تاریخ تحلیلی اسلام ۱۶

با سخنرانی حجة الإسلام و المسلمین سلیمی (مدیر مسؤول مرکز حفظ و نشر آثار علامه عسکری)

موضوع: وقایع مهم در حرکت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) از غار ثور تا شهر یثرب


متن تاریخ تحلیلی اسلام ۱۶


بسم الله الرحمن الرحیم

ادامۀ بحثمان در خصوص داستان هجرت نبی مکرم اسلام (ص) به یثرب است که چند تا مطلب مانده است. من می‌خواهم بحث کنم از مسیری که حضرت بعد از «غار ثور» خارج شدند تا وقتی که به مسجد «قُبا» و از آن جا به یثرب وارد شدند.

چند تا مطلب مهم در این است، یعنی تاریخ متعرض آن شده است، اولاً: باید به این توجه کنیم که پیامبر در شرایط بسیار بسیار سختی از مکه خارج شدند. نقشۀ قتل نبی مکرم را کشیدند و تمام قبایل متحد شدند، این‌ها فقط در مکه نیستند، در اطراف مکه هم و چون می‌دانستند که حضرت به سمت یثرب خواهد رفت، طبیعتاً قبایلی که در مسیر یثرب قرار داشتند هم این‌ها هماهنگ شده بودند. صد شتر، می‌دانید صد شتر یعنی چه؟

جایزه تعیین شده برای کسی که زنده یا غیر زندۀ پیغمبر را بیاورد و همه مطلع بودند و هر آن در «تاریخ طبقات ابن سعد» که بخشی را از روی کتاب می‌خواهم بخوانم، می‌گوید که تمام جوان‌های مکه شمشیر حمایل کرده بودند، در مکه راه می‌رفتند و این طرف و آن طرف دنبال پیغمبر بودند. حالا شما تصور کنید که اوضاع چگونه است. پیامبر یک سری کارهای امنیتی انجام دادند، قابل توجه سربازان گمنام امام زمان، من همیشه یکی دو جلسه با بچه‌های وزارت اطلاعات یک جلساتی داشتیم به آن‌ها می‌گفتم که شما الحمد الله در کارتان استادید، ولی یک کاری کنید روی روش امنیتی‌ای که پیامبر اکرم در دوران حکومتشان به کار بردند. پیغمبر یک کارهایی کرده که عجیب است یعنی باید واقعاً با طلا این را یک جا بنویسد. آن زمان در بین مردم آن چنانی هم چنین اقداماتی از پیامبر بوده است.

حالا در خصوص رعایت موارد امنیتی که پیامبر اکرم داشتند با این اوضاع و احوال چند تا مطلب است، اولاً این که امیرالمومنین را در مکه باقی گذاشتند، چرا؟ علت این است که هر جا امیرالمومنین بود، یعنی پیغمبر هم بود و هر جا پیغمبر باشد قطعاً علی هم هست. خوب مردم در مکه دارند می‌بینند که امیرالمومنین در شهر تردد دارد، پس پیغمبر هنوز از شهر نشده است. گرچه او را نمی‌بینیم و این اقدام این ذهنیت را از آن‌ها یک مقدار دور کرد که پیامبر از شهر خارج شده باشد.

این مرحله اول، دومین مسئله این است که پیامبر اکرم به جنوب مکه رفتند ولی یثرب شمال مکه است. ببینید آن زمان مسیر حرکت‌های کاروان‌ها به شهرهای مختلف کاملاً مشخص بود یعنی از مکه به یثرب، چون به اصطلاح ایستگاه‌ها و کاروان‌سراهایی وجود داشت در مسیر و منزلگاه‌هایی وجود داشت و مسیر مشخص بود و کسی که می‌خواست از مکه به یثرب برود، باید از این مسیر می‌رفت و مسیر دیگری نبود و می‌خواست به یمن برود همین طور، می‌خواست به شام برود نیز همین طور، مسیر کاملاً مشخص بود. فلذا قطعاً این مطلب وجود داشت که مشرکین مکه این منزلگاه‌ها و مسیرهای منتهی به یثرب را کاملاً چِک می‌کردند و ایست بازرسی گذاشته بودند و لذا پیامبر اکرم به جنوب مکه می‌رود و به سمت «غار ثور»، اگر حتی این‌ها بخواهند با تعقیب پیامبر به او برسند، خوب می‌گویند که پیغمبر به یثرب نمی‌رود و به جای دیگری می‌رود. این نکتۀ دوم امنیتی است که پیامبر اکرم آن را رعایت کردند.

سومین مسئله این است که پیامبر اکرم از شخصی استفاده کردند به نام «عامر بن فُهیره» است، «عامر بن فهیره» یکی از چوپانان معروف مکه است که این چوپان بود و با پیامبر همکاری کرد و وقتی که پیامبر اکرم به سمت غار ثور رفتند و از آن جا خواستند به یثرب بروند، حضرت که از غار خارج شدند این گوسفندانش را پشت سرِ پیغمبر حرکت داد، چرا؟ که رد پای پیغمبر نماند چون یکی از راه‌هایی که داشتند رد پاها بود، این که تا یک مسیری با گوسفندانش دنبال پیغمبر رفت که این جای رد پاها باقی نماند و این یکی از نکات ایمنی بود.

