثر و اجماع تقریباً بر این است که در چهل سالگی پیامبر اکرم بوده، نه در چهل و سه سالگی ایشان.

پیروان مکتب خلفا قائل به این هستند که پیامبر اکرم (ص) در ماه رمضان به پیامبری رسیده است. مثلاً کتاب «سیرة النبویة» از ابن اثیر که یکی از تاریخ شناسان بزرگ پیروان مکتب خلفا است و نقل قول‌های مختلفی هم می‌کند. او می‌گوید که: «پیامبر اکرم (ص) یا در هفدهم رمضان یا در هجدهم رمضان و یا در بیست و چهارم ماه رمضان به پیامبری مبعوث شده است.» البته همین ابن اثیر باز هم در ادامه می‌گوید که: «برخی معتقدند که پیامبر در دهم یا دوازدهم ربیع الاول به پیامبری رسیده است.» این نقل قول پیروان مکتب خلفا می‌باشد.

اما ما می‌خواهیم استدلال کنیم که قول بیست و هفتم رجب صحیح است. طبق سبک و روش مرحوم علامه عسکری (ره) به استدلال کتب پیروان مکتب خلفا که اولاً پیروان مکتب خلفا قائل به این هستند که پیامبر اکرم در ماه رمضان به پیامبری رسیده، استدلال قرآنیِ آن‌ها بر این است که خوب قرآن می‌گوید: «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآن»[۱] خوب صراحتاً ماه رمضان را اشاره می‌کند، «أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآن» یعنی ماهی که قرآن در آن نازل شده است. خوب نزولِ قرآن به معنای مبعث و بعثت پیامبر می‌باشد، فلذا پیامبر اکرم در ماه رمضان مبعوث شده است.

یا سورۀ قدر که می‌گوید: «إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْر»، خوب «لَيْلَةِ الْقَدْر» در ماه رمضان است، این استدلالی که آن‌ها می‌کنند روی این مبناست. اما ما به دو دلیلِ عمده این قول را رد می‌کنیم؛ اولاً کلمۀ «انزال» در عربی به معنای نزول دفعتی می‌باشد، یعنی یک چیزی به یک باره نازل شود، این معنای انزال است. «إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْر» یعنی ما در شب قدر به یک باره این قرآن را نازل کردیم یا «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآن» ماه رمضانی که یک جا قرآن بر پیامبر اکرم (ص) نازل شده است.

جلال الدین سیوطی که یکی از بزرگترین مفسّرین معتبر پیروان مکتب خلفا است در کتاب «در المنثور» می‌گوید که: «قرآن به صورت دفعتی در این شب قدر»، یعنی در تفسیر همین آیه «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآن» نقل می‌کند و می‌گوید که: «قرآن در این شب به صورت یک باره چون اُنزِل به کار رفته است، یعنی نزول دفعتی و این قرآن یک باره در این ماه در بیت المعور نازل شد.» آن جا یعنی یک نزول قرآنی که در بیت المعمور آمده و آن جا مانده، بعد وقتی که پیامبر اکرم به نبوت رسید به ترتیب در مدت بیست و سه سال این قرآنی که به صورت دفعتی در بیت المعمور نازل شد، برای پیامبر اکرم بیان شده است و پیامبر هم آن را ابلاغ کرد. بر اساس این قول ما نمی‌توانیم بپذیریم که ماه رمضان، ماه مبعث پیامبر اکرم باشد. بله ماه نزول هست، اما نزول به تعبیر سیوطی که همان نزول دفعتی در بیت المعمور است. پس دو تا بحث داریم: یکی نزول دفعتی قرآن که در ماه رمضان است. یکی هم بحث بعثت پیامبر اکرم که در بیست و هفتم رجب است.

دلیل دیگر هم این است که بسیاری از پیروان مکتب خلفا در کتاب‌هایشان در همین کتاب «سیرۀ ابن هشام» که الان در جلوی من هست و من می‌خواهم چند مطلب از روی آن بخوانم، حتی کتبِ دیگر پیروان مکتب خلفا هم هست، می‌گوید: «اصلاً بعثت پیامبر به صورت خواب و رویا بود، اول بر پیامبر مبعوث شد و بعد از شش ماه یا سه سال مبعثِ اصلیِ پیامبر اکرم تازه شروع شد.» حالا به آن تعابیری که من برخی را برای شما خواهم خواند.

بنا بر این ما نمی‌توانیم بپذیریم که بیاییم بین این انزال قرآن و بعثت پیامبر را جمع کنیم، بنا بر این این بیست و هفتم رجب صحیح است. پیامبر اکرم (ص) در بیست و هفتم رجب به پیامبری مبعوث شد و در ماه رمضان آن بحث شب‌های قدر و نزول قرآن و بحث دفعتی بودن آن که به تعبیر صریحِ لفظ قرآن که «اِنزال» را به کار می‌برد، یعنی دفعتاً و یک جا قرآن در بیت المعمور حالا به قول سیوطی که در «دُرُ المنثور» نقل می‌کند.

