تاریخ تحلیلی اسلام (جلسه پنجم)
با سخنرانی حجة الإسلام و المسلمین سلیمی (مدیر مسؤول مرکز حفظ و نشر آثار علامه عسکری)
متن کلاس تاریخ تحلیلی اسلام ۵
بسم الله الرحمن الرحیم
عرض سلام و ادب و احترام خدمت همۀ شما عزیزان و سروران گرامی، بعد از یک وقفۀ دو هفتهای که من در عتبات نائب الزیاره بودم، جلسۀ پنجم را شروع میکنیم. در جلسۀ قبل در خصوص اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی و فرهنگیِ عرب منطقۀ حجاز در دوران به اصطلاح جاهلیّت، یک سری صحبتهایی کردیم. در مورد ادیانی که آنجا وجود داشت و تفکراتی که حاکم بود، سنّتها و آدابی که بین آنها رواج داشت، تأملی داشتم از این که آن را اول گفتم، جلسۀ امروز در مورد معرفی چند تا از اجداد پیامبر اکرم (ص) صحبت میکنم و علت این است که آن بخش را مقدم کردم این بود که ما اول اوضاع و احوال فرهنگی منطقۀ حجاز را ببینیم و سپس ببینیم که یک چنین افرادی هم با این ویژگیها وجود داشتند که به نظر میآید که جلوۀ بالاتر و قویتری نسبت به این افراد که از اجداد پیامبر اکرم (ص) هم هستند دیده میشود. بحث خودمان را با جناب قُصی بن کلاب آغاز میکنیم. قُصی جدّ چهارم نبی مکرم اسلام است و در واقع اولین نفر از خاندان ابن لؤی که از اجداد پیامبر هم است، به ریاست مکه رسید و تا قبل از آن ریاست مکه در اختیار اجداد پیامبر به این شکل نبود. در مورد ولادت و عمر جناب قُصی مطالب کمی وجود دارد یا وجود ندارد و دوستانی که اهل مطالعه هستند چند تا کتاب معرفی میکنم که یکی از آنها تاریخ یعقوبی است. تاریخ یعقوبی یکی از قدیمیترین کتب تاریخی شیعه است و برای قرن سوم میباشد که به فارسی هم ترجمه شده است، دیگری کتاب انساب الاشراف بلاذری است و بعید میدانم که ترجمۀ فارسی داشته باشد و یکی سیرۀ ابن هشام و دیگری کتاب طبقات ابن سعد است که اینها کتابهای خوبی هستند و مراجعه کنید و اطلاعات خوبی به شما میدهد. من مطالبی را که در اینجا عرض میکنم برگرفته شده از این کتابهاست. از ویژگیهای مهم جناب قُصی بحث یکی درایت و مدیریت او بود که بیشتر توضیح میدهیم و یکی راستگویی و سخاوت و عفّت او و موحّد و یکتاپرست بود و ایشان قائل به حرمت شراب بود و تأکید میکرد که شراب خورده نشود. حجابت و سقایت و رفادت و قیادت مکه با ایشان بود و میگویم که چطور شد که به این مرحله رسید.
قصی در عربی به معنای دور افتاده است و چرا به ایشان قصی میگفتند؟ چون وقتی چند ماهه بود پدرش جناب کلاب را از دست داد و مادرش که فاطمه نام داشت با مرد دیگری ازدواج کرد و به همراه او یعنی قصی که بچۀ چند ماهه بود به شام هجرت کردند و در آنجا زندگی کردند تا به سن جوانی رسید. در سن جوانی آنجا بود که به او گفتند که : «اصل و اصالت تو در مکه است و مرکز توحید و جناب ابراهیم (ع) میباشد.» ایشان به منطقۀ مکه برگشت و همراه با کاروان قبیلۀ قضاعه که از شام به مکه میآمدند به این منطقه بازگشت. در آن زمان این سقایت (آب دادن به حاجیان) و حجابت یعنی پردهداری و رفادت که اطعام حجاج بود و ویژگی قیادت که مربوط به پرچمداری و فرماندهی جنگ باشد به عهدۀ قبیلۀ خزاعه بود. خوب آنها خیلی به میل و باب خودشان عمل میکردند، مثلاً به گونهای شده بود که حرام کرده بودند که کسی در اطراف مسجدالحرام ساکن باشد و مکهای با عنوان شهر مفهوم نداشت و تمام قبایلی که در این منطقه زندگی میکردند در صحراها و درّهها و کوههای اطراف زندگی میکردند و متفرّق بودند و گویا کلاً منطقۀ مکه و مسجدالحرام خالی بود، فقط در ایام به اصطلاح حج در آنجا جمع میشدند.