نکتۀ بعدی این است که پیامبر از یک راه بلد و راهنمای متخصصی استفاده کردند. جالب این جا است که این راه بلد هم مشرک بود و کافر بود، چرا؟ چرا از این استفاده کردند؟ برای این که جلب توجه نکند خوب این هم از خودمان است و این هم مشرک و کافر است و مثلاً بر دین پیامبر نیست.

مسئلۀ بعدی این که پیامبر در این مسیر شب‌ها راه می‌رفتند و روزها مخفی می‌شدند. پیامبر اکرم در روز تحرکی نداشتند و پیامبر اکرم در این مسیر غار ثور به سمت در واقع، پیامبر از جنوب مکه، مکه را دور زدند و به شمال مکه که یثرب است بروند و اگر مثلاً تصور بفرمایید که مسیرِ به اصطلاح کاروان‌ها و منزلگاه‌ها از مکه به یثرب فرضاً اگر مسیر مستقیمی بود، پیامبر اکرم تقریباً به صورت زیگزاگ حرکت کردند. لذا تقریباً دوازده روز که معمول نبود این قدر زمان بگذرد ولی از مکه تا یثرب طول کشید که تا حضرت به «قُبا» رسیدند. قبا تقریباً در پنج یا شش کیلومتریِ یثرب است یعنی الان از مسجد قبا تا مسجد النبی شش کیلومتر راه است و غیر متعارف بود که این همه زمان ببرد. علتش هم به خاطر این بود که پیامبر از یک مسیر غیر متعارفی به سمت یثرب حرکت کردند.

در این مسیر از غار ثور به سمت یثرب دو تا اتفاق مهم افتاده که تاریخ نقل می‌کند؛ یکی داستان «سراقة بن مالک» است که هفتۀ پیش یک اشاره‌ای کردم. این سراقة بن مالک مشرک بود و شنید که یکی آمد و گفت: «من پیامبر را دیدم [حالا آن اسم پیامبر را می‌آورد که ما حالا می‌گوییم که گفته پیامبر] که از این جا می‌رفت.» این سراقة چون به دنبال آن جایزه بود عرضم به حضور شما که خواست خودش برود به او گفت: «ساکت باش، تو اشتباه می‌کنی» بعد سراقة به دنبال پیامبر رفت و اتفاقاً پیامبر را هم دید و خلاصه آمد که حمله کند به همراه اسبش به پیامبر، به دعای پیامبر اکرم این اسبش که حالا در شن و ماسه هم نبوده مثل این که، اسبش در زمین معمولی فرو رفت و اسب دیگر نتوانست که حرکت کند. خلاصه فهمید که قصه چیست و این طبیعی نیست که پای اسب من در زمین فرو برود و از پیامبر درخواست کرد که: «شما یک دعایی کن من می‌دانم این از دعا و نفرین تو است، تو دعا کن و من برمی‌گردم.» حالا بعضی تواریخ می‌گویند که سه بار در آمد و دوباره حمله کرد و دوباره باز به همین وضع، ولی بالاخره نهایتاً پشیمان شد و برگشت و این سراقة رفت به مردم مکه گفت: «من پیغمبر را ندیدم و در این مسیر نبود.» واقعاً این کار را کرد.

این مسئله اول، اما مسئلۀ دوم این که وقتی پیامبر اکرم در مسیر می‌رفتند به یک منطقه‌ای به نام «قُدَید» رسیدند که یک منطقه‌ای بود و یک خیمه‌ای آن جا قرار داشت که برای زنی به نام «أُم مَعبد خُزاعی» بود که خیمه‌ای در وسط بیابان داشت و آن جا زندگی می‌کرد و بز و شتر و و این‌ها داشتند. حضرت به همراهانشان به آن جا رسیدند، در کتاب طبقات ابن سعد می‌گوید که با پیامبر سه نفر بودند که رفتند؛ «عبدالله بن اریقط بن بکر» بود و حالا برخی تواریخ خود «ابی بکر ابی قحافه» را می‌گویند و شخص نبی مکرم اسلام که نزد ام معبد رسیدند و حضرت به جلو رفتند. و من می‌خواهم از روی کتاب بخوانم چون یک مطلب خیلی مهمی دارد و یکی از جاهایی که شمایل و اخلاق و صفات پیغمبر را خیلی زیبا بیان کرده در این بخش تاریخ است، من خیلی لذت می‌برم و می‌خواهم که برای شما هم این قسمت‌ها را بخوانم.