حالا به سراغ داستان بعثت برویم که اصلاً اصل داستان چگونه بود. اولاً از دیدگاه پیروان مکتب اهل بیت داستان این گونه است که، پیامبر اکرم به خاطر این اوضاع نابسامانی که در جامعۀ مکه در آن زمان بود، فِسق و فُجور، خلاف اخلاق و موارد این چنینی خیلی با مردم مأنوس نبود. خیلی حَشر و نَشری با مردم نداشت و پیامبر بسیاری اوقات از شهر مکه فاصله می‌گرفت. در طول سال چند ماهی می‌شد که پیامبر اصلاً از مکه خارج می‌شدند و به غار حَرا می‌رفتند. غار حَرایی که در زمان کودکی جدّش حضرت عبدالمطلب این غار را به ایشان معرفی کرده بود، برای این که پیامبر جانشان حفظ شود و خلاصه از شرِّ یهود و حتی برخی افراد در امان باشد. پیامبر را از زمانی که کودک بود، یک کودک شش یا هفت ساله و قبل از رحلت حضرت عبدالمطلب ایشان را به همان غار حرا می‌بردند و پیامبر اکرم (ص) به غار حرا اُنس داشتند.

در برخی از تواریخ آمده است که پیامبر سه ماه از سال را ماه‌های رجب، شعبان و رمضان را در دوران جوانی و قبل از بعثت به آن جا (غار حرا» می‌رفتند و به آن جا اُنس داشتند و به عبادت و تفکر می‌پرداختند. یک روایت مشهوری از پیامبر اکرم که ایشان فرمودند: «تفكر ساعة خير من عبادة سبعین سنة»؛ یک ساعت درست فکر کنیم بهتر از هفتاد سال عبادت کردن است. خیلی مهم است، ولی حالا بعضی نگویند که خوب هیچی برویم و فکر کنیم دیگر نماز نمی‌خواهد نه. در مقایسه، آن حکم الهی و واجب الهی است، باید نماز را بخوانیم. ولی خوب بله اگر انسانی درست فکر کند و خوش فکر باشد نماز بهتری می‌خواند، عبادت دقیق‌تری خواهد داشت و معرفت بهتری پیدا می‌کند.

به هر حال در این ایام بود که پیامبر اکرم به غار حرا می‌رفت و اتفاقاً در همین ایامی که پیامبر به غار حرا می‌رفتند، خوب روزها را روزه می‌گرفتند و امساک از طعام می‌کردند. حضرت امیرالمومنین برای پیامبر اکرم غذا می‌بردند، خیلی مسیرِ زیادی هم هست، یعنی مسیر مکه تا غار حرا که حضرت امیر این مسیر را می‌رفتند و غذا می‌بردند. «سلام الله علیک یا امیرالمومنین» این مسیر را و آن هم در آن سن وسالِ ده ساله یا برخی گفتند خیلی بزرگ‌تر که دوازده ساله بودند، حالا ما ایام بعثت را می‌گوییم ولی قبل از آن هم بوده است.

یکی از حاضران گفت: «می‌گویند که حضرت خدیجه (س) هم این کار را می‌کردند؟»

حاج آقا فرمودند: «حالا این که حضرت خدیجه این کار را کرده باشند، بیشتر معروف است که حضرت خدیجه بیشتر مهیا می‌کردند، حالا مهیا می‌کردند یا که کسی را می‌فرستادند یا احتمالاً خودشان هم می‌رفتند، یا غلامشان را می‌فرستادند، یا امیرالمومنین را می‌فرستادند، به هر حال به این صورت بود.»

روز و آن شبی که بر پیامبر اکرم جبرائیل نازل شد، امیرالمومنین هم حضور داشتند و امیرالمومنین هم صدای جبرائیل را شنید و حالا خیلی جالب است که به شما بگویم که در بسیاری اوقاتی که بر پیامبر اکرم وحی نازل می‌شد، در تاریخ بسیار نقل است که پیامبر اکرم از علی (ع) سؤال می‌کرد: «یا علی شنیدی؟» حضرت علی می‌فرمود: «بله رسول الله شنیدم.» پیامبر می‌فرمودند که: «بنویس.» و امیرالمومنین هم می‌نوشتند و حالا با پیامبر اکرم مقابله می‌کردند و می‌نوشت.

آن روز جبرائیل نازل شد و آن داستانی که به پیامبر اکرم فرمود: «اقْرَأْ» در یک روایت آمده است که: «ما أنا بقارع؟» یعنی پیامبر فرمودند: «من چه بخوانم، من نمی‌دانم که چه بخوانم.» حالا من می‌خواهم یک مطالبی را خدمتتان عرض کنم، در منابع اهل سنت آمده است که: «ما أقرا؟»، «چه بخوانم، من نمی‌دانم که چه بخوانم» و این سه بار تکرار می‌شود. حالا در برخی از روایت است که جبرائیل دستش را روی سینۀ پیامبر اکرم گذاشت، به شکلی که حضرت احساس کرد که نفسش دارد قطع می‌شود و برای بار سوم گفت: «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ، خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ، اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ، الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ، عَلَّمَ الْإِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ»[۲]، خوب این‌ها بیان شد و پیامبر اکرم مبعوث به نبوت شدند که عطف تاریخ است.