جناب قصی به همراه قبیلۀ قضاعه به عنوان سفر حج از شام به مکه آمد و آنجا اعلام کرد که این گونه نمیشود چون خودش اهل مکه بود و پدران او همه اهل مکه بودند و از شخصیتهای شناخته شدۀ مکه بودند و همه قصی را شناخته بودند. الان داشتم عرض میکردم بخاطر این اسم او را قصی گذاشتند، چون از مکه دور شده بود و لذا به این اسم مشهور شد. بالاخره اعلام مخالفت کرد و در واقع یک جنگی راه افتاد و جناب قصی هم پیروز و موفق در این جنگ شد و با تدابیری که داشت، بسیار بسیار محبوبِ آن منطقه شد. اولین کاری که ایشان کرد این بود که تمام این قبایلی که در اطراف مکه بودند که بعدها به قریش معروف شدند [علتش را خواهیم گفت] ، قریش در عربی یعنی جمع شدن و جناب قصی تمام این قبایل را جمع کرد و به مکه آورد و برای هر کدام مکه را به چهار بخش تقسیم کرد و هر گروه و قبیلهای را در یک بخش ساکن کرد و گفت در آنجا ساکن شوند و خانه بسازند و در واقع اولین کسی بود که مکه را به عنوان یک شهر و یک جای ثابت به وجود آورد. جناب قصی با این که خیلی مخالفتها از قبیلۀ خزاعه دید که شما نباید این کار را کنید چون خودشان قائل به حرمت بودند که مثلاً مردم در کنار بیتاللهالحرام ساکن شوند، اما ایشان مقاومت کردند و در این کار هم موفق شدند و مردم را به این منطقه آورد و ساکن کرد، یکی دیگر از القاب و اسامی جناب قصی قریش است. اصلاً ایشان معروف به قریش شد، قریش یعنی چه؟ قریش یعنی جمع کننده، اینها را جمع کرد. مجمّع هم به آن میگفتند، اسم دیگری که برای جناب قصی گفته شد. بالاخره اینها را جمع کرد و اولین خانهای که در مکه ساخته شد توسط خودِ ایشان بود و اسم آن را دارُالندوه گذاشت. دارالندوه کجا بود؟ جایی بود که محل حل اختلاف و مشکلات و قضاوتها و ازدواجهایی که میخواست انجام شود در اینجا بود و منزل خودش را که نزدیک مسجدالحرام بود دارالندوه نام گذاشت و خودش هم با تدابیری که داشت مشکلات را حل میکرد و مردم را جمع یکدست کرد و در این منطقه ساکن کرد. طبیعتاً عرض کردم حجابت یعنی پردهداری و سقایت یعنی آبرسانی به حجاج، رفادت یعنی اطعام قریش و قیادت را ایشان خود به شخصه بر عهده گرفت. حالا خواهیم گفت که با این تدابیری که داشت چگونه موفقیتهایی کسب کرد. از خدمات جناب قصی که برخی تقریباً بینظیر بود، یکی این که در خود مکه و اطراف مسجدالحرام حوضچههایی از به اصطلاح پوست درست کرد و در اطراف مکه یک چاهی کند به نام «چاه عُجول» و از آنجا آب میکشید و آن زمان هنوز هم چاه زمزم نبود [بعداً خواهیم گفت که چاه زمزم از کجا پیدا شد]، چون بعد از مدتی که قبیلۀ جرهم درگیر یک سری جنگهای داخلی شدند، آمدند و چاه زمزم را پُر کردند و یک سری طلا و جواهراتشان را در آنجا ریختند و چاه را پر کردند و مخفی کردند و دیگر چاه زمزم وجود نداشت. جناب قصی از آن آب به اصطلاح در حوضچههایی که از پوست درست کرده بود میریخت و در واقع سیستم آبرسانی در آن زمان درست کرده بود و آبرسانی به مردم و حجاج را تسهیل داده بود که این یکی از اقدامات ایشان بود.
ایشان اولین کسی است که بعد از حضرت ابراهیم و اسماعیل (ع) برای راهنمایی حجاج در ایام حج، حدود حرم را با نصب یک سری علامتهایی مشخص کرد که این منطقه حرم است و محدودۀ مسجدالحرام است و کاملاً محدوده را مشخص کرد. زمان حضرت ابراهیم این بود و بعد از آن تقریباً از بین رفته بود که ایشان این کار را بعد از حضرت ابراهیم (ع) کرد. سومین کاری کرد جمع کردن تمام قبایل قریش بود که اینها را در مکه اسکان داد که خدمت شما عرض کردم. چهارم، تأسیس مشعرالحرام بود در مزدلفه که محل وقوف و بیتوتۀ حجاج بود که در آنجا منطقهای را درست کرد و با آتش آنجا را روشن کرد و کسانی که از عرفات میآمدند و ممکن بود که راه را گم کنند، با آن آتشی که درست کرده بود دیگر آنها راه را گم نمیکردند و میتوانستند به مراسمشان برسند و بیتوته کنند. کار ایشان تا بعد از اسلام و زمان پیغمبر (ص) هم باقی ماند، یعنی این اقدام قصی تا زمان اسلام هم به این شکل باقی ماند.
پنجم، بازسازی کعبه بود، ایشان بعد از حضرت ابراهیم (ع) اولین کسی است که کعبه را بازسازی کرد و اولین کسی بود که برای کعبه سقف قرار داد چون تا قبل از آن کعبه سقف نداشت و کعبه را بزرگ کرد. ظاهراً مثلاً طول دیوارهای کعبه 9 ذراع بود به 18 ذراع تبدیل کرد و ارتفاع دیوارها را تا 25 ذراع بالا آورد و برایش سقف درست کرد و این باقی ماند. ایشان به قدری به اصطلاح نفوذ و قدرت و درایت و مدیریتِ قوی داشت که تقریباً تمام دستورات او به صورت یک سری احکام اجباری در مکه باقی مانده بود. وقتی از دنیا رفت او را به منطقهای به نام «حَجون» بردند [معروف است] و در آنجا دفن کردند و محل زیارتگاه بود، یعنی بعد از رحلت ایشان مردم یکی از کارهایی که در ایام حج انجام میدادند و حجِ خود را به جای میآوردند، حالا به هر شکلی که بود یکی از کارهایی که میکردند به زیارت قبر او رفته و او را زیارت و یاد میکردند. بعد از این که ایشان در این منطقه دفن شدند، آنجا به عنوان قبرستان رسمی مکه شد و بسیاری از افراد در آنجا دفن میشدند. حضرت عبدالمطلب و ابوطالب در آنجا دفن شدند. اینها مختصری بود از اقداماتی که جناب قصی انجام دادند. عرض کردم شراب را حرام میدانست و گاهی نسبت به این موضوع برخورد هم میکرد که شما نباید این کار را انجام بدهید و به صراحت قول تاریخ مسعودی، ایشان موحّدِ یکتاپرستِ حنفیِ ابراهیمی بود و بر دین حضرت ابراهیم (ع) بود.