می‌گوید: «فمروا بخيمتى أم معبد الخزاعية.» «به خیمۀ ام معبد خزاعی رسیدند.» «فسألوها تمرا أو لحما يشترون»، پیامبر اکرم فرمودند: «گوشتی، شیری یا چیزی داری که به ما بدهی و ما از تو بخریم؟» «فلم يصيبوا عندها شيئا من ذلك» چیزی نداشت، فقط یک خیمه وسط بیابان بود و گفت: «من چیزی ندارم.» و «و إذا القوم مرملون مسنتون»، آن منطقه و آن جا در آن منطقه مردم بی‌زاد و توشه و به اصطلاح بی‌آب و غذایی بودند و همه چیز آماده نداشتند. و گفت: «من چیزی ندارم»، «فقالت والله لو كان عندنا شئ ما أعوزكم القرى» «من اگر چیزی داشتم از شما دریغ نمی‌کردم و می‌دادم.»

بعداً همین ام معبد به مدینه نزد پیامبر آمد و همراه با همسرش اسلام آورد. یک اخلاقی که این اخلاق چه بود که پیامبر با این‌ها انجام دادند که این جوری جذب شدند. حالا برایتان می‌گویم که چه تعریفی ام معبد از پیغمبر می‌کند، حالا گوش کنید که خیلی زیباست. «فنظر رسول الله صلى الله عليه وسلم إلى شاة في كسر الخيمة»، حالا این کتاب پیروان مکتب خلفاست دیگر، «حضرت دیدند که یک گوسفندی کنار خیمه آن گوشه نشسته» و «فقال ما هذه الشاة يا أم معبد» فرمودند که: «قصه این گوسفند که این جا نشسته چیست؟» «قالت هذه شاة خلفها الجهد عن الغنم» گفت: «این گوسفند این قدر ضعیف است که نتوانسته با گوسفندان دیگر به چِرا برود و مریض و ضعیف است و به درد نمی‌خورد. «فقال هل بها من لبن» پیغمبر فرمودند که: «شیری یا چیزی دارد که به ما بدهی؟»

«قالت هي أجهد من ذلك» او گفت: «این ضعیف‌تر از این حرف‌ها است که شیری داشته باشد.» «قال أتأذنين لي أن أحلبها»، پیغمبر فرمودند: «اجازه می‌دهی که گوسفند را بدوشم؟» «قالت نعم بأبي أنت وأمي» دقت کنید که این ام معبد هنوز مسلمان نشده است و چه اخلاقی این پیغمبر به کار برده است که این زن به پیغمبر بگوید: «پدر و مادرم به فدایت! هر کاری می‌خواهید بکنید.»

حالا بعداً ام معبد می‌گوید که قصه چیست و از پیامبر چه دیده است. «إن رأيت بها حلبا» پدر و مادرم به فدایت! «اگر شیری از این در آمد برای شما»، «فدعا رسول الله صلى الله عليه وسلم» پیامبر دعا کردند و «بالشاة فمسح ضرعها وذكر اسم الله» «پیامبر دست کشیدند به این گوسفند و حضرت دعا کردند و اسم خدا را بردند.» «وقال اللهم بارك لها في شاتها» «خدایا به این گوسفند این ام معبد برکت بده.» تمام شد وقتی می‌گویی که: «امام زمان بگوید که خدا برکت بدهد بالاخره تالی تلو پیامبر است.» «قال: فتفاجت ودرت واجترت» می‌گوید: «این گوسفند چنان شیر ازش دوشیده شد که اصلاً در رفت. در رفت می‌دانید یعنی چه؟ آبشار را دیدید که دائم می‌ریزد یعنی این حالتی شده بود. «فدعا بإناء لها يربض الرهط» حضرت فرمودند: «ظرفت را بیاور» یعنی هنوز پیغمبر ندوشیده است و شیر دارد می‌ریزد. حضرت فرمودند که: «ظرفت را بیاور» و خلاصه دوشید و دوشید و ظرفش پر شد و حضرت فرمودند: «یک ظرف دیگر بیاور» دومین ظرف هم پر شد و سومین ظرف هم پر شد.

تاریخ نقل می‌کند که همه خوردند و سیر شدند و خلاصه «فشربوا جميعا» همه از شیر خوردند و دوباره حضرت از این دوشید [از این جا رد می‌شوم] بعد حضرت رفتند و دوشیدند و مبلغی هم پول دادند و رفتند.

همسر ام معبد آمد و در واقع ابو معبد است دیگر «فقلما لبثت أن جاء زوجها أبو معبد»، «مدتی نگذشت که پیامبر رفته بودند و همسرش یعنی ابو معبد آمد» و «يسوق أعنزا حيلا عجافا هزلى ما تساوق» «گوسفندان ضعیفی داشت و پیش همسرش آمد» و «فلما رأى اللبن عجب»، «آمد ظرف‌های پر از شیر را دید و تعجب کرد» و «و قال من أين لكم هذا» گفت: «این شیرها را از کجا آورده‌ای؟» «والشاة عازبة ولا حلوبة في البيت»، «این گوسفند که شیری نداشت تو از کجا آورده‌ای؟» «قالت لا والله إلا أنه مر بنا رجل مبارك كان من حديثه كيت و كيت» گفت: «یک مرد مبارکی آمد و از این جا رد شد»، [ببینید هنوز پیامبر را نشناخته است، این اخلاق و نوع عمل پیامبر چگونه اثر می‌گذارد؟] آمد و این کارها را کرد و کلاً برای همسرش تعریف کرد.» «قال والله إني لأراه صاحب قريش الذي يطلب» ابو معبد گفت: «من فکر کنم همان مردی است که دنبالش می‌گردند.»

ببینید که چه شخصیت معروفی است پیغمبر و این که هم چنین کسی با این حالت‌ها به کسی جز پیغمبر نمی‌خورد، همه حتی آن‌هایی که پیامبر را نمی‌شناختند و ندیده بودند وقتی اوصافش را می‌شنیدند می‌گفتند که: «این شبیه او است و شبیه آن کسی است که می‌گویند این طوری است.» بعد ابو معبد به او گفت: «برایم توصیفش کن و بگو که چگونه بود»، ام معبد شروع کرد تا این زیباترین توصیفاتی است که از پیامبر شنیده شده است و در واقع تاریخ گفته شده و ام معبد گفت که: «قالت رأيت رجلا ظاهر الوضاءة» «یک مردی را دیدم که یک ظاهر بسیار شفاف و روشنی داشت»، «متبلج الوجه» «این آقا صورتش را کمی پوشانده بود.» ببینید پوشانده بود اما روشن بود، بهتر است بگوییم که درخشان بود. «حُسن الخُلق»، «خوش اخلاق بود»، «لم تعبه ثُجلة» «ثُجلة» به معنی شکمی که بر آمده بود و می‌خواست که بگوید به این تعبیر که «ندیدم که شکم داشته باشد.» خوب عربِ آن زمان کمی خورنده بودند و گفت که: «این خیلی شکم نداشت.» چون در تاریخ معروف است که شکم پیامبر با سینه ایشان مساوی بود، «و لم تزر به صعلة» «کم مویی و کچلی در سرش ندیدم»، «و سيم قسيم» «خیلی خوش قیافه و زیبا بود.» «في عينيه دعج» این مردمک چشمش مشکی و سیاه بود.

این توصیفات از پیامبر است که بخواهیم بدانیم که پیامبر چه شکلی بوده است. «و في أشفاره وطف»، «ابروهایش پُرپشت بود»، مشهور است که ابروهای پیامبر به هم وصل بودند و این وسط خالی نبوده و پیوسته بوده، «و في صوته صحلٌ» یک صدای رسا و زیبایی داشت.

گاهی می‌گویم که خوش به حال آن‌هایی که پیغمبر را دیدند، ببینید پیغمبر را ندیده بود و نشناخته بود که هم چنین توصیفاتی می‌کند. «أحور أكحل أزج أقرن» «چشمانش سُرمه کشیده و بشّاش و با چشمان با نفوذی بود.» آدم که این‌ها را می‌خواند لذت می‌برد. ببینید پیغمبرِ ما غیر از اخلاق درون، ظاهرانشان هم چون مشهور است که پیامبر به چشمان مبارکشان سرمه می‌کشیدند، «شديد سواد الشعر» «موهایش به شدت مشکی بود» و چون پیامبر موهایشان را روغن می‌زدند و بعد موهای پیامبر مجعد بود و موهای ایشان معمولاً تا گردن می‌رسید. بعضی وقت‌ها البته به ندرت می‌گویند که موهای پیامبر از لاله گوش تجاوز می‌کرد و بعد موهای ایشان مجعد بود و کمی که بلند می‌شد کمی فِر می‌خورد. «فر الهی» که می‌گویند و در توصیفش می‌گویند که پیامبر وقتی فرقِ سر را از وسط باز می‌کردند، راوی می‌گوید که [ببینید که چه قدر به چشمانش آمده] «مثل واویی که چند تا برعکس بنویسی چگونه می‌شود، فرق سر پیامبر هم این طوری بود.» به شدت موهای مشکی و در آن جا پیامبر چند سالشان بود؟

یکی از حاضران گفت: «پنجاه و سه سال» حاج آقا فرمودند: «پنجاه و سه سالشان بود، بله»

«و في عنقه سطع» «گردن فراز بود»، می‌گویند که پیامبر گردنشان خیلی مشخص می‌شد، بعضی‌ها توصیف کردند که مثل نقره می‌درخشید. حالا این توصیف است، «سلام الله علیک یا رسول الله»، «خدایا چشم ما را به جمال پیغمبر روشن کن!» این نعمت است و «و في لحيته كثافة» «پیامبر ریش پرپشتی داشتند» و «إذا صمت فعليه الوقار» «وقتی سکوت می‌کرد یک وقاری داشت»، آخر یک وقتی یک کسی ساکت می‌شود که ساکت است، یک وقتی هم می‌بینید که سکوت چه قدر به چشم می‌آید. یعنی حضرت وقتی سکوت می‌کند یک حالتی در سکوتش دارد که ما در توصیف پیغمبر داریم در کتاب «سُنَنُ النّبی» را بخوانید، «اَلصَّحیح مِنْ سیرَةِ النّبیِّ»، اصلاً پیامبر یک حالتی داشتند که خیلی زیبا بوده است. دندان‌هایشان که این دو تا دندان جلویی از هم کمی فاصله داشتند و چشم سیاه و ابروهای پیوسته داشتند و وقتی که عصبانی می‌شدند یک رگی روی پیشانی ایشان متورم می‌شد و وقتی می‌دیدند که این رگ متورم شده است می‌فهمیدند که حضرت عصبانی شده‌اند. بعد وقتی از یک چیزی تعجب می‌کردند دستانشان را پشت و رو می‌کردند و وقتی که این کار را می‌کردند همه می‌فهمیدند که پیامبر تعجب کرده است. موقع صحبت کردن دست‌ها را در هم کرده و وسط پاهایشان می‌گذاشتند و صحبت می‌کردند.