در برخی از روایت‌ها از امام باقر (ع) داریم [اگر من اشتباه نکنم] که شیطان و اعوانش روز مبعث دیدند که آسمان و زمین خیلی متحول است، چون یک زمانی این‌ها تا آسمان هفتم هم می‌رفتند و خلاصه برای خودشان اطلاعات جمع می‌کردند و نهایتاً این‌ها از آسمان هفتم منع شدند و تا آسمان چهارم فقط می‌توانستند بروند و موارد این چنینی، خلاصه شیطان صیحه‌ای کشید که اوضاع ما خراب است.

بعد از این که پیامبر اکرم به نبوت رسید، خودِ حضرت می‌فرمایند: «من جبرائیل را به تمامه دیدم.» ببینید این که جبرائیل را به تمامه دیدن یک معنا دارد؛ ظاهراً هیچ پیغمبری به این شکل ندیده است که پیامبر اکرم توانستند به شکل حقیقی جبرائیل را ببینند. خودِ حضرت توصیف می‌کند: «به هر کجا که نگاه می‌کردم جبرائیل را در افق می‌دیدم.» یعنی مثلاً حالا به تعبیر من این جوری می‌شود که مثلاً جبرائیل به گونه‌ای ایستاده بوده که شرق و غرب عالم را گرفته بوده و پیامبر اکرم جبرائیل را می‌دیدند. حضرت فهمیدند که به نبوت رسیدند و وقتی از غار حرا پایین آمدند به هر سنگ و درختی که می‌رسیدند، گیاه به زبان به پیامبر اکرم سلام می‌کردند. «السلامُ علیکَ یا رسول الله» و پیامبر می‌دیدند که کسی نیست ولی متوجه می‌شدند که این صدا از این درخت است یا از این گیاه است، یا از این سنگ است. دیگر به پیامبر مسجّل شد که به پیامبری رسیده است. اصلاً جبرائیل با این کَب‌کبه و این دَب‌دبه و با این اوضاع و با این شکل بی‌نظیر بر پیامبر نازل شود و این گونه حجت بر پیغمبر تمام بشود و یعنی برای حضرت یقین قطعی ایجاد می‌شود. نه این که حالا مثلاً این جا پیامبر نفهمد که چه اتفاقی افتاده است، دارد می‌گوید: «من جبرئیل هستم از جانب خدا و تو به پیامبری رسیدی.»

وقتی پیامبر به منزل برگشتند و به خدمت حضرت خدیجه، خوب اول احساس سرما کرده بودند، که خوب بحث هیبت است، بحث ترس نیست، بحث وحشت نیست، بحث ندانستن نیست. خوب یک هم چنین مسئولیت سنگینی که با این نزول حضرت جبرائیل و این قول که تقریباً بر پیامبر اکرم همه چیز نشان داده شد که تو می‌خواهی پیغمبر شوی، با این اوصاف، با این وضعیت و با این شریعت و با این گستردگی و با این مشکلات، خوب پیامبر همه را درک کرده است و سخت است. پیامبر به منزل آمدند و به حضرت خدیجه فرمود: «من را بپوشان خیلی سردم است.» آیه نازل شد: «يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ»[۳] ای کسی که خودت را پیچانده‌ای، بلند شو و «قُمْ فَأَنْذِر»[۴] انذار کن. تو که حالا پیغمبر شدی باید حالا کارِت را با آن روشی و با آن شرایطی که ما می‌گوییم باید شروع کنی و دیگر خلاصه دوران استراحت تعطیل شد، تعبیر این است.

حضرت خدیجه (س) همان جا عرض کردند که: «من می‌دانستم شما پیامبر می‌شوید.» اگر یادتان باشد در زمان مبحث حضرت خدیجه داستانش را گفتیم که حضرت خدیجه تقریباً با داستان‌ها و مواردی و مستنداتی که شنیده بودند برایشان مسجّل بود که این شخصیت در پیامبر اکرم مُسجّل است و همان جا حضرت خدیجه ـ سلام الله علیها ـ ایمان آوردند و مسلمان شدند و بعد از ایشان هم حضرت امیرالمومنین علی ابن ابی طالب (ع) مسلمان شدند. این قول فقط قول ما نیست، پیروان مکتب خلفا در کتاب «سیرۀ ابن هشام» در صفحۀ ۲۶۴ در جلد اول، این کتاب قدیمی است و تقریباً برای نود سال پیش است؛ حداقل برای نود و خرده‌ای سال قبل است. این کتاب می‌گوید: «قال ابن إسحاق: ثم كان أول ذكر من الناس آمن برسول الله صلى الله عليه وسلم، وصلى معه، وصدّق بما جاء من الله تعالى، علي بن أبي طالب» صراحتِ قول است، یعنی کسی نمی‌تواند این قصه را انکار کند. این که حالا برخی افراد دیگری را برخی روایات می‌گویند که زید بن حارثه اولین نفر از مردها بوده که ایمان آورده است، برخی جناب عبدالله بن عثمان را اولین مسلمان می‌دانند. عبدالله بن عثمان چه کسی بود؟ ابوبکر ابی قحافه است، ابوبکر که اسمش ابوبکر نبود، لقبش ابو بکر است و اسمش عبدالله بود و اسم پدرش در واقع لقبش ابی قحافه بود که اسم اصلیِ پدرش عثمان بود. می‌گویند که اولین نفر عبدالله بن عثمان بود که ما چنین چیزی ندیده‌ایم.