من در جلسات اول به طور کامل توضیح دادیم و دیگر کسی نمیتواند بگوید که چرا بر دین ابراهیم بود و بر دین عیسی نبود؟ مشخص است، چون توضیح دادیم که دین ابراهیم (ع) دین جهانی بوده ولی دین حضرت عیسی و موسی دین جهانی نبود و فقط برای بنی اسرائیل آمدند.
از بین فرزندان قصی که سه پسر مشهور داشت، عبد مناف که اسم اصلی او مغیره بود، عبدالله یا عبدالدار و عبدالعزّی بودند که عبدالعزّی از اجداد حضرت خدیجه (س) است یعنی حضرت خدیجه از طریق عبدالعزّی به جناب قصی به پیغمبر میرسد و پیامبر از عبد مناف به جناب قصی میرسد. عبدالعزّی پسری به نام اسد داشت که اسد پسری به نام خویلد داشت که او دختری به نام خدیجه داشت و او [اسد] یک پسری هم به نام عوام داشت. عوام چه کسی بود؟ پدر زبیر عوام بود، پس خدیجه عمّه زبیر میشد. بعداً که جناب قصی داشت از دنیا میرفت تمام این صفات حجابت و سقایت و رفادت و قیادت را بین فرزندانش تقسیم کرد [بین عبدالعزّی و عبدالدار و عبد مناف]، که با هم برای این قصّه همکاری کنند اما یک سری اختلافات پیش آمد و در واقع بنی عبدالدار جنگ راه انداختند که چرا رفادت و سقایت که اصلیترین کار بود در دست عبد مناف باید باشد و در دست ما نباشد. به هر حال اختلاف داشتند و درگیری پیش آمد و کار به جایی رسید که بنی عبد مناف و خودِ جناب عبد مناف یک ظرف عطری آوردند و در کنار کعبه دستشان را به کاسه عطر زدند و با دست به دیوار کعبه کشیدند و به «پیمان المُطَیِّبین» معروف شدند. یعنی خوشبویان و طیّب یعنی خوشبو، وقتی عربها میگویند: «رائحَتُهُ طیّبة» یعنی بوی خوبی دارد. در مقابل آن بنی عبدالدار چه کردند؟ آنها یک کاسه خون آوردند و دست خود را در کاسۀ خون زدند و یک پیمانی به نام «لَعَقة الدمر» را درست کردند. خلاصه درگیری بالا گرفت و شخصی به نام یعرب بن عوف که انسان حکیمی بود در بین آنها قضاوت کرد و همه به قضاوتش راضی شدند و او بود که به آنها فهماند که تنها کسی که میتواند این قصه را حل کند عبد مناف است. ببینید قصه یک جوری است، عبدالعزّی و عبدالدار که انسانهای کم شخصیتی نبودند و شاید به ظاهر در رتبۀ عبد مناف باشند اما کار به جایی میرسد که یک نفر بیطرف جایگاه عبد مناف را نشان میدهد و او هم بعدها ثابت کرد که چه انسان موفقی است و عملاً طوری شد که دوباره ریاست و مدیریت مکه در دست عبد مناف افتاد که از فرزندان جناب قصی است.
عبد مناف به «قمر البطحاء» معروف بود، یعنی به قدری زیبارو بود به این نام معروف شده بود. جالب است که گروهی از قریشیها که یکی از آنها بنی هاشم است به آنها بطحایی گفته میشود یا بطایح هم میگویند چون به جناب عبد مناف که معروف به قمر البطحاء برمیگردند و نام اصلی او که مغیره بود. معروف ترین گروهی که از جناب عبد مناف در مکه باقی ماندند یکی بنی هاشم و یکی بنی امیه بود که به عبد مناف برمیگردند. او نیز چهار پسر داشت، هاشم، عبد شمس، مطّلب و نوفَل نام داشتند. اختلاف در سن اینها که عدهای میگویند هاشم بزرگتر است و برخی معتقدند که عبد شمس بزرگتر بوده است. عرض کردیم که یک سری درگیری بین اینها به وجود آمده بود که نهایتاً به نفع عبد مناف قصه تمام شد و ریاست مکه را عبد مناف در اختیار گرفت و دقیقاً همان کارهایی که جناب قصی پدرش انجام میداد همان را ادامه داد. به قدری ایشان اهل بخشش بود، در تاریخ است که حتی گاهی دستور میداد که برخی شترها را در بیابان و بالای کوهها آنها را نعل کنند تا حیوانات هم بتوانند غذا بخورند، یعنی تا این حد برای حیوانات حساب داشت و خیلی محبوب بود و مطیعش بودند و از او اطاعت میکردند. از همان ایام که عبد مناف بزرگ مکه بود خلاصه جناب هاشم خود را نشان داد و از طرف عبد مناف به چندین سفر رفت به یمن و شامات در واقع سفرهایی کرد که در آن سفرها یک براندازی