خیلی زیبا است و ما محروم شدیم که در زمان پیغمبر نبودیم، برای چه می‌گوییم «اَللّهُمَّ اِنّا نَشْکوُ اِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنا» این «فَقْدَ نَبِیِّنا»، فَقدِ این که از ظاهر پیغمبر هم لذت نبردیم. پیامبر هم اعجوبه‌ای به ظاهر و باطن بود [حالا بقیه را بخواهیم بخوانیم خیلی طولانی است] و «و إذا تكلم سما وعلاه البهاء» وقتی صحبت می‌کرد عظمتش روشن می‌شد و وقتی که سکوت می‌کرد وقارش مشخص می‌شد؛ وقتی که حرف می‌زد اُبُهتش مشخص می‌شد، چون پیامبر بسیار متکلم بودند. یعنی «امیر الکلام» کیست؟ پیغمبر است.

شما جملات پیغمبر را در خطبه غدیر ببینید، این‌ها کلمات فی البداهه رسول الله است. به نظر من بزرگترین متکلمان عرب اگر بخواهند جمع شوند و این جملات را بخواهند بنویسند فکر کنم یک هفت ـ هشت ماهی باید کار کنند.

بلاغتی که پیامبر در کلام داشت «حلو المنطق» «منطق شیرینی داشت» و این منطق شیرین فقط در کلام نیست، به نگاه است، به راه رفتن است، می‌گوید که همۀ این‌ها شیرین بود. «لا نزر ولا هذر»، «اصلاً نه خطایی از او دید و نه اشتباهی»، یعنی چیزی از پیغمبر ندیدم که بخواهم از او ایراد بگیرم.

ببینید در یک ملاقاتِ شاید کمتر از یک ساعت باشد، حالا بقیۀ آن بماند. چه قدر توصیف در ذهنش آمده است، ببینید خدا باید پیغمبر را چه طور به ما معرفی کند، به مردم، حالا این جوری نبوده که خدا به او بگوید که درست حرف بزن یا رویت را برگردان، نه. به قدری پیامبر خوش اخلاق بود که این آیۀ «وَ إِنَّكَ لَعَلىٰ خُلُقٍ عَظيمٍ»[1] را خدا دارد می‌گوید؛ دقت کنید، دوباره می‌گویم که خدا را دارد می‌گوید. در واقع یک نوع تعجب در کلام است و حالا به تعبیر ما که بخواهیم ظاهری ترجمه کنیم خدا دارد می‌گوید که: «تو عجب خُلقی داری!» «وَ إِنَّكَ لَعَلىٰ»، «لَعَلىٰ» «علي» که نمی‌گوید و «لعلي» یعنی تأکید می‌کند.

پیامبر داشتن راه می‌رفتند و یک عربی [حالا دیگر مردم] آمد و با پیامبر کار داشت و پیغمبر را صدا کرد، چنان عبای پیغمبر را کشید که گردن پیامبر زخمی شد ولی حضرت به او نگفتند که چه کار کردی؛ برگشتند. چون می‌دانید که پیامبر هیچ وقت به کسی به یک طرف نگاه نمی‌کردند و هر کسی که با ایشان کار داشت، ایشان به تمامِ وجه برمی‌گشتند. برمی‌گشتند و می‌فرمودند: «چه می‌خواهی؟»

«عجب خُلقی داری!» پیامبر هر وقت به اسم صدایشان می‌کردند، حالا مسلمان هم بودند و گاهی پیغمبر را به اسم صدا می‌کردند و می‌گفتند: «محمد» و پیغمبر را صدا می‌کردند، پیغمبر در جواب نمی‌گفتند: «نعم» بلکه می‌فرمودند: «یا محمد!»

ببینید این‌ها را که کنار هم بگذارید ببینید چه قدر این پیغمبر زیباست. بعد اگر پیامبر را با نام «رسول الله» صدا می‌کردند و می‌گفتند: «یا رسول الله» پیامبر می‌فرمودند: «نعم، بله.»

ببینید با عمل یاد می‌دادند که به اسم من را صدا نکنید و وقتی «نعم نعم» را می‌شنیدند به سراغ «رسول الله» می‌رفتند. نه این که بگویند حالا دیگر اسم من را نگویید، مثلاً این طوری بگویند نه. می‌فرمودند: «یا محمد»، «نعم.»

یعنی اخلاق خیلی زیباست و اصلاً این زیباترین اخلاق را دین اسلام ارائه کرده است و آن هم از سیرۀ پیامبر است.

به هر حال، خلاصه این دومین اتفاقی بود که در مسیر افتاد، پیامبر از آن جا به سمت یثرب رفتند تا این که بالاخره در روز دوشنبه ظهر، 12 ربیع الاول، در سال چهاردهم بعثت، حضرت به «قبا» رسیدند. استقبال عظیمی در قبا قبل از یثرب از پیامبر اکرم شد و همه جمع شدند و از پیامبر استقبال کردند. حضرت وارد قبیلۀ «بنی عمرو بن عوف» شدند و در خانۀ شخصی به نام «کلثوم بن هِدَم یا هِدم» که به منزل او رفتند. عده‌ای از مسلمانان هم آن جا جمع شدند و مانده بودند؛ بعضی که مجرد بودند در خانۀ شخصی که مجرد بود و همسری نداشت، مجردها به خانه او رفتند و متأهل‌ها هم را که پیامبر تقسیم کرده بودند و آن‌ها آن جا مانده بودند.

چند تا اتفاق در قبا افتاد، مهم‌ترین آن‌ها ساختن مسجد قبا بود و ظاهراً به پیش‌نهاد «عمّار یاسر» این مسجد ساخته شد. کتاب «روضة الکافی» این را این گونه نقل می‌کند که عمار یاسر پیش‌نهاد کرد و مسجدی ساخته شد. حتی آیه دربارۀ این مسجد نازل شد که: «لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوَى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ»[2] «آن مسجدی که از ابتدا از روی تقوا ساخته شده، ای پیامبر بر تو اولی‌تر است که آن جا نماز بخوانی.»

اصلاً این مسجد قبا تأیید الهی دارد، إن‌شاءالله آن‌هایی که به مدینه مشرّف شدند و آن جا رفته و در مسجد قبا دو رکعت نماز در آن جا که بسیار بسیار در روایت داریم که: «این دو رکعت نماز در مسجد قبا به اندازۀ یک عمره است، به اندازۀ عمرۀ مقبوله ثواب دارد و ارزش دارد.» اولین نماز جمعه در قبا در همان مسجد خوانده شد؛ البته رسماً آن جا پیامبر اکرم نماز جمعه به جای آوردند و حالا در برخی تواریخ نقل می‌کند که ابوبکر به پیامبر پیش‌نهاد کرده که: «زودتر به مدینه برویم چون منتظرمان هستند.» حضرت قسم خوردند، «طبقات ابن سعد» این را نقل می‌کند که قسم خورد که: «تا پسر عمویم نیاید حرکت نمی‌کنم. برای این که او جانش را فدای من کرد»، به روایتی پانزده روز در طبقات ابن سعد آمده که چهار روز حالا که کاری نداریم، ظاهراً بعضی پانزده روز و بعضی چهار روز و بعضی می‌گویند که دوشنبه پیامبر وارد شد تا روز جمعه که به سمت یثرب حرکت کرد. بعضی می‌گویند که نه پانزده روز طول کشید.

حالا بیاییم به سراغ امیرالمومنین که امیرالمومنین چه کار کرده است، هنوز که حضرت امیر نیامده بود. امیرالمومنین به دستور پیغمبر ماند، علتش را هم گفتیم که چرا آن جا ماندند، حالا علت دومی هم دارد؛ پیامبر اکرم فرمودند: «بمان و امانت‌هایی که پیش من است را بگردان.»

جالب است که پیامبر به نبوت رسیده و مشرکین با او دشمنی می‌کنند و آزار و اذیت می‌کنند، آن‌هایی که او را آزار و اذیت می‌کردند نزد پیامبر امانت می‌آوردند و پیش او می‌گذاشتند و پیامبر هم می‌گرفت، امانت‌ها را برگردان. به دستور پیامبر اکرم به مدت سه روز امیرالمومنین در مکه باقی ماند و در منطقه‌ای در مکه به نام «أبقه» که آن جا می‌رفت و ندای بلند می‌داد که هر کس که امانتی به پیامبر اکرم داده بیاید بگیرد، سه روز امیرالمومنین این کار را می‌کرد و به دعای پیغمبر هم کسی امیرالمومنین را آزار نداد. خیلی جالب است، مسلمان است و تنها هم مانده ولی هیچ آزاری نکردند، پیامبر برای او دعا کرد حضرت به او فرمودند: «نگران نباش، هیچ اتفاقی هم برایت نمی‌افتد.» سه روز ندا داده و امانت‌ها را برگرداند و خلاصه عرضم به حضور شما که به همراه فواطم امیرالمومنین به سمت یثرب حرکت کردند. اتفاقاً در مسیر هم به آن‌ها حمله شد و حضرت دفاع کرد، امیرالمومنین است و حمله کردند به امیرالمومنین و آن زمان تقریباً امیرالمومنین 23 ساله بودند و آن‌ها را رد کردند.

فواطم یکی حضرت «فاطمه بنت اسد» بود که مادر امیرالمومنین بود، یکی حضرت «فاطمه زهرا (س)» که پیامبر اکرم خیلی به امیرالمومنین سفارش کرد که مراقب دخترم باش. قطعاً می‌دانست که بعداً چه خواهد شد با این که پیش‌نهاد شده بود که فواطم با کسانی دیگر بروند، حضرت فرمودند: «نه، فقط همراه با علی می‌آید»، یکی «فاطمه بنت زبیر» بود و یکی «أم ایمن »بود ـ سلام الله علیه ـ ام ایمنی بود که جزء معدود زنانی است که پیامبر بشارتِ بهشت به او داد و در ایام حیاتش گفت: «تو به بهشت می‌روی و تمام» ام ایمن کسی است که در قضیه فدک آمد و شهادت داد و ابوبکر از حضرت زهرا، حالا به آن بحث برسیم که بعداً بحثش را خواهم گفت. گفت: «شاهد بیاور که فدک برای تو است.»

شاهدم که نمی‌خواست واقعاً و حالا گفت: «شاهد بیاور.» حضرت فاطمه زهرا ام ایمن را آورد و ام ایمن قبل از این که شهادت بدهد به ابوبکر گفت: «یک سوال از تو بپرسم، جواب من را بده.» گفت: «چی» گفت: «قبول داری که پیامبر به من بشارت بهشت داد؟» «این یعنی چی؟ یعنی من نه دروغ می‌گویم و نه اشتباهی می‌کنم.» گفت: «آره قبول دارم.»

گفت: «من شهادت می‌دهم که فدک برای فاطمه زهرا است.» و به شهادت ام ایمن ابوبکر فدک را برگرداند و بعد آن اتفاقات افتاد. حالا بعداً در تاریخ داستانش را نقل می‌کنیم. ام ایمن هم همراه این‌ها بود و خلاصه حضرت وارد قبا شدند و نزد پیامبر رفتند و آن جا بود که پیامبر اکرم به همراه بقیه افراد، که بقیه هم رفتند و پیامبر به همراه امیرالمومنین و فواطم و یکی دو نفر دیگر «عبدالله بن اریقط بن بكر» بود و «ابوبکر» بود، قطعاً ابوبکر از قبا تا یثرب با پیغمبر بود. قطعاً ولی قبل از آن جای بحث است که عرض کردیم که به مدینه رسیدند. جالب این جا است که شخصی به نام «عبدالرحمن بن عویم بن ساعده» که تعریف می‌کند، می‌گوید: «ما از وقتی که شنیدیم پیامبر دارد به سمت یثرب می‌آید، صبح‌ها آفتاب که می‌زد به بیرون از یثرب می‌آمدیم که ببینیم سایه‌ای پیدا شود، دیگر پیدا نمی‌شد که عصر می‌شد و سایه می‌افتاد دیگر برمی‌گشت.» هر روز برو و بیا و برو و بیا و نهایتاً آن روزی که پیامبر آمدند وقتی بود که این افرادی که منتظر پیامبر بودند رفته بودند.

جالب این جا است که [دقت کنید این جا را] یک یهودی پیغمبر را دید، آن یهودی آن جا چه کار می‌کرد؟ یهودی‌ها که در منطقه دیگری بودند، این یهودی در این مسیر چه کار می‌کرد؟ می‌خواهد ببیند، اتفاقاً یهودی پیامبر را دید و شناخت و آمد و با صدای بلندی صدا کرد و به مردم که: «مردم بیایید که إن صاحبکم قد جاءَ» خلاصه آن کسی که منتظرش بودید آمد. مردم رفته بودند و تا شنیدند برگشتند و جمعیت و آن داستان تجمع مردم و استقبال عظیمی از پیامبر اکرم شد.

آن شعر معروف «طلع البدر علینا من ثنیات الوداع، وجب الشکر علینا ما دعا لله داع» یعنی «این ماه تمام بر ما طلوع کرد و از این «ثنیات»، ثنیات یعنی گردنه، که پیامبر از یک گردنه عبور کردند و وارد یثرب شدند و از این گردنه که رد شد که گردنۀ «وداع» اسمش بود، پیامبر آمد مثل این که ماه بر ما طلوع کرد.» « طلع البدر علینا، وجب الشکر علینا» «شکر بر ما واجب شد که این ندای دعوت به سوی خدا به اصطلاح صدایش بلند شد و طنین انداز شد» و خلاصه پیامبر به مدینه آمدند.

من دو تا جمله دیگر بگویم که بعداً إن‌شاءالله جلسات آینده وارد داستان مدینه بشویم و این‌هایی که شنیدید مقدمه بود، اصلِ تاریخ اسلام از این جا به بعد است که روی آن بحث داریم. إن‌شاءالله خدا توفیق بدهد که بتوانیم ریز مطالب را بگوییم و عرضم به حضور شما این که چرا پیغمبر به یثرب رفت؟ غیر از بحثی که آمدند و به اصطلاح عرضم به حضور شما که بیعت کردند هم بماند، شاید پیامبر می‌توانست در همان قبا مثلاً بماند و یا می‌توانست به جای دیگری به اطراف برود، بالاخره آن‌ها هم ایمان آورده بودند و با پیغمبر همراهی می‌کردند. اما چرا پیغمبر به یثرب رفت و حاضر شد که در یثرب مستقر شود؟ اولاً این که یثرب [الان هنوز اسمش را یثرب می‌گذاریم و هنوز مدینه نشده است] در مسیر کوریدورِ استراتژیکِ بین المللیِ اقتصادی ـ تجاری حجاز است. یعنی مثل بلا شبیه تنگه هرمز خلیج فارس، مدینه این قدر اهمیت دارد و هرکسی می‌خواهد رد شود باید از آن جا رد شود. دقیقاً پیامبر کاملاً متوجه می‌شود که کدام قبیله از این جا رد می‌شود و کدام رد نمی‌شود، چه کسی چه کار کرد و چه کسی چه برد، چه کسی چه چیزی آورد؛ همۀ این‌ها مشخص می‌شود و این اولین دلیل است.

مسئلۀ بعدی آمادگی بالایی که مردم یثرب داشتند، چرا؟ ببینید مردم یثرب دو قبیله معروف «اوس و خزرج» بودند که این‌ها یک جنگ بینشان 120 سال طول کشید. در بین هم سرِ یک اسب دعوا شد و سرِ اسب صد سال همدیگر را کشتند و دیگر هم از این داستان جنگ‌ها خسته شده بودند. این حالت‌های غیر امنی که در یثرب وجود داشت پس چرا جذب پیغمبر شدند؟ همه برمی‌گردد به آن اخلاقی که من این جا یک بخشی را اشاره کردم.

پیامبر به گونه‌ای بود که همه را جذب می‌کرد و همه متوجه او بودند. این‌ها آمادگی بالایی پیدا کردند و از این جنگ‌ها، جنگ «جنگ بُعاث» همین جنگی که 120 سال طول کشید. «اوس و خزرج» خیلی به جان هم افتادند و این که از یهودیان یثرب توصیفات پیغمبر را این‌ها از همه بیشتر شنیده بودند. جالب این جا است که یهودیان یثرب به همین مشرکینی که در آن زمان در یثرب بودند می‌گفتند: «صبر کنید که این پیغمبر آخر الزمان می‌آید و ما به او ایمان می‌آوریم و به کمک او شما را می‌کُشیم.»

همین یهودیان می‌گفتند و این مشرکین یثرب اوس و خزرجی که پیغمبر را دیدند گفتند: «این همان است که یهودیان به ما می‌گفتند» و این نشان می‌دهد که مردم یثرب بیشترین آمادگی را دارند که پیامبر حتماً و قطعاً این‌ها را لحاظ کرده است.

این‌ها مطالب بسیار مهمی است و این که بالاخره پیامبر اکرم به دنبال تشکیل یک حکومت اسلامی است و تشکیل حکومت اسلامی هم زمینه می‌خواهد. همین طوری برویم حالا باری به هر جهت و یک حکومتی تشکیل دهیم که ببینیم خدا چه می‌خواهد، به این راحتی‌ها نیست. حضرت امام چی کشیدند تا بتوانند یک حکومت اسلامی تشکیل بدهند.

به قول مرحوم علامه عسکری (ره) که می‌فرمودند: «بعد از امام حسن (ع) ما حکومت اسلامی در جهانِ اسلام نداشتیم، تا این که امام خمینی آمد و امام خمینی بعد از امام حسن (ع) حکومت اسلامی تشکیل داده است، بقیه مثلاً صفویه که حکومت اسلامی نیست یا قاجاری که حکومت اسلامی نیست.»

حکومت اسلامی تعریف دارد و مگر به این راحتی است، حکومت اسلامی باید در رأس حکومت یک متخصص اسلام شناس قرار بگیرد که قبلاً نبوده و بعد از پیامبر اسلام و امیرالمومنین و امام حسن ـ سلام الله علیکم اجمعین ـ ما تا امام خمینی (ره) حکومت اسلامی نداشتیم. فلذا تشکیل حکومت اسلامی زمینه می‌خواهد و پیامبر اکرم تمام این ملاحظات را دقت کردند و به این نتیجه حضرت رسیدند که یثرب بهترین جا برای تشکیل حکومت اسلامی است.

حالا إن‌شاءالله در جلسات بعد خواهیم گفت که چه طور شد که پیامبر اکرم در یثرب زمینه سازی کردند که حکومت تشکیل بدهند. این طور نبود که همان روز اول پیامبر وارد شده و بسمه تعالی حکومت، حکومت اسلامی نه.

حالا إن‌شاءالله بعداً خواهیم گفت، خدا توفیق بدهد که در جلسه آینده إن‌شاءالله عرض خواهیم کرد.

«والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته»


  1. سورۀ قلم، آیۀ 4

  2. سورۀ توبه، آیۀ 108