من یک روایتی برای شما بگویم از کتاب تاریخ طبری در جلد دوم، تاریخ طبری که از کتب اهل سنت است و برای آن‌ها معتبر است. یک داستانی را از شخصی به نام «یحی بن عفیف کندی» نقل می‌کند. این یحی بن عفیف کندی از رفقای جناب عباس عموی پیغمبر بود که ظاهراً در شام ساکن بود و برای تجارت به مکه می‌آمد. در یکی از سفرهایش که به مکه آمده بود، با جناب عباس که خودش هم نقل می‌کند و این داستان دقیقاً در کتاب طبری نقل شده است، که نشسته بودند و با هم گفتگو می‌کردند؛ بعد دیدند که یک مرد جوانِ میانسالی آمد و در کنار کعبه ایستاد، سپس پشت سرش یک نوجوانی آمد و ایستاد، بعد از او هم یک زنی آمد و ایستاد. آن کسی که جلو ایستاده بود، خم شد و آن دو نفر هم پشت سرش خم شدند، بعد او به خاک افتاد و آن دو نفر در پشت سرش به خاک افتادند. جناب عباس تعجبِ یحی بن عفیف را دید و به او گفت: «تعجب کرده‌ای؟ آیا می‌دانی این‌ها چه کسانی هستند؟» گفت: «نه، چه کسانی هستند؟» عباس گفت: «آن اولین نفر که جلو ایستاده «محمد بن عبدالله» پسرِ برادرم است و ادعای این می‌کند که از آسمان برایش وحی می‌شود [این دقیقاً بیان شده است] و آن نوجوان آن یکی پسرِ برادرم «علی بن ابی طالب» است و سومین نفر هم همسرِ آن نفر اول است.» این قول جناب عباس است که در تاریخ طبری نقل شده است: «در کرۀ زمین تنها کسانی که به این شریعت معتقدند همین سه نفر هستند.» پس ما این جا اسمی از عبدالله بن عثمان نمی‌بینیم، یا اسمی از زید بن حارثه نمی‌بینیم، هیچ کدام از این‌ها را نمی‌بینیم.

دو تا دلیل عمده از «سیرۀ ابن هشام» خدمتتان عرض کردم و از تاریخ طبری که نشان می‌دهد اولین شخص به قول خودشان صراحتاً امیرالمومنین است. حالا این جا می‌آیند یک توجیهاتی می‌کنند، وگرنه خوب علی ابن ابی طالب نوجوان بود، «حَدَسُ سِن» خیلی روی این مانور می‌دهند اما بقیه بزرگ بودند. مثلاً سیرۀ ابن هشام می‌گوید: «اولین کسی که بعد از علی بن ابی طالب اسلام آورد، زید بن حارثه است.» بعد می‌گوید که: «کان اولٌ ذَکَرٍ أسلم» مثلاً عاقله مردی بود، ظاهراً ده سال از پیامبر کوچک‌تر بود. حالا دربارۀ زید یک مطلبی را بگویم بد نیست، خیلی از پیروان مکتب خلفا روی آن مانور می‌دهند چون تنها کسی است که در بین مسلمانان که اسمش در قرآن صراحتاً آمده است، حتی اسم امیرالمومنین نیامده است؛ ولی اسم زید صراحتاً آمده است در داستان زینب بنت جحش آمده است.