خیلی تخصصی انجام داد نسبت به وضعیت تجارت در این منطقه که شامل میشد از یمن به مکه و از مکه به مدینه و از مدینه به عراق و شامات که در این محدوده یک بررسی تخصصی انجام داد و به نتایجی رسید که این نتایج بعداً که به ریاست مکه را بر عهده گرفت همه را اجرا کرد که بعداً عرض میکنم که چه کارهایی انجام داد. بعد از رحلت عبد مناف جناب هاشم جایگاه ویژهای پیدا کرد البته جناب شمس هم شخصیت کمی نبود اما عبد شمس ظاهراً یک انسان خیلی فهمیدهای بود و احساس کرده بود که جناب هاشم در این زمینه موفقتر است و لذا سکوت اختیار کرده بود و هیچ اعلام اعتراضی نمیکرد که چرا تو مسؤل باشی و من نباشم نداشت و خیلی دخالت نمیکرد. در صورتی که در جلسات دارالندوه هر چهار برادر حضور داشتند اما خوب عملاً ریاست مکه به جناب هاشم رسید و اسم اصلی جناب هاشم عَمرو است. حالا چرا به او هاشم میگفتند؟ چون در دورانی که ظاهراً اواخر عمر جناب عبد مناف بود و در اوایل به عهده گرفتن کارها توسط جناب هاشم بود که تاریخ این را نمیگوید، یک قحطی در مکه شد که جناب هاشم سفری به شام کرد و در شام [که جالب و عجیب است] که تاریخ یعقوبی این را نقل میکند که در شام دستور داد تا چندین هزار نان بپزند. حالا چرا در شام این کار را کرد علت را تاریخ نمیگوید. چندین هزار نان [بسیار بسیار زیاد] پختند و نان را خشک کردند و همۀ نانها را به مکه آوردند و دستور داد که شترهای زیادی را نعل کردند و خلاصه آب گوشت شتر بسیار زیادی فراهم شد و تمام مردم مکه از آن بخورند و دستور داد تا همۀ نانها را در کاسۀ آبگوشت خرد کنند که به «هشم التّرید» معروف شد. هشم یعنی خرد کردن، هشم التّرید چه کسی این کار را کرده بود؟ شخصی که جناب هاشم بوده که بنیانگذار نان آب گوشت جناب هاشم بود به این دلیل به او هاشم میگفتند وگرنه اسم ایشان عمرو است ولی خوب به این دلیل به ایشان هاشم هم میگفتند. عرض کردم در زمان جناب عبد مناف که ایشان به سفر رفت و یک بررسیهای دقیقی انجام داد نتیجهاش این شد که در دوران ریاست حضرت، ایشان در واقع یک کریدور اقتصادی درست کرد. از یمن به شام و با تمام قبایل این مسیر قراردادهایی را بست برای حفظ امنیت و ضمانت تجارت از خود یمن تا شامات برقرار کرد و در واقع تجارت را به دو بخش تقسیم کرد. در واقع تجارت تابستانه به شام و تجارت زمستانه به یمن و تجّار هم دو بخش میشدند که عدهای در تابستان تجارت میکردند و عدهای در زمستان مشغول تجارت بودند که خیلی حساب شده و با برنامهریزی این کار را کرد. یکی از اقدامات بسیار زیبای جناب هاشم این بود که دستور داد که هر تاجر قریشی در سود تجارتش یک فقیر را سهیم کند و عملاً در دوران جناب هاشم فقیری در مکه وجود نداشت و طبیعتاً این رسم و سنتی شده بود که تجار یک بخشی از سودشان را در اختیار فقرا میگذاشتند، بدون هیچ اعتراض و مشکلی این کار انجام میشد.
نهایتاً جناب هاشم در منطقۀ غزّه [همین غزّۀ فلسطین خودمان] از دنیا رفت و هنوز هم مقبرهاش در غزه است و در بین عربهای آن منطقه به «غزّة الهاشم» معروف شده است چون جناب هاشم در غره مدفون است. سپس اموالش را به مکه آوردند و به خاندان و فرزندانش تحویل دادند. در این که ایشان چند سال عمر کرده است اختلافاتی وجود دارد، مثلاً در جایی گفته شده ایشان 24 سال عمر کرده که کمی بعید به نظر میآید چون با این اقداماتی که ایشان کردهاند و فرزندانی که داشتند بعید به نظر میرسد که این مدت عمر کرده باشد و باید خیلی بیشتر باشد. شاید دقیق نباشد حتی در جایی تا 20 سال هم گفتهاند ولی چیزی که هست به هر حال در جوانی از دنیا رفته و زیاد عمر نکرده است.
یکی از اقدامات دیگر ایشان این بود که درِ کعبه را عوض کرد و از طلا قرار داد و بعد از آن این رسم تا امروزه باقی مانده و درِ کعبه از طلاست.