ببینید زید بن حارثه خوب در همان منطقۀ حجاز در منطقۀ دور از مکه زندگی می‌آورد، بین قبایل مکه و آن‌ها جنگ شد و در این جنگ زید بن حارثه اسیر شد و به غلامی او را به مکه آوردند و همان جا در بازار مکه به عنوان برده او را فروختند و برادر زادۀ حضرت خدیجه (س) او را برای حضرت خدیجه او را خرید، او را به حضرت خدیجه (زید بن حارثه) را تحویل داد و غلام خدیجه بود. بعد از این که حضرت خدیجه با پیامبر اکرم ازدواج کردند، حضرت خدیجه زید را به پیامبر بخشید و پیامبر اکرم او را آزاد کرد و به عنوان پسر خواندگی خودش او را گرفت که مدت‌ها ایشان به «زید بن محمد» معروف بود که بعد از این آیه‌ای که نازل شد که پسر خوانده حکم پسر را ندارد و این به همان زید بن حارثۀ خودش برگشت. زید بن حارثه زندگی پر فراز و نشیبی داشت، البته عاقبت به خیر شد، واقعاً عاقبت به خیر شد. بندۀ خدا همسران متعددی گرفت که اولین همسرش «أُمِّ أَیمَن» بود، همین «أُمِّ أَیمَن» معروف که به صراحتِ قول پیامبر از زنان بهشتی است. حالا این امّ ایمن هم خودش داستان دارد، یعنی بگوییم هم بد نیست؛ امّ ایمن یک زن حبشی بود و عرضم به حضورتان کنیز پدرِ پیامبر بود، یعنی کنیز جناب عبدالله بود، بعد امّ ایمن با کسی ازدواج کرد که آن شخص هم از دنیا رفت و بعد همسر امّ ایمن شد که از آن‌ها چه کسی به دنیا آمد؟ «اُسامة بن زید» که معرف حضور است، «من تخلّف عن جيش أسامة» همین اسامه پسرِ جناب زید و جناب امّ ایمن است، البته اسامه عاقبت به خیر نشد. بندۀ خدا بعد از آنی که پیامبر او را به فرماندهی لشکر انتخاب کرد و بعد که حضرت رحلت فرمودند، با ابوبکر بیعت کرد و در خدمت ابوبکر بود و بعد با عُمَر بیعت کرد و خلاصه نهایتاً با امیرالمومنین هم بیعت نکرد. بر خلاف پدرش، جناب زید حالا بعد از امّ ایمن با زینب بنت جحش ازدواج کرد و در واقع زینب بنت جحش دختر عمۀ پیامبر است. جالب این جا است که وقتی که زید هجرت کرد و به مدینه آمد به خواست پیغمبر، پیغمبر آمدند و زینب بنت جحش را برای زید خواستگاری کردند که این همسر زید بشود. جالب این جا است که زینب بنت جیش فکر می‌کرد که پیامبر برای خودش به خواستگاری آمده است و خوشحال بود. بعد دید که برای زید خواستگاری کردند و اول مخالفت کرد و بعد چون قولِ پیغمبر بود سکوت کرد و همسر جناب زید شد و خلاصۀ کلام این‌ها با هم نساختند و خیلی بینشان اختلاف و دعوا می‌شد، پیامبر هم بین آن‌ها را صلح می‌داد و برمی‌گرداند؛ ولی نهایتاً نشد و نتوانستند با هم مصالحه کنند و کار به طلاق کشید. جبرائیل بر پیامبر نازل شد که پیامبر اکرم این زینب بنت جحش را برای خودت بگیر، خوب قصه خیلی سخت بود. ببینید در فرهنگ جاهلی زنِ پسر خوانده در حکمِ به اصطلاح عروسِ خودِ شخص به حساب می‌آمد و نمی‌توانستند با او ازدواج کنند. برای این که اسلام این سنت غلط را به هم بزند اولین مأموریت را به چه کسی داد؟ به پیامبر که «یا رسول الله» خودت عمل کن.

حالا به قول ما «بسم الله الرحمن الرحیم»، حالا چی در مورد ما فکر می‌کنند! حالا این تعبیر ماست. پیامبر چگونه فکر می‌کرد؟ یک مقدار برای پیامبر سخت بود ولی خوب حکم الهی بود و زینب بنت جحش را پیامبر به عقد خود درآوردند و جناب «أُم المومنین زینب بنت جحش» شد.

بعد از آن زید با «أُم کلثوم» بنت عُقبه ازدواج کرد و از او هم طلاق گرفت و همسر دیگری به نام «درة بنت أبي لهب» که دختر همین ابو لهب معروف است، اختیار کرد. نهایتاً هم در جنگ موته فرمانده لشکر شد و با سه هزار نفر و به همراه جعفر بن ابی طالب به موته رفت و در آن جا به شهادت رسید. پیامبر اکرم (ص) برای شهادت زید گریه کرد و برای او طلب مغفرت کرد و طبیعتاً إن‌شاءالله جایگاه خوبی هم دارد. مسلمان خوبی بود و به پیامبر هم خیلی خدمت کرد.

حالا به حسابِ ما پیروان مکتب اهل بیت، سومین نفر که اسلام آورد، از بین انسان‌ها، چون زن و مرد برای ما یکی است و همه انسان هستند. در بین انسان‌ها اول حضرت خدیجه (س) و بعد از امیرالمومنین (ع) و بعد از او هم زید بن حارثه ایمان آورده‌اند. در واقع دومین مردی است که ایمان آورده و خیلی همت کرد و خیلی در دفاع از پیامبر کتک خورد و شکنجه شد ـ سلام الله علیه ـ رحمت الله علیه ـ از اصحابِ خوب پیامبر بود.

خوب این داستانِ ما پیروان مکتب اهل بیت در خصوص داستان مبعث رسول اکرم (ص) است. خیلی به قولی شُسته و رُفته و خیلی دقیق که پیامبر می‌داند که چه اتفاقی دارد می‌افتد؛ اصلاً پیامبر یک شخصیت منتخب است. ما قبلاً بحث‌هایش را کرده‌ایم و دلایل متعدد است که این شخص دارای تفکر دقیقی است و دارای اخلاق درجۀ یکی است و اصلاً فهم بالایی دارد. اصلاً این چیزها به پیامبر نمی‌خورد که بیاییم و بگوییم که مثلاً پیامبر نفهمید که چه اتفاقی دارد افتاد. حالا چرا این‌ها را می‌گوییم؟ برای این که بیاییم و ببینیم که پیروان مکتب خلفا در این باره چه چیزهایی می‌گویند.

من نمی‌دانم از روی آن بخوانم یا نه [چون زمانِ ما هم خیلی کم است] من صفحه‌اش را باز کردم در کتاب «سیرۀ ابن هشام» می‌گوید که: «مَجیءُ جبرائیلُ إِلی النبی في حرا» در این باب: «آمدن جبرائیل در نزد پیامبر اکرم در غار حرا»، با این باب این بحث را مطرح کرده که پیامبر چه کار کرده و خود پیغمبر می‌گوید: «فجاءني جبريل، وأنا نائمٌ» یعنی «در خواب بر من آمد و یعنی این که در بیداری نبوده است.» «بنمط من ديباج فيه كتاب»، «یک پارچه نمطی بود از دیباج برای من آورد که روی آن یک چیزهایی نوشته شده بود.» «فقال: اقرأ» گفت: «بخوان»، «قلت: ما أقرأ؟» گفتم:«چه بخوانم؟» «قال :فغتني به حتى ظننت أنه الموت» یعنی: «چنان من را چلاند که احساس کردم دارم می‌میرم.» دوباره گفت: «بخوان.»گفتم: «بابا چه بخوانم.» حالا من می‌خواهم نوع بیان آنها را بگویم، حالا جناب جبرائیل چیزی نگفت. دوباره می‌آید و طوری او را فشار می‌دهد که دارد می‌میرد. باز می‌گوید: «بخوان.» او می‌گوید: «بابا چه بخوانم» سه بار اتفاق می‌افتد تا بعد این آیه برایش می‌خواند و می‌گوید: «كنت في وسط من الجبل سمعت صوتا من السماء يقول: يا محمد، أنت رسول الله وأنا جبريل»

و می‌گوید: «ای محمد تو رسول خدایی و من جبرائیل هستم.» «قال: فرفعت رأسي إلى السماء أنظر، فإذا جبريل في صورة رجل صاف قدميه في أفق السماء» دیدم که: «جبرائیل بر دو پایش ایستاد و دیدم که به قامت تمام رو به افق ایستاده بود.» «يقول: يا محمد، أنت رسول الله وأنا جبريل. قال: فوقفت أنظر إليه فما أتقدم وما أتأخر.»

ایستادم و به او نگاه می‌کردم، نه به عقب می‌رفتم و نه به جلو، و به او خیره شده بودم. «وجعلت أصرف وجهي عنه في آفاق السماء، قال: فلا أنظر في ناحية منها إلا رأيته كذلك» هر جا که صورتم را برمی‌گرداندم همین جبرئیل را با همین هیبت می‌دیدم. حالا جبرئیل صراحتاً به او چه گفته؟ گفته: «تو رسول خدایی و من هم جبرائیل هستم.» «فما زلت واقفا ما أتقدم أمامي وما أرجع ورائي حتى بعثت خديجة رسلها.»

پیامبر دیر کرده بود و حالا به قول سیرۀ ابن هشام مدتی بود که نبود و جناب خدیجه نگران شده بود. یک عده‌ای را فرستاد که به دنبال پیغمبر بگردند و ببینند که پیامبر کجاست. خلاصه من برگشتم، «وانصرفت راجعا إلى أهلي»، «برگشتم به خانواده‌ام» و «حتى أتيت خديجة فجلست إلى فخذها مضيفا إليها»