از فرزندان جناب هاشم شخصی به نام عبدالمطّلب است که در واقع اسم اصلیِ او «شیبة الحمد» بود و عبدالمطّلب لقبش بود . برای این به او شیبه میگفتند چون قسمتی از جلوی موی سر او از جوانی سفید بود و از ابتدا موهای سفیدی داشت [حالا خال بود یا هر چیزی] به او شیبه میگفتند؛ شیبه یعنی پیری، شیبة الحمد اسم او بود. جناب هاشم در سفر آخرش به شامات که در همان جا هم از دنیا رفت همسرش را به همراه جناب عبدالمطّلب یا شیبه با خودش به مدینه برد، چون خانوادۀ یکی از همسران جناب هاشم در مدینه بودند، او همسر و عبدالمطّلب را به آنجا برد که خود به سفرش ادامه دهد و خودش از دنیا رفت و همسر و پسرش جناب عبددالمطّلب در آنجا ماندگار شدند. یکی از برادران جناب هاشم مطّلب بود که بعد از هاشم بزرگ مکه شد و در واقع همه کاره بود تا این که در سفری که یکی از یاران و دوستانِ مطّلب که از شام برمیگشت به منطقۀ مدینه رسید و در آنجا دید که جوانها جمع شدند و تمرین تیراندازی میکنند. دید یک جوانی خیلی رشید و رعنا تیری برمیدارد و شلیک میکند و با صدای رسایی میگوید: «أنا اِبنُ هاشم»، این با خودش میگوید که هاشم کجا بود او در مکه بود و این در مدینه است و رفت به مکه و به جناب مطّلب گفت که او گفته: «من پسر هاشم هستم.» جناب مطّلب گفت: «آری، راست میگوید من از او غافل شدم و در سفری که برادرم رفت شیبه را به مدینه برد و در آنجا ماندگار شدند و گفت من نمیخوابم تا مگر بروم و شیبه را با خود بیاورم.» پس جناب مطّلب بلافاصله حرکت کرد از مکه و به مدینه [یثرب] رفت و پُرس و جو و پیگیری کرد و جناب عبدالمطّلب را پیدا کرد و شیبه را دید و به او گفت: «آیا تو پسر هاشم هستی؟» گفت: «بله.» جناب هاشم گفت: «من مطّلب هستم و عموی تو هستم و بزرگ مکه هستم و آمدم تا تو را با خود ببرم.»
جناب عبدالمطّلب تردیدی نکرد و بلافاصله سوار شد و حرکت کردند. حتی برخی از مردم یثرب به مطّلب چون شخص معروفی بود و همه او را میشناختند به او گفتند: «اگر میخواهی او را همین الان ببر وگرنه اگر مادرش بیاید و اعتراض کند دیگر ما نمیگذاریم که او را ببری و در مقابل تو میایستیم.» خلاصه بلافاصله او را برد. مادر عبدالمطّلب باخبر شد و نگران شد، خلاصه گریه و شیون راه انداخت. به او گفتند: «پسرت با جناب مطّلب رفته است»، وقتی این را شنید راضی شد و چون مطّلب شخص مورد اعتمادی بود گفت: «نه، من دیگر خیالم راحت شد که مطّلب او را برده است و من مشکلی ندارم.»
وقتی به مکه رسیدند مردم مکه عبدالمطّلب را که نمیشناختند و به مطّلب گفتند: «او کیست؟» جناب مطّلب در جواب گفت: «من در مدینه [یثرب] این غلام را خریدم و با خود به مکه آوردم.» پس شد عبدالمطّلب وگرنه نامش شیبه است. بعدها جناب مطّلب در مجلسی در دارالندوه اعلام کرد که او پسر هاشم و برادرزادۀ من است. از همان جا چون هم قدرت جنگآوری بالایی داشت و هم بسیار متفکّر و مدبّر بود، بعد از مدتی که جناب مطّلب زیاد عمر نکرد و از دنیا رفت عملاً دوباره ریاست مکه به عبدالمطّلب رسید. اطلاعات ما در مورد ایشان نسبت به چند نفرِ قبلی که خدمت شما عرض کردم بیشتر است.
جناب عبدالمطّلب که مرحوم علامه عسکری (ره) در جلد دوم «عقايد الاسلام من القرآن الكريم» معتقدند که ایشان نبی بوده و دارای نبوّت است. عرضم به حضور [شما چند تا سنت بسیار بزرگ را ایشان]، قبل از آن از ویژگیهای ایشان بگویم که از کتاب سیرۀ ابن هشام و کتاب انساب الاشراف [که کتابهای مشهور تاریخی هستند] نقل میکند که ایشان به حُسن تدبیر معروف بودند و صاحبِ کمالاتِ روحیِ بسیار بالایی بودند و همه از او اطاعت میکردند. خیلی سخاوتمند بود و صراحت لهجه داشت [حالا یک جاهایی توضیح میدهیم] و ایشان به صراحت لهجه مشهور بود. در بین قریش به عنوان حکیم بود و از حکمای قریش به حساب میآمد و مشهور به «مستجاب الدعوه» بود، این که دعایی میکرد حتماً مستجاب میشد؛ مردم مکه این را به عینه دیده بودند.