یعنی یک ادبیاتی به کار بردند که، جز این که من می‌خواهم بگویم که این‌ها می‌خواهند پیغمبر را سَبُک کنند چیز دیگری نیست. یعنی حرف آن وهابیِ صعودی که می‌گفت: «پیغمبر یک وظیفه‌ای داشت که آمد و رسالتش را ابلاغ کرد و تمام شد و رفت و مُرد و تمام شد و من افتخار می‌کنم که بیست سال سی سال است که در مدینه هستم و حتی یک بار هم به سرِ قبرِ پیغمبر نرفته‌ام.» می‌گفت: «چه خبرتان است مگر پیامبر چه کسی است؟» به این جملات علتش برمی‌گردد، یعنی پیغمبر خسته شده است، ببخشید که این را عرض می‌کنم، چون داریم تاریخ را می‌خوانیم. می‌گوید که: «حضرت آمده به خانه و صاف رفته در بغل خدیجه نشسته»، در این جا نقل می‌کند: «فقالت: يا أبا القاسم، أين كنت؟» «ای ابا القاسم تو کجا بودی؟» و «فوالله لقد بعثت رسلي في طلبك حتى بلغوا أعلى مكة ورجعوا إلى» من عده‌ای را فرستادم که دنبالت بگردند، تا بیرون از مکه هم رفتند ولی پیدایت نکردند. «ثم حدثتها بالذي رأيت» یعنی منِ پیغمبر به او گفتم: «والله این جوری شده است! من نمی‌دانم که قصه چی هست!» بابا من دُم خروس را باور کنم یا قسم حضرت عباس را. تو داری می‌گویی که صراحتاً جبرئیل به او گفته که: «تو پیامبر خدا هستی و من هم جبرئیل هستم.» اما این جا پیغمبر می‌گوید که: «نمی‌دانم چه شده است!» «فقالت: أبشر يا بن عم وأثبت، فوالذي نفس خديجة بيده إني لأرجو أن تكون نبي هذه الأمة» حضرت خدیجه به او گفت: «به تو بشارت می‌دهم که من امید دارم که تو پیغمبر آخر الزمان باشی.» حالا به تعبیر ما حضرت خدیجه گفته: «من فکر می‌کنم که تو پیغمبر شده‌ای.» حالا پیغمبر هم نمی‌داند که چه اتفاقی افتاده و حضرت خدیجه دارد حدس می‌زند که تو پیغمبر شدی. «ثم قامت فجمعت عليها ثيابها، ثم انطلقت إلى ورقة بن نوفل بن أسد ابن عبد العزى بن قصي»، خدیجه لباس پیغمبر را پوشاند و او را در خانه نشاند و به نزد ابن نوفل رفت. همان کسی که بحثش را برای شما گفتیم، آدم مسیحی شده بود ولی موحد بود، کتب تاریخی را مطالعه کرده بود و با تورات و انجیل آشنایی داشت. خلاصه، «وهو ابن عمها» یعنی ورقة بن نوفل پسر عمویِ حضرت خدیجه بود، حالا یا پسر عمو از لحاظ نَسبی و یا از لحاظ قبیلگی مبنایش است و فرقی نمی‌کند. «وكان ورقة قد تنصر» ورقة نصرانی شده بود و مسیحی بود. «وقرأ الكتب» و کتاب‌های مختلفی را خوانده بود. «وسمع من أهل التوراة والإنجيل فأخبرته بما أخبرها [به] رسول الله صلى الله عليه وسلم»، خدیجه آمد و گفت: «پیامبر این طور می‌گوید و ابو القاسم این حرف‌ها را می‌زند.»

«فقال ورقة بن نوفل: قدوس قدوس، والذي نفس ورقة بيده، لئن كنت صدقتيني يا خديجة لقد جاءه الناموس الأكبر الذي كان يأتي موسى» اگر تو می‌خواهی حرف من را باور کن به تو می‌گویم که: «این همان ناموس اکبری است مثل حضرت موسی و این پیغمبر است.» و «وإنه لنبي هذه الأمة، فقولي له: فليثبت» برو به این پیامبر بگو که: «ثابت قدم باش که تو پیغمبر شده‌ای.»این جا است که پیغمبر بگوید: «آهان! من پیغمبر شده‌ام و من نمی‌دانستم.»

قضاوت با خودتان است، الان من خیلی مؤدبانه‌اش را برای شما گفتم. اگر برایتان بگویم، «لا اله الا الله!» بگذارید بگویم ضمن عذر خواهی، چون در این جا صراحتاً دارد نقل می‌کند. حالا حضرت خدیجه حدس زده است که او پیغمبر است و پیغمبر هم نمی‌داند. از او می‌پرسد که: «چگونه تو جبرائیل را دیدی؟» گفت: «من این گونه او را دیدم و مثلاً فلان جور بود.» پیامبر به حضرت خدیجه گفت: «بیا و روی پای راست من بنشین»، آمد و نشست و گفت: «الان چه می‌بینی؟» بگو: «جبرائیل بیاید، جبرائیل آمد» و گفت که: «حالا چه می‌بینی؟» گفت که: «الان این طوری می‌بینم.» گفت: «حالا پاشو و بیا روی پای چپ من بنشین، حالا الان چه می‌بینی؟» گفت: «این را این گونه می‌بینم» گفت: «خیلی خوب »، این خمارش را (روسری) را حضرت خدیجه روی سر پیامبر گذاشت و گفت: «حالا چه می‌بینی؟» گفت: «چیزی نمی‌بینم.» و گفت: «نه تو واقعاً جبرئیل را دیده‌ای، این جن نیست که تو دیده‌ای یا شیطان نیست که تو دیده‌ای.» اصلاً آدم نمی‌فهمد! من نمی‌دانم من چیزی را که با چشمم می‌بینم بهتر درک می‌کنم یا نه.