پیامبر اکرم (ص) روایتی دارد در کتاب «عیون اخبار الرضا» در باب فضل و زمزم و در کتاب «بحارالانوار» این روایت آمده است، راویِ آن «الغفّار» از احمد همدانی از علی بن حسن بن فوّالی ابن فوّال مشهور است که از قُضات بسیار بسیارِ معتبر و متقَنِ حتی در بین اهل سنت بوده و ابن فوّال خیلی معتبر است. «أَن ابی أن الروا»، این روایت نقل شده از پیامبر اکرم (ص) که میفرماید: «إِنَّ عَبْدَ اَلْمُطَّلِبِ سَنَّ فِي اَلْجَاهِلِيَّةِ خَمْسَ سُنَنٍ أَجْرَاهَا اَللَّهُ لَهُ فِي اَلْإِسْلاَمِ.» پنج تا سنت را عبدالمطّلب قرار داد که خداوند در اسلام هم این سنتها را آورده است. اول: «حَرَّمَ نِسَاءَ اَلْآبَاءِ عَلَى اَلْأَبْنَاءِ فَأَنْزَلَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ لاٰ تَنْكِحُوا مٰا نَكَحَ آبٰاؤُكُمْ مِنَ اَلنِّسٰاءِ»، اول ازدواج فرزندان با همسر پدرانشان را حرام کرد که این هم در اسلام آیۀ قرآن است، در سورۀ نساء آیۀ 22 «وَلَا تَنْكِحُوا مَا نَكَحَ آبَاؤُكُمْ مِنَ النِّسَاءِ.» دوم: «وَ وَجَدَ كَنْزاً فَأَخْرَجَ مِنْهُ اَلْخُمُسَ وَ تَصَدَّقَ بِهِ»، حالا قضیۀ این کنز و گنجی که ایشان پیدا کرده بود چی بود؟ ما یک روایتی داریم که داستانش در کتاب سیرۀ ابن هشام جلد اول باب المیلاد عبدالمطّلب نقل میکند وقتی که عبدالمطّلب ریاست مکه را بر عهده داشت شبی در خواب «عند عبدالمطّلب، بینما هو لائم إن اوتی و امر بحفر زمزم»، در خواب دید که به او گفتند: «برو و چاه زمزم را بِکَن.» حالا چاه زمزم کجاست و کجا را باید بِکَنیم؟ حالا تمام مکه را بِکَنیم تا ببینیم چاه زمزم کجاست؟ نه، در خواب دقیق به او گفتند، وقتی آمد گفت: «باید اینجا را بِکنی.» حالا تو به چه عنوانی میگویی اینجا را بِکنیم؟ گفت: «بِکَنید»، وقتی کَندند اول به طلاها رسیدند همان طلاهایی که جرهم ریخته بودند و چاه را پُر کرده بودند. اول که درآمد [مردم مکه وسوسه شدند که عجب طلاهایی] گفتند: «تو میخواهی بِکنی تا به ما نرسد.» گفت: «صبر کنید خُمس این جدا میشود و به فقرا داده میشود»، قبل از این که به آب برسند و هنوز به آب نرسیده بودند. پس سنّت خمس را ایشان درست کرد و در اسلام هم باقی ماند. «وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَىٰ وَالْيَتَامَىٰ وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ» در سورۀ انفال آیۀ 41، معنی آیه: «و (ای مؤمنان) بدانید که هر چه غنیمت و فایده برید خمس آن خاص خدا و رسول و خویشان او و یتیمان و فقیران و در راه سفر ماندگان (از خاندان او) است»، که بعد از ایشان در اسلام باقی ماند. سرِ همین آب دعوا شد و ایشان به منطقۀ طائف رفت و یک چاه دیگری کَند در آنجا هم به آب رسیدند و دوباره سر این قصه دعوا شد و قرار شد تا پیش شخصی بروند تا او قضاوت کند. در مسیری که میرفتند در بیابان جناب عبدالمطّلب به همراه یاران و همراهانش بودند در راه آبشان تمام شد و در شُرُف موت شدند و جناب عبدالمطّلب گفت: «من بروم به دنبال آب بگردم»، هر چه گشت آبی پیدا نکرد و خلاصه برگشت و گفت: «قبرهای خودتان را بِکَنید.» جناب عبدالمطّلب و یاران همه قبرهاشان را کندند. هر کسی کنار قبر خودش نشست و گفت: «هرکس که مُرد دیگری که زنده مانده آن را در قبر بیاندازد که حداقل یک نفر جنازهاش بیرون بماند.» در این حال خودِ عبدالمطّلب بلند شد و گفت: «یأس از خدا جایز نیست و گفت من به دنبال آب میروم و میگردم.» بلند شد و با شترش رفت و دیدند که او داشت میرفت ، ناگهان دیدند که شترش محکم به زمین خورد، گفتند: «دیگر عبدالمطّلب مُرد.» به بالای سرش که رسیدند دیدند که از زیر شکم این شتر به شدت آب به بیرون میزند؛ آب بسیار زیادی بیرون زد به خاطر این که مأیوس از رحمت خدا نشد و در همان جا بود که به او گفتند: «آقا حق با تو است، ما یاد نداریم که کسی تو را قضاوت کند و آب برای تو است و اختیارش در دست تو است که انسان بخشندهای هستی خلاصه جناب عبدالمطّلب بیش از صد شتر نعل کرد و در منطقۀ مکه و اطراف مکه به تمام فقرا و مردم غذا داد و یک مراسمی بر پا کرد و خلاصه چاه زمزم توسط ایشان احیا شد به نوعی وحی شد که در خواب به او گفتند: «برو و اینجا را بِکن، نه جای دیگری را» دقیقاً همان جایی که گفته بودند کندند و چاه زمزم که تا به امروز باقی است و این دومین سنتش بود.
سومین سنت این بود که « فَلَمَّا حَفَرَ زَمْزَمَ سَمَّاهَا سِقَايَةَ اَلْحَاجِّ»، اسم آن را سقایةالحاج گذاشت «فَأَنْزَلَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَ جَعَلْتُمْ سِقٰايَةَ اَلْحٰاجِّ وَ عِمٰارَةَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِر»، یعنی آن سقایةالحاجی که در قرآن آمده از اقدامات جناب عبدالمطّلب بود.
چهارم این بود که «وَ سَنَّ فِي اَلْقَتْلِ مِائَةً مِنَ اَلْإِبِلِ فَأَجْرَى اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ذَلِكَ فِي اَلْإِسْلاَمِ.» یک دروغ تاریخی نقل میکنند هیچ سندی [تکرار میکنم] هیچ سندی برایش نداریم و فقط نقل میشود که جناب عبدالمطّلب سرِ همین درگیریهایی که سرِ آب و این بحثها داشت، چون فرزندانش کم بود، نذر کرد که اگر خدا ده تا پسر به من بدهد من یکی را در راه خدا ذبح میکنم. یک دروغ تاریخیِ شاخ و دُم دار است، یعنی یک شخصیت با این تدبیر و این برنامهریزی نذر میکند که پسرم را میکُشم؟ اینها را ساختند. اصل قصه را وقتی میشنوید به زمان بنی عباس میرسد، اصلاً اینها را درست کردند و میخواستند خاندان امیرالمؤمنین را بکوبند. این که حضرت ابو طالب کافر مُرد، از دوران بنی عباس بوده است. جالب این جاست که دوران بنی عباس که 700 سال بود تمام که شد، بعد از دوران نابودی بنی عباس، خلفای عباسی کتابهای همین اهل سنت در ایمان ابو طالب نوشتند. «کتاب اصل المقاله في ایمان ابوطالب» نوشتۀ جناب سیوطی است در قرن نهم، ایشان از علمای قرن نهم است. درست بعد از دوران عباسی است که این کتاب را نوشت که خیلی از علمای اهل سنت بعد از این قصه کتابهایی در ایمان ابو طالب نوشتند، حالا این قصه بماند. خلاصه جناب عبدالمطّلب یک هم چنین نذری کرده، بعداً گفتند: «این کار را نکن، حالا اگر ده تا پسر داشت کدام را بکُشد؟» مگر [استغفرالله] گوسفند است که بگردیم کدام را بکشیم و کدام را نکشیم؟ گفتند: «حالا چه کنیم؟ چه نکنیم؟ قرعه انداختند.» قرعه به جناب عبدالله افتاد، این که پسر زیبا و محبوبی بود دلم نمیآید او را بکُشم. یک قرعۀ دیگر انداختند که شاید نام دیگری در بیاید [به این حرفها کمی دقت کنید] پشت هم قرعه انداختند و گفتند: «اصلاً این کار را نکن و یک قرعه بین عبدالله و ده تا شتر بنداز.» اگر به عبدالله افتاد به بیست تا شتر بنداز، اگر دوباره به عبدالله افتاد این قدر قرعه بندازید تا به شترها بیفتند، ده تا بیست تا صد تا، تا به صد شتر رسید، تعداد شترها به صد تا رسید پس این دیۀ انسان شد، نه آقا. جناب عبدالمطّلب اعلام کرد که اگر آدم بکُشید، صد تا شتر باید بدید. نه ربطی به ذبح داشت و نه به جناب عبدالله داشت و نه هیچی. یک روایت دروغین درست کردند و گفتند: «أَنَا اِبْنُ اَلذَّبِيحَيْنِ.» من پسر تو ذبح شدهام، جالب این که هر دو ذبح نشدهاند؛ نه اسماعیل و نه عبدالله هیچ کدام ذبح نشدهاند. برای این که این شخصیتهایی با این امتیازات ویژه را این طوری خرد کنند. چه آدمهایی؟ بچه خود را سَر میبُرد و این طور قرعه میاندازد!! این حرفها را درست کردند.
پنجمین مورد هم «وَ لَمْ يَكُنْ لِلطَّوَافِ عَدَدٌ عِنْدَ قُرَيْشٍ فَسَنَّ فِيهِمْ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ سَبْعَةَ أَشْوَاطٍ»، در طواف کعبه تعداد وجود نداشت و این قدر میچرخیدند تا خسته شوند [تا سرشان گیج برود] جناب عبدالمطّلب هفت تا کرد و این در اسلام هم باقی ماند. «فَأَجْرَى اَللَّهُ ذَلِكَ فِي اَلْإِسْلاَمِ.» این اقداماتی است که جناب عبدالمطّلب انجام داد.
در بحث صراحت لهجهای که گفتم که ایشان هم بسیار بلیغ بود و در کلام حریف نداشت. میدانید که به عربی فصیح سخن گفتن هم کار هر عرب نیست، مثلاً امام حسن مجتبی (ع) در این مورد به صراحت و بلاغت کلام مشهور است و امیرالمؤمنین (ع) که امیر الکلام بودند که همۀ اینها به جناب عبدالمطّلب برمیگردند. حتی وقتی امام حسن مجتبی (ع) در بیاناتش خیلی بلیغ صحبت میکرد میگفتند: «هذا إبنِ عبدالمطّلب» این طوری میگفتند. حالا امیرالمؤمنین را هم میگفتند ولی عبدالمطّلب این قدر در بیان و فصاحت و بلاغت کلام و صراحت کلام معروف بود، این طوری بود که تا بعد از رحلت او این قصه باقی بود.
اولین اقدام او که معروف است و خودتان هم میدانید، آن داستان ابرهه که برای تخریب کعبه آمد و شترهای عبدالمطّلب را گرفتند، جناب عبدالمطّلب رفت. به ابرهه گفتند که: «بزرگ مکه آمده است.» خوب توقع بر این است که بزرگ مکه میخواهد وساطت کند که این کار را نکن، ابرهه منتظر بود این درخواست را بکند ولی عبدالمطّلب به او گفت: «شترهای من را گرفتی، من شترهایم را میخواهم.» گفت: «تو برای شترهایت آمدهای؟ من فکر میکردم برای وساطت آمدهای.» این جمله را گفت، به نقل از تاریخ یعقوبی است که من میگویم در باب ولد اسماعیل بن ابراهیم، این قول حضرت عبدالمطّلب را این گونه بیان میکند فرمود: «أنا ربّ هذه الإبل و لهذا البیت الذی زعمتَ تریدُ هَدمَه ربُ یمنَعُکَ منه» یعنی فرمود: «من صاحب این شترها هستم و این خانهای که تو خیال کردی میخواهی خرابش کنی یک خدا و یک ربّی دارد که مانع تو میشود و نمیتوانی خرابش کنی.» با چه صراحتی و در مقابل چه کسی؟ کسی که با آن همه فیل و سواره نظام سنگین آمده و شاید به قول امروزیها با یک ارتش زرهی آمده، شاید هم قدرتمندتر از او در آن زمان وجود نداشته، ولی عبدالمطّلب چه پاسخی میدهد که تو خیال کردی این خانه یک خدایی دارد که نمیگذارد این کار را کنی. جناب عبدالمطّلب دعاها و اشعاری دارد که هنوز هم باقی است و این که اثبات میکند که ایشان خداپرست و موحّد است، بر خلاف آن گفتههایی که برخی از پیروان مکتب خلفا میگویند.
وقتی از پیش ابرهه بازگشت و شترهایش را پس گرفت در کنار کعبه آمد و دعا کرد و فرمود: «اللهّم إن تَعفَ فإنّهُم عیالک» یعنی فرمود: «خدایا ببخش، بگذر» بگذر یعنی چی؟ یعنی ما یک گناهی کردیم. معرفت حضرت عبدالمطّلب را ببینید در آن زمان و در آن جاهلیت به آن شکل، یعنی «ما حتماً یک گناهی کردهایم و مردم گناهی مرتکب شدهاند که مستحق این عذابند، من میدانم که تو کعبهات را خراب نمیکنی ولی بگذر، ببخش، عفو کن.» در حین دعا کردن بود که ابابیل آمدند و برای چی ایشان معروف به «مستجاب الدعوه» شدند. جناب عبدالمطّلب شخصیت بزرگی است و مرحوم علامه عسکری (ره) گاهی به من میفرمودند: «شما که این قدر به امیرالمؤمنین و ائمۀ دیگر متوسل میشوید خوب است و شکی در آن نیست، اینها اصل واساسند ولی خوب است گاهی هم به جناب عبدالمطّلب و ابوطالب، حضرت خدیجه (س) و جناب حمزۀ سیّدالشّهدا متوسل شویم چون اینها هم کار بلدند.»
روایتی از امام باقر (ع) داریم که از پیامبر اکرم (ص) نقل میکند که: «یَحشُر جدّی عبد المطّلب یوم القیامه بِسیمإءِ الأَنبیإ» پیغمبر میگوید که جناب عبدالمطّلب چه جایگاه و عظمتی دارد و یا آن روایت مشهوری که از امام جعفر صادق (ع) است که او در بین رُوات اهل سنت راوی موثق است یعنی «إمامٌ مُتقَنٌ فِقَه»، نسبت به امام جعفر صادق اهل سنت یک هم چنین نظری دارند نه این که امام به عنوان امامِ ما، امام از دیدگاه روایی و از رُوا.
جبرئیل بر پیامبر اکرم (ص) نازل شد و گفت: «خدا میفرماید که من چند گروه را آتش جهنم را برایشان حرام کردم؛ پدرانی که تو را نسل به نسل آوردند و آن مادرانی که تو را نسل به نسل حمل کردند و آنهایی که تو را کفالت کردند.» خوب چه کسانی بودند؟ غیر از عبدالمطّلب و ابوطالب کسی بود، شما غیر از این دو نفر کسی را سراغ دارید؟ این دو نفر کفالت پیغمبر را کردند اینها آتش جهنم برایشان حرام است و آنهایی که تو را شیر دادند که جناب حلیمۀ سعدیه است. حضرت آمنه شیر نداشت و حلیمۀ سعدیه طبق روایت جبرئیل میگوید که از آتش جهنم به دور است به خاطر این که پیامبر را شیر داده و لذا جناب عبدالمطّلب به طور غیر مستقیم میتوانیم مدّعی شویم که از مبشّرین به بهشت است یعنی اصلاً عبدالمطّلب بشارت شده به بهشت است و متأسفانه ما در بین پیروان مکتب خلفا میبینیم در خصوص آن زوری که میزنند که جناب ابوطالب را کافر معرفی کنند یک روایتی را به نام [حالا ما در تقسیم بندی روایت در این مرکز کار میکنیم] روایت «عندک لا تکبیر من الاحبر» را میسازند.
جناب ابوطالب در اواخر عمرش در آخرین لحظات عمرش که پیامبر اکرم (ص) بر بالای سرش آمد و گفت: «قُل یا عَم، قُلکَ إنّکَ لا اله الا الله حتّي أُشهِدُ لکَ یومَ القیامتِ یوحا» بگو «لا اله الا الله» تا من تو را شفاعت کنم و به بهشت بروی و شهادت بدهم. ابوطالب در جوابش گفت: «لَولا أن تُعیّرونی قریش، لِأَقرَرتَ بِها عینَک»، اگر این نبود که قریشیها من را مسخره میکنند و به من طعنه بزنند من این را میگفتم که تو چشمت روشن شود «وَ لکِن أَنا علی ملّتِ الاَشیاخ، عبدالمطّلب و هاشِم.» یعنی من بر دین عبدالمطّلب و هاشم هستم. و کافر مُرد یعنی عبدالمطّلب و هاشم هم به تعبیر آنها کافر بودند. من دُم خروس را باور کنم یا قسم حضرت عباس را. اینهایی که من خدمت شما عرض کردم عمدش برگرفته از کتاب انساب الاشراف است. کتاب انساب الاشراف بلاذری و سیرۀ ابن هشام و طبقات سعد، تاریخ ابن اثیر و تاریخ ابن کثیر که اینها همه کتب معتبرۀ پیروان اهل مکتب خلفاست.
این از اجداد پیغمبر، إِن شاءالله جلسه بعد به دوران به اصطلاح ولادت پیغمبر و داستانهای بعد از آن را خواهیم گفت.