حالا یک روایت از عایشه داریم که مرحوم علامه عسکری (ره) در جلد دوم کتاب «احادیث أُم المومنین عایشه» این را آوردند که از پیامبر عایشه این را نقل می‌کند که می‌گوید: «پیامبر گفت وقتی که این اتفاق افتاد من می‌خواستم خودم را از کوه پرت کنم.» یعنی می‌خواسته که خود کشی کند.

خدا رحمت کند مرحوم علامه را که می‌گفتند: «به خدا من به این پیغمبری که شما معتقدین ایمان ندارم و من این پیغمبر را قبول ندارم. این چه پیغمبری است که جبرائیل را ببیند و بخواهد خود کشی کند. بعد هم اصلاً نفهمد که چه اتفاقی افتاده است.» آخر این افسانه‌ها چیست، فلذا ما نمی‌توانیم تمام این قصه‌ها را بپذیریم. سیرۀ ابن هشام را برای شما نقل کردم که بالاخره یا حضرت خدیجه پیامبر را متوجه کرده به پیامبری یا ورقة بن نوفل این کار را کرده است؛ پیغمبر هم هیچ اطلاعی نداشته، عجب پس ما پیغمبر شدیم!

آخر چه گونه برنامه ریزی و جبرائیل چگونه آمده حالا بماند.من متن را خواندم ولی ادامه‌اش را نخواندم، یعنی داستان‌های دیگری هم نقل می‌کند. ورقة بن نوفل مثلاً پیغمبر را در کنار کعبه دید و دید که پیغمبر خیلی متحیّر است، به پیامبر گفته: «چه شده است؟» پیامبر هم گفته: «این اتفاق افتاده است.» نوفل گفته: «تو پیغمبر شدی» و پیامبر هم گفت: «آهان! پس من پیغمبر شده‌ام.» فلذا در جای جایِ تاریخِ پیامبر از این به بعد بشنوید که یک انسان ساده و عادی که اشتباه می‌کند، عذر می‌خواهم فحش می‌دهد، توهین می‌کند، موسیقی و ترانه گوش می‌دهد، در مجالس رقص شرکت می‌کند، از این جا به بعد بشنوید.

من این‌ها را برایتان بحثش را خواهم گفت، به ترتیب موضوعاتی که داریم. گفتم در مباحثی که داریم این مبحث در ذهنتان باشد که پیغمبر و اطرافیانش و آن‌هایی که مومن واقعی به او هستند، باید خراب شوند. این‌ها خودِ پیغمبر و این‌ها را تخریب شخصیتی می‌کنند، فلذا الان عادی است که به ما بگویند که شما مشرک هستید که برای ولادت پیغمبر جشن می‌گیرید. مگر چه خبر است؟!

وقتی این مطالب را به این شکل بیان می‌کنند، طبیعی است که افرادی که این حرف‌ها را باور می‌کنند پیغمبر برایشان یک آدم عادی است. مرحوم علامه عسکری (ره) یک بحثی را می‌گفتند که برای من خیلی جدی شد، برای آن اوایلی که من هنوز بحث‌هایم را شروع نکرده بودم. می‌گفتند: «به یک روایتی رسیدم و آن روایت این بود»، که پیامبر می‌گوید که: «خدایا من بشرم و آدمی هستم که عصبانی می‌شوم، خوشحال می‌شوم، هر کسی را که من آن را لعن یا نفرین کردم، خدایا این لعن و نفرین من را، حتی می‌گوید که اگر فحش دادم و هر کسی را لعن کردم»، یعنی پیغمبر هم فحش می‌دهد، «لعن کردم یا فحش دادم خدایا این لعن و فحش من را برایش طهارت و پاکی و عاقبت به خیری قرار بده.»

عجب پیغمبری است! نفهمیدیم که این لعنش به درد می‌خورد، پس این وسط اگر معاویه را پیغمبر لعن کرده دیگر برایش رحمت بوده و معاویه به بهشت رفته است، پیامبر لعنش کرده است. ببینید چقدر شخصیت پیامبر پایین می‌آید. مرحوم علامه می‌گفتند: «من این را که خواندم به فکر رفتم که این حرف‌ها از کجا می‌آید.» سپس ایشان به روایات سیف رسیدند و بعد به یک صد و پنجاه صحابی ساختگی رسیدند و به داستان عبدالله بن سبأ و موارد این چنینی رسیدند.

تا این جا بحث کفایت می‌کند، إن‌شاءالله ادامۀ بحث را به ترتیب به جلو برویم تا ببینیم که به کجا می‌رسیم.

 


  1. سورۀ بقره، آیۀ ۱۸۵
  2. سورۀ علق، آیات ۱ تا ۵
  3. سورۀ مدّثر، آیۀ ۱
  4. سورۀ مدّثر، آیۀ ۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *