تاریخ تحلیلی اسلام (جلسه سوم)
با سخنرانی حجة الإسلام و المسلمین سلیمی (مدیر مسؤول مرکز حفظ و نشر آثار علامه عسکری)

 



دانلود با کیفیت 720p


متن تاریخ تحلیلی اسلام ۳


بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

خداوند متعال را شاکریم که این فرصت مجدد را به ما داد تا بتوانیم در محضر مکتب مترقّی اسلام و به دنبال شناخت دقیق و ریشه‌ای دین مبین اسلام، که بسیار بسیار بحث ضروری و جدّی و مهم [مخصوصاً] در این زمان است بپردازیم.

من چند روز پیش نمی‌دانم بگویم متأسفانه یا خوشبختانه با یکی از طلبه‌ها و روحانیون صحبت می‌کردم که خیلی شاکی بود نسبت به اقداماتی که اخیراً علیه روحانیون می‌شود. من برایش مثالی زدم، گفتم: «آقا اصلاً ماها که به حساب نمی‌آییم [قیاس مع‌الفارق است]، اما عمامه از سر امام معصوم برداشتند و با هرچه در دست بود، او را زدند و لباس او را دزدیدند.» پیغمبری که در عالم خلقت از او بالاتر وجود ندارد، بچه‌ها را در طائف علیه پیامبر تحریک کردند که ایشان را با سنگ بزنند، تکلیف ماها که معلوم است دیگر، به حساب نمی‌آید و شاید جایز نباشد. این چیزی را به ما نشان می‌دهد و آن این‌که باید این تاریخ را بشناسیم. اگر من تاریخ را خوب شناختم، می‌توانم زمان خودم را بهتر درک و قضاوت کنم.

خدا رحمت کند مرحوم علامه عسکری (ره) را که گاهی به ایشان گفتم: «حاج آقا ظهور نزدیک است.» این قصّه برای بیست سال پیش است و ایشان در جواب می‌فرمودند: «فکر نمی‌کنم! چون اگر بدانید در ایام ظهور چه اتفاقاتی قرار است بیفتد، شاید بعضی آرزوی ظهور نکنید.» پس به این راحتی نیست. ایشان می‌گفتند که: «همه نشستیم و همۀ ما از امام معصوم توقّع داریم در حالی که دقیقاً برعکس است، امام معصوم از ما توقّع دارد و ما چه توقعی داریم! اصلاً ما باید ایشان را راضی کنیم.» ایشان فرمودند: «هروقت همه، نه فقط تو، نه فقط تهران و نه فقط ایران، بلکه کل دنیا باید مستأصل شوند ـ به معنای کلمه ـ باور کنند که دیگر خدا باید یک نفر را بفرستد، آن وقت بدان ظهور نزدیک است.»

حالا اگر من تاریخ را خوب بخوانم و با دیدگاه‌های اسلام نسبت به موضوع نجات بشر و نسبت به وقایع آخر الزّمان آشنا باشم، دیگر شاید این قصّه‌هایی که می‌شنوم برایم عجیب نیست. البته این را بگویم این حرف‌ها قاطی نشود با این که ما وظیفه‌ای نداریم و باید صبر کنیم تا کل دنیا به هم بریزد و دست روی دست بگذاریم که باید بشود، نه. جبهۀ کفر کار خودش را می‌کند. یعنی آخر الزّمان دنیای تقابل جبهۀ کفر با جبهۀ اسلام است. به آن طلبه گفتم [بندۀ خدا کمی کج سلیقه هم بود]: «دیگر امروزه جنگ مسلمان با مسلمان نیست یا آن دیدگاهش این است و دیگری آن، مگر نمی‌گوییم مجاهدین خلق و منافق. این‌ها دیگر داستانشان از نفاق گذشته.» آخر منافق به چه کسی می‌گویند؟ منافق کسی است که ادعای دین دارد و به ظاهر با تو همراه است ولی در باطن این‌گونه نیست. این‌ها که با اسرائیل هم حتی بستند، دیگر دنیا دنیای نفاق هم نیست، آنها هم به جبهۀ کفر پیوسته‌اند. تقابل، تقابل اسلام و کفر است و لذا این وسط هر کس که بگوید: «آقا ما نمی‌دانیم که تکلیف ما چیست؟» همین که می‌گوید «نمی‌دانیم» کار خراب می‌شود. داستان واقعی کربلا که بعضی، مردمِ آن زمان را سه دسته کرده‌اند: یک عده که طرفدار اباعبدالله و عده‌ای دیگر طرفدار یزید بودند و گروه سوم هم افرادی بودند که برای جان امام حسین (ع) دعا می‌کردند. در حالی که حضرت سجاد (ع) دقیقاً خلاف آن را بیان می‌کند. حضرت سجاد (ع)، مردمِ آن زمان را به دو دسته تقسیم کرده: آن‌هایی که مقابل حضرت ایستادند و گروهی که با او همراهی کردند. یعنی اگر قرار بود که دنیا با شهادت اباعبدالله (ع) به اتمام برسد دقیقاً آن‌هایی که در کنار حضرت نبودند تمام می‌شدند و جهنّم می‌شد.

آن داستان ساربانی که شتر خود را به حضرت اجاره داده بود [احتمالاً شنیده‌اید]‌، آمد خدمت حضرت سجاد (ع) و گفت: «من شتر خود را از مدینه به امام حسین (ع) اجاره داده بودم و با ایشان هم همراه بودم اما در زمان جنگ به پشت لشکر عمر بن سعد رفتم که در جنگ نباشم و خیلی هم نگران حال امامم بودم و او را دوست داشتم.» امام سجاد (ع) در جوابش فرمودند: «از جلوی چشمم دور شو، آیا سیاهی لشگر را برای پدرم زیاد نکردی؟!»

این مثال را مرحوم علامه عسکری (ره) برای یکی از بستگان می‌زدند. یکی از بستگان می‌خواست به خارج از ایران برود و کلاً در آن‌جا زندگی کند، به خدمت حاج آقا آمد و ایشان [مرحوم علامه عسکری(ره)] این داستان را نقل کردند و گفتند: «فکر می‌کنی به آن‌جا می‌روی و مسلمان هم هستی و نمازت را هم می‌خوانی، [بله] همۀ این‌ها هست اما سیاهی لشکر را زیاد نمی‌کنی؟» الان جبهه دو تاست. خوب درک این مطالب به شناخت تاریخ کمک می‌کند ولی دقیق [تاریخ را] بشناسید، نگاهی گذرا و اجمالی نمی‌تواند مشکل را حل کند.

ما در دو جلسۀ قبل در خصوص شریعت حضرت ابراهیم (ع) و اقدامات این پیامبر بزرگ الهی صحبت کردیم. از نسل این حضرت پیامبرانی آمدند که مختصری در موردش گفتیم. خودِ حضرت موسی (ع) از نسل ابراهیم (ع) است و هم‌چنین حضرت عیسی (ع) و حضرت داوود و یحیی و سلیمان و پیامبر اکرم (ص) از نسل حضرت ابراهیم (ع) هستند. حضرت اسماعیل و اسحاق (ع) که از فرزندان او و حضرت شعیب (ع) از نوادگان او هستند.

این جلسه بنا داریم که در خصوص شریعت حضرت موسی (ع) صحبت می‌کنیم و عرض کردم که من از بیان این مطالب قصدی دارم که در بیان تاریخ تحلیلی اسلام این مطلب روشن می‌شود که چه فایده‌ای دارد. ابتدای بحث موضوعی را خدمتتان عرض کنم در خصوص پیامبران اولوالعزم. چون برای ما در خصوص پیامبران اولوالعزم تعریفی شده که یک سری موارد را به عنوان شرایط اولوالعزم بیان می‌کند. برخی‌ها دقیق بوده و برخی را من زیر سؤال می‌برم و استدلال قرآنی و روایی را می‌گویم.

اولاً «عزم» در عربی در واقع به معنای انجام کاری است. «عزمِ به کار» یعنی تصمیم گرفتن بر انجام کاری. «اولوالعزم» یعنی کسی که صاحب عزم است و با ارادۀ قوی و آهنین می‌خواهد کاری کند. در لغت‌نامۀ لسان ‌العرب می‌گوید: «اولوالعزم کسانی هستند که تصمیم بر انجام امر خدا گرفتند؛ امری که بر انجام آن متعهّد شده‌اند.» در واقع متعهّد به انجام کاری است، این اولوالعزم است. یک آیه در قرآن کریم که در واقع فقط همین یک آیه به اولوالعزم اشاره دارد سورۀ احقاف، آیۀ 35: «فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُولُو الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ»، پس صبر کن همان گونه که پیامبران اولوالعزم صبر کردند. به یک تعبیری در «مِنَ الرُّسُلِ»، اگر مِن را مِنِ بیانی بگیریم شامل تمام پیامبران است. مگر پیامبران عزمی نداشتند؟ مگر می‌شود که همه بدون عزم باشند؟

مرحوم علامه طباطبایی(ره) در تفسیر المیزان این مِن را، مِنِ بعضیه در نظر می‌گیرد که برخی از پیامبران را شامل می‌شود و شاهد مثالش هم، آیات قرآنی است. عرض به حضور شما که در آیۀ 7 از سورۀ احزاب می‌فرماید: «وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ ميثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهيمَ وَ مُوسى‏ وَ عيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ ميثاقاً غَليظاً»،«مِنْكَ» منظور پیامبر است و اسم این پنج نفر را می‌آورد. «و هنگامی که از پیامبران میثاق [خاص] آنها را گرفتیم و [بویژه] از تو و از نوح و ابراهیم و موسی و عیسی بن مریم، و از آنها میثاقی غلیظ [= سخت و محکم] گرفتیم.» و در جای دیگر (سورۀ شوری، آیۀ 13) می‌فرماید: «شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ مَا وَصَّىٰ بِهِ نُوحًا وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَىٰ وَعِيسَىٰ»، «إِلَيْكَ» یعنی پیامبر، چرا جا افتاد که پنج پیامبر اولوالعزم داریم بر این مبناست. پس پنج تا پیامبر اولوالعزم داریم چون قرآن اشارۀ قوی به این پنج نفر دارد. در قرآن هم وقتی کلمۀ عزم را به کار می‌برد دو معنا می‌گیرد: یک عزم به معنی صبر و بخشش است [دقیقاً به کلمۀ عزم در قرآن اشاره می‌کند] و گاهی به معنای وفای به عهد است. «وَ لَمَنْ صَبَرَ وَغَفَرَ إِنَّ ذَٰلِكَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ»[1] یعنی کسی که صبور باشد و می‌بخشد، این صبور بودن و بخشش داشتن به معنی عزم است. «وَ لَقَدْ عَهِدْنَا إِلَىٰ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا»[2]، و همانا ما پیش از این با آدم عهدی بستیم (که فریب شیطان نخورد) و او فراموش کرد و در آن عهد او را استوار و ثابت قدم نیافتیم. پس عزم به معنای وفای به عهد شد.

من اینجا یک چیزی را نمی‌بینم و آن اینکه اولوالعزم یعنی کسانی که صاحب شریعت جهانی باشند. هم‌چنین معنایی در قرآن و لغت هم وجود ندارد. «أُولُو الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ»، اولاً در ادبیات عرب ما یک قاعده داریم که باید نزدیک‌ترین معنی به آن را در نظر بگیریم، یعنی این مِن را نزدیک‌تر این است که مِنِ بیانی در نظر بگیریم تا بعداً بخواهیم مِنِ بعضیه را از آن استنباط کنیم. چون آیه شمول دارد و شامل همه می‌شود؛ «مِنَ الرُّسُلِ» یعنی همۀ پیامبران و استثناء هم ندارد. فقط چیزی که نمی‌بینم این است که بگوییم اولوالعزم یعنی کسی که صاحب شریعت جهانی است. مثال هم می‌زنیم، این که پیامبران اولوالعزم پنج نفر هستند که نوح، ابراهیم، موسی و عیسی و پیامبر اکرم (ص) را شامل می‌شود. ما در پیامبر اکرم (ص) شکی نداریم، وقتی قرآن می‌گوید: «وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا كَافَّةً لِلنَّاسِ بَشِيرًا وَنَذِيرً»[3] یعنی «و ما تو را جز برای اینکه عموم بشر را (به رحمت خدا) بشارت دهی و (از عذابش) بترسانی نفرستادیم»، دقیقاً به آن اشاره دارند یعنی پیامبر اکرم (ص) را برای همۀ انسان‌ها آوردیم.

حالا حضرت نوح (ع) هم بحث‌هایی دارد که وارد نمی‌شویم. حضرت نوح (ع) هم با آن عذابی که نازل شد [مردم آن زمان که جمعیت این‌ قدر زیاد نبود چون در ابتدای خلقت بشر بوده]، لذا می‌توان گفت که حضرت نوح (ع) شریعتش جهانی است. عذاب بر همه جا شامل شد یعنی تمام مناطقی را که ایشان اعلان داده بود سیل آمد. اما من می‌خواهم بحث کنم که شریعت حضرت موسی و عیسی (ع) شریعت جهانی نیست. برخی این سؤال در ذهنشان مطرح شده یا می‌شود که چرا پیامبر اکرم (ص) عیسوی نبوده، چون پیامبر بعد از حضرت عیسی (ع) آمدند یا چرا بر دین مسیح نبودند، چون آخرین پیامبر عیسی (ع) است طبیعتاً باید پیرو او باشد. ما می‌خواهیم بگوییم که: «علی دینِ ابراهیمِ حنیفاً» پیامبر (ص) بر دین ابراهیم حنیف بود. برای اینکه شریعتش شریعت جهانی بود. محدودۀ اقدامات حضرت ابراهیم (ع) را ببینید تا به کجا می‌رسد، از شامات و عراق و حجاز و تمام آن مناطق را شامل می‌شود. شریعتش شریعت جهانی است و جالب این که پیامبران بعدی موظف بودند از آن پیامبر یاد کنند و بر اساس شریعت او اقدام کنند و اصلاً بنی اسرائیل به نوعی خودشان از نسل ابراهیم‌اند، نمی‌خواهم بگویم همۀ آن‌ها ولی بالاخره در ادامۀ راه او بودند. آیات قرآنی در این قصّه به ما کمک می‌کند که بفهمیم شریعت حضرت موسی (ع) یک شریعت جهانی نیست و همینطور شریعت حضرت عیسی (ع). خداوند متعال در سورۀ اسرا، آیۀ 2 می‌فرمایند: «وَ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَ جَعَلْنَاهُ هُدًى لِبَنِي إِسْرَائِيلَ أَلَّا تَتَّخِذُوا مِنْ دُونِي وَكِيلً» و ما به موسی کتاب دادیم و آن را برای بنی اسرائیل وسیله هدایت قرار دادیم [و در آن کتاب، آنان را به این حقیقت راهنمایی کردیم] که جز مرا [که خدای یگانه‌ام] وکیل و کار ساز نگیرید. موسی با کتابی فرستاده شده برای هدایت بنی اسرائیل نه قومی دیگر. آیا در اینجا به کس دیگری اشاره دارد؟ آیا در این قاعدۀ جهانی می‌بینید؟

سورۀ سجده، آیۀ 23 می‌فرماید: «وَ لَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ فَلَا تَكُنْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقَائِهِ ۖ وَ جَعَلْنَاهُ هُدًى لِبَنِي إِسْرَائِيلَ» یا آیۀ 53 سورۀ بقره: «وَ إِذْ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَالْفُرْقَانَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ.» خطاب به بنی اسرائیل است و آیات قبل و بعد را ببینید، خطابش هم این است که ما به موسی کتاب و فرقان دادیم برای تشخیص حق از باطل که شماها که بنی اسرائیل هستید هدایت شوید. از آیۀ 40 تا 53 سورۀ بقره بنی اسرائیل را مخاطب قرار داده است، دارد به بنی اسرائیل خطاب می‌کند که یک نمونه‌اش این است که ما موسی را فرستادیم تا شما [بنی اسرائیل] هدایت شوید. «مِنْ أَجْلِ ذَٰلِكَ كَتَبْنَا عَلَىٰ بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا»[4]، یعنی [اگر] بخواهدحکم دینی بیان ‌کند، خطابش با بنی اسرائیل است. بدین سبب بر بنی اسرائیل حکم نمودیم که هر کس نفسی را بدون حق و یا بی‌آنکه فساد و فتنه‌ای در زمین کرده، بکشد مثل آن باشد که همه مردم را کشته، اصلاً بحث قصاص مخاطبش فقط بنی اسرائیل است و هیچ خطاب عامی ندارد. خود تورات هم آیاتی دارد که این حرف را تأیید می‌کند که شریعت موسی (ع) فقط برای بنی اسرائیل است. وقتی موسی (ع) با معجزات خود به سوی فرعون رفت، خیلی مطالب بیان کرد که یکی از آن‌ها در سورۀ اعراف آمده، در آیۀ 105 می‌فرماید: «قَدْ جِئْتُكُمْ بِبَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَرْسِلْ مَعِيَ بَنِي إِسْرَائِيلَ»، همانا دلیلی بس روشن (معجزه بسیار آشکار و حجتی محکم و استوار) از جانب پروردگارتان برای شما آورده‌ام، پس بنی‌اسرائیل را با من بفرست. من با معجزه و بیّنۀ الهی نزد تو آمده‌ام و بنی اسرائیل را به من تحویل بده، آیا کس دیگری را خطاب می‌کند؟ «وَ لَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْهُدَىٰ وَأَوْرَثْنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ الْكِتَابَ»[5] ما به موسی وسیلۀ هدایت داده بودیم که مردم را هدایت کند و کتاب الهی که تورات باشد را ارث بنی اسرائیل قرار دادیم. پس مخاطبش بنی اسرائیل است و اصلاً شریعت حضرت موسی (ع) یک شریعت جهانی نیست که بگوییم اولوالعزم شامل کسانی است که شریعت جهانی دارند. خیلی جالب است که در تعریف اولوالعزم می‌‌‌گوییم کسانی که صاحب کتاب هستند. مثلاً برخی پیامبران کتاب داشتند اما جزء اولوالعزم نبودند مثل حضرت داوود و یا ادریس یا جناب شیث پسر حضرت آدم (ع) که آن‌ها کتاب داشتند اما جزء پیامبران اولوالعزم نیستند. پس این دو مورد را نمی‌توانیم جزء این مطالب بیاوریم . کلاً وقتی ما داستان‌های حضرت موسی (ع) و بنی اسرائیل را می‌خوانیم به این نتیجه می‌رسیم که شریعت موسی، شریعت قومی است و جایی نیست که حضرت موسی (ع) در کنار غیر بنی اسرائیل مطرح شده باشد و فقط همراه با بنی اسرائیل است. در کتاب تورات ـ صفر خروج ـ باب سوم آیۀ 139 آمده: اینک استغاثۀ بنی اسرائیل نزد من رسیده است و ظلمی را که مصریان بر ایشان می‌کنند دیده‌ام، اکنون بیا تا تو را نزد فرعون بفرستم و قوم من بنی اسرائیل را از مصر بیرون آورد البته که با تو خواهم بود؛ بنی اسرائیل، توِ موسی برای بنی اسرائیل. آیات قرآن هم اشاره به این موضوع دارد که همۀ این‌ها بر‌می‌گردد به این که شریعت موسی یک شریعت جهانی به حساب نمی‌آید.

حالا در مورد شخصیت حضرت موسی (ع) که اولاً ایشان یکی از پیامبران معظّم الهی است، ایشان دارای صفات و اوصاف واقعاً کریم و جایگاه متعالی است؛ همین بس که موسی کلیم الله است و خداوند متعال با حضرت موسی بی‌واسطه سخن می‌گفت، همان طور که با پیامبر اکرم (ص) سخن گفته است. نوع وحی بر پیامبران متفاوت است، برخی در خواب می‌دیدند، برخی فقط صدایی می‌شنیدند اما ملائکه را نمی‌دیدند، بعضی هم ملائکه را می‌دیدند و هم با آن‌ها صحبت می‌کردند، اما حضرت موسی (ع) مستقیماً با خدا سخن می‌گفت. آیۀ «‌إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى»[6]، «همانا من پروردگار تو هستم . پس كفش خود را بيرون آور، به درستي كه تو در سرزمين مقدّس طوي هستی.» مستقیماً خداوند اصوات را خلق کرد و با حضرت موسی بی‌واسطه سخن گفت.

خودِ همین یک عظمت و جایگاه خاصی می‌خواهد که در بحث ضرورت وجود حجت و اوصاف حجت مشخص می‌‌شود. هرچه سخن گفتن خدا با شخصی بی‌واسطه‌تر باشد عظمت و جایگاه آن شخص بالاتر است؛ لذا پیامبران هم دارای یک جایگاه نیستند و دارای مراتبند و حتی در بحث عصمت هم دارای جایگاه متفاوتی هستند. حضرت موسی (ع)در چه زمانی به دنیا آمد؟ در زمانی به دنیا آمد که پیش‌گویان درگاه ظالم آن زمان به او گفته بودند که: «پسری به دنیا خواهد آمد که تو را نابود می‌کند و سلسله مراتب تو را از بین خواهد برد.» این ظالم هر نوزاد پسری که به دنیا آمد دستور داد کشتند، چند ده هزار کودک را کشت تا این‌ که حضرت موسی که به دنیا آمد خدای متعال به مادرش وحی کرد که «او را در سبدی در آب نیل بینداز.» البته آیۀ قرآن اشاره می‌کند که این وحی به معنای وحی نبوّت نیست و حتی خدا به زنبور هم وحی می‌کند و ایمان مادر حضرت موسی را ببینید که چه باوری دارد و لحظه‌ای شک نکرد؛ به این سادگی‌ها که نیست، بچه را در سبد گذاشت و در نیل انداخت. خواهر موسی به دنبالش رفت و دید که این سبد مستقیم جلوی کاخ فرعون ایستاد، گفتند: «باز کنید و ببینید در آن چیست؟» وقتی سبد را برداشتند دیدند در آن نوزاد پسری است و فرعون هم از بالا نگاه می‌کرد. گفت: «این چیست؟ گفتند: نوزادِ پسر است.» گفت: «او را بکُشید؛» تصمیم گرفتند تا او را بکُشند، اما آسیه همسر فرعون که خدا در قرآن از او نام برده است چه ایمانی داشت و مانع شد و گفت: «حالا که فرزندی نداریم او را به فرزندی بگیریم.» پس ارادۀ خدا بر این بود که این بچه در دامان خودِ فرعون بزرگ شود. در تاریخ آمده است که فرعون ریش خیلی بلندی داشته [به این عکس‌ها و فیلم‌ها نگاه نکنید] و روی ریش خود جواهرات و طلا می‌گذاشته، وقتی موسی کوچک بود و فرعون او را در آغوش می‌گرفت، موسی با دست خود همۀ آن جواهرات را کَنده است. فرعون عصبانی شد ولی باز هم حضرت آسیه وساطت کرد و خلاصه این بچه بزرگ شد و جوان برومندی شد و یکی از اوصاف او این بود که از مظلوم دفاع می‌کرد [فیلم ده فرمان را نگاه نکنید و آن را بگذارید کنار و از ذهنمان بیرون بیاوریم، یکی از کارهایی که این رسانه‌ها می‌کنند همین است]، حضرت موسی خیلی عظمت دارد و خیلی جایگاه والایی دارد و در واقع مدافع مظلوم بود و هر جا اتفاقی بود می‌آمد و دفاع می‌کرد. چون معروف شده بود به دفاع از مظلوم، در یک نزاع بین یک فرعونی و یک بنی اسرائیلی چون می‌دانست که موسی (ع) از مظلوم دفاع می‌کند نزد او آمد و گفت: «به دادم برسید»، او به دفاع از مظلوم برخاست و در این نزاع، او [فرعونی] را کشت. آیۀ قرآن «وَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَىٰ حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلَانِ هَٰذَا مِنْ شِيعَتِهِ وَهَٰذَا مِنْ عَدُوِّهِ ۖ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسَىٰ فَقَضَىٰ عَلَيْهِ ۖ قَالَ هَٰذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ ۖ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ»[7] یعنی «و موسی (روزی) بی‌خبر اهل مصر به شهر در آمد، آنجا دید که دو مرد با هم به قتال مشغولند، این یک از شیعیان وی (یعنی از بنی اسرائیل) بود و آن یک از دشمنان (یعنی از فرعونیان) بود، در آن حال آن شخص شیعه از موسی دادخواهی و یاری بر علیه آن دشمن خواست، موسی مشتی سخت بر آن دشمن زد، قضا را بدان ضربت او را کشت. موسی گفت: این کار از فریب و وسوسه شیطان بود (تا این کافر ظالم را با مؤمنی به قتال برانگیخت و عاقبت به هلاکت رسید) که دشمنی شدید شیطان و گمراه ساختن آدمیان به سختی آشکار است.» «وکزه» ضربه با مشت نیست، «وکزه» ضربۀ آرنج را می‌گویند که همراه با مشت باشد و از آرنج چنان کوبید به صورت او که در جا کشته شد. به او گفتن از شهر خود فرار کن و او هم از شهر و دیارش رفت و از بیابان و صحراها رد شد و به شهر مدین رسید. خسته به زیر سایۀ درختی رفت در حالی که خدا را یاد می‌کرد و شاکر بود که «خدایا من از تو بابت نعمتهایت سپاسگذارم.» کدام نعمت؟ حالا که از شهر و دیارت بیرون هستی و فرار کردی و هیچ چیزی نداری نه غذایی نه چیزی اما خدا را شکر می‌کند. دید بر سر چاهی چند نفر منتظر بودند تا آب از چاه بردارند که بین آن‌ها دعوا و درگیری به وجود آمده بود و دید دو تا خانم ایستادند و کاری نمی‌کنند چون مدافع مظلوم است و نمی‌تواند این صحنه را ببیند جلو رفت و علت را پرسید. آن‌ها گفتند که: «ما پدر پیری داریم که ناتوان است و ما همیشه برای گرفتن آب به این‌جا می‌آییم و این‌جا شلوغ است و منتظر می‎‌مانیم تا بقیه بروند و آب برداریم»، برای آن‌ها آب از چاه برداشت و به آن‌ها تحویل داد و دوباره به زیر سایۀ درخت بازگشت. آن دو نفر که از دختران شعیب بودند به خانه بازگشتند و پدر از دیدن آن‌ها تعجب کرد که چرا زود از صحرا بازگشتند. داستان را برای پدر تعریف کردند و گفتند که: «مردی در آن‌جا بود که به ما کمک کرد» و خودشان به پدر پیشنهاد دادند که: «یا أَبَتِ استأجِرهُ» او را اجاره کنیم. حضرت شعیب فرمود: «او را بگویید که بیاید.» همیشه کسی بهتر از خدا نمی‌تواند قصّه بگوید و من همیشه می‌گویم قصّه گفتن را از خدا یاد بگیریم. من خودم به شخصه وقتی سورۀ یوسف را می‌خوانم تا آخرش نخوانم رها نمی‌کنم، اصلاً این آیات جوری است که آدم را جذب می‌کند، سورۀ نمل را بخوانید، حالا قصّه موسی را خدا می‌گوید و در قرآن برای ما توصیف می‌کند که دختر شعیب چه گونه آمد، «تَمْشِي عَلَى اسْتِحْيَاءٍ.» با حالت خجالت و با حیا و خیلی محجوب آمد به نزد موسی (ع) و به او گفت: «پدرم تو را خوانده تا اجر کارت را به تو بدهد.» روایت می‌گوید وقتی حرکت کردند حضرت موسی (ع) دید که دختر از جلو راه می‌رود به او گفت: «صبر کن من از جلو می‌روم و تو از پشت سرم بیا که من به تو نگاه نکنم و گفت می‌خواستی به چپ یا راست بروی سنگ بنداز اگر قرار است از راست بروم در سمت راست سنگ بنداز و اگر قرار است از سمت چپ بروم سنگی در سمت چپ بنداز و با من هم حرف نزن.» خلاصه به منزل شعیب رسیدند و موسی داستان خودش را برای او تعریف کرد و شعیب که پیامبر خدا بود به او گفت: «نگران نباش! خطر از تو رفع شده و نجات پیدا کردی و به او گفت بیا برای من کار کن.»‌ «ثمانی الحجج»، حجج به معنی سال نیست و به معنای دورۀ دروی گندم است، گاهی ظاهراً دو بار در سال بود. «ثمانی الحجج» عملاً چهار سال می‌شد و اگر می‌خواهی به ده کامل کنی دیگر با خودت است ولی عملاً پنج سال شد، نه ده سالی که ما می‌گوییم. بله حجّه یک سال نیست، فلذا حضرت موسی هم قبول کرد. گفت اگر این کار را کردی، «أُنْكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَي» سپس خود شعیب به موسی (ع) پیشنهاد داد که یکی از دخترانم را به عقد تو در میاورم [یکی از این‌ها را]. پس موسی هم پذیرفت واین طور نبود که 5 سال خدمت کند و بعد عقد کند نه، اول عقد کرد و 5 سال به او خدمت کرد. بعد از 5 سال خواست که به شهر و دیار خود برگردد، همراه با خانواده‌اش در بیابان از دور آتشی را دید، «فَلَمَّا قَضَىٰ مُوسَى الْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جَانِبِ الطُّورِ نَارًا قَالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نَارًا لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ»[8]،یعنی «آن‌گاه که موسی عهد خدمت به پایان رسانیده و با اهل بیت خود (از حضور شعیب) رو به دیار خویش کرد (در راه) آتشی از جانب طور دید، به اهل بیت خود گفت: شما در اینجا مکث کنید که از دور آتشی به نظرم رسید (می‌روم تا) شاید از آن خبری بیاورم یا برای گرم شدن شما شعله‌ای برگیرم.» خلاصه وارد منطقۀ ذی طوی شد و آتشی را دید و گفت: «بروم و یک تکه از آن آتش بیاورم چون در صحرا به این راحتی که آتشی نیست، خلاصه رفت و دید درختی است که آتش سبز و روشنی است.» «فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى» و به پیامبری رسید. حالا جالب این‌جاست، خدا به او فرمان داد: «اذْهَبْ إِلَىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَىٰ»، تویی که پیغمبر شدی به سوی فرعون برو و موسی یک جمله گفت. «من یکی از آن‌ها را [بنی اسرائیل] کُشتم و بلاغت کلام هم ندارم.»

موسی (ع) دعا کرد: «قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِ يَفْقَهُوا قَولِي وَاجْعَلْ لِي وَزِيرًا مِنْ أَهْلِي هَارُونَ أَخِي»[9]، حالا چرا؟ چون هارون بیان قوی‌ای داشت و خیلی بلیغ بود و خدا هم پذیرفت و با موسی همراه شد ولی ترسیده بود چون بالاخره من یک نفر را کُشتم.

گریزی به امیرالمؤمنین (ع) بزنیم در زمانی که می‌خواست آیۀ برائت را برای مردم مکه بخواند، در مکه خانه‌ای نبود که حضرت امیر یکی از بستگانش را نکُشته باشد اما تنها به مکه رفت و آیۀ برائت را ابلاغ کرد. هرگز در این مسأله تردید نکرد. حالا به هر حال حضرت موسی (ع) با معجزاتش به سوی فرعون رفت، مثلاً عصایی داشت که تبدیل به مار بزرگی می‌شد و یا دستش را در گریبان می‌برد و بیرون که می‌آورد چون خورشید تابانی می‌درخشید، دوازده چشمه از سنگ درآمدو دریایی که باز شد یا مُرده‌ای که با گوشت گاو به بدن او زدند و او زنده شد و شهادت داد که چه کسی او را کشته است. به هر حال معجزات زیادی داشت اما مردم بنی اسرائیل واقعاً قوم بدی بودند و الان هم همین وضعیت است. یعنی بیشترین پیامبر برای این قوم آمد و بیشترین کشتار هم در پیامبران در این قوم است و قومی بودند که خون به جگر پیامبرانشان کردند. برخی از پیامبران را به درخت بستند و با ارّه بریدند و برخی دیگر را درچاه انداختند و چاه را پر از سنگ کردند و از آن‌جا رودخانه رد کردند. قوم اصحاب الرس که نمی‌دانم بگویم متأسفانه یا خوشبختانه در ایران هم زندگی می‌کردند و دوازده تا شهر داشتند، از شهر فروردین،اردیبهشت و خرداد و تیر، مرداد وشهریور، مهر و آبان و آذر، دی و بهمن تا اسفندیار که در پایان هر ماه در هر شهری جشنی و مراسمی می‌گرفتند و در آخر شهر که اسفند بود چنان جشنی می‌گرفتند و درخت را چنان می‌کردند و شیطان هم آن درخت را تزیین کرده بود و حالا کاری نداریم، خدا برایشان پیامبری فرستاد که او را در چاه انداختند و کُشتند.

مرحوم علامه عسکری (ره) خیلی اعتقادی به نوروز نداشتند و این داستان را می‌گفتند، ولی چون رنگ و بوی دین به آن دادیم خیلی خوب است. همین صلۀ ارحام خیلی ارزشمند است، اما چون نوروز است و فارغ از این بحث‌ها نه، بر این مبنا نباشید. من نوروز را گرامی می‌دارم چون در آن صلۀ رحم است یا همین خانه تکانی، پس چه بهتر که در همه چیز رنگ و بوی دین داشته باشد.

خلاصه، این بنی اسرائیل که این‌گونه خدا نجاتشان داد، وقتی به دریا رسیدند و آن معجزات را دیدند که راه بسته شده بود و تمام، یک طرف دریا بود و طرف دیگر فرعونیان و آمدند همه را قلع و قمع کنند که راه برایشان باز شد، روایت است که برای هر گروهی یک راه باز شد نه این که فقط یک راه باز شد، حالا به هر حال راه باز شد و وقتی که همه رد شدند و همۀ بنی اسرائیل به سلامت عبور کردند و آخرین نفر از فرعونیان رفت و دریا بسته شد همه غرق شدند و خدا هم برای این که نشان بدهد که فرعون از بین رفته است، خدا بدن فرعون را از آب بیرون انداخت، «نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ» که به همگان بگوید که ببینید او نیز مُرده است و این که شما خدا می‌دانستید مُرد و او خدا نیست.

کتابی است به نام نمونۀ معارف اسلامی چاپ زمان قبل از انقلاب که داستانی را نقل می‌کند، به نقل از امام باقر (ع) که من خودم سند آن را ندیدم ولی جالب است که فرعون خودش را خدا می‌دانست و می‌گفت: «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَىٰ.» شیطان چند جا بر انسان ظاهر شد و انسان را نصیحت می‌کرد که یکی از آن‌ها به فرعون بود، فرعون ایستاده بود که شیطان بر او ظاهر شد و او در حال خوردن انگور بود و وقتی شیطان به انگور نگاه کرد انگور تبدیل به طلا شد. فرعون گفت: «عجب کاری کردی تو چه کسی هستی؟» شیطان گوش فرعون را گرفت و به او گفت: «خدا مرا با این همه کارها از درگاهش بیرون کرده و حالا تو می‌گویی که خدا هستی؛» گوش او را گرفت.

حضرت یحیی شیطان را دید و به او گفت: «ای ملعون! تو چگونه مردم را فریب می‌دهی؟» شیطان گفت: «من به دنبال نقطه ضعف آدم‌ها هستم و از آن‌جا به آن‌ها ضربه می‌زنم؛ هر کسی نقطه ضعفی دارد.» یحیی گفت: «در من چه نقطه ضعفی دیدی؟» شیطان گفت: «تو که پیغمبر خدا هستی، ولی امیدی در تو هست.» یحیی گفت: «تو در من چه دیدی؟» شیطان گفت: «تو شب‌ها خیلی زیاد غذا می‌خوری و نیمه شب دیر [نه این که اصلاً] برای عبادت بیدار می‌شوی و این برای من نقطۀ امیدی هست.» حضرت یحیی (ع) فرمود: «به عزت و جلال خدا قسم می‌خورم که دیگر شب‌ها غذا نخورم» و شیطان گفت: «به عزت و جلال خدا قسم می‌‌خورم که دیگر هیچ انسانی را نصیحت نکنم.» به ضرر من است.

قوم بنی اسرائیل بلافاصله از دریا رد شدند، ولی حضرت موسی (ع) قرار بود که سی شب برای میقات از قومش دور شود، این سی شب را خدا چهل شب قرار داد. به فاصلۀ ده شب باز بت‌پرست شدند. آن سامریِ ملعون گوساله‌ای را آورد که ویژگی‌های خاصی هم داشت، مثلاً وقتی باد به آن می‌خورد صدای خاصی تولید می‌کرد و به قوم بنی اسرائیل گفت که: «این همان خدای موسی است» و وقتی موسی برگشت دید که مردم گوساله پرست شدند. «واخذ براس اخیه یجره الیه قال ابن‌ام ان القوم استضعفونی وکادوا یقتلوننی فلاتشمت بی الاعداء ولاتجعلنی مع القوم الظـلمین.»[10] «و چون موسی به حال خشم و تأسف به سوی قوم خود بازگشت، به آنان گفت: شما پس از من بسیار بد حفظ الغیب من کردید! آیا در امر خدای خود عجله کردید! و الواح را به زمین انداخت و (از فرط غضب) سر برادرش (هارون) را گرفته به سوی خود می‌کشید، هارون گفت: ای فرزند مادرم، این قوم مرا خوار و زبون داشتند تا آنجا که نزدیک بود مرا به قتل رسانند، پس تو دشمنان را بر من شاد مگردان و مرا در عداد مردم ستمکار مشمار.» حضرت موسی ریش هارون را گرفت و کشیدش و «أنتَ مِنّی بِمَنزلةِ هارونَ مِنْ مُوسی» برای امیرالمؤمنین همین است دیگر.

بالاخره حضرت موسی (ع) بزرگترین خدمتی که کرد این بود که یک قوم کاملاً نمک نشناس و صبری که او با این قوم کرد، اصول و احکام کتاب تورات را برایشان بیان کرد و با چه خون دل‌هایی که خورد. در جایی موسی به خدا عرض کرد که: «خدایا! می‌خواهم‌ که هم نشین خود را در بهشت ببینم.» هم نشین من کیست؟ خدا به او فرمان داد در فلان منطقه و در فلان مغازه هست و او رفت دید که یک مرد عادی در حال کاسبی است این که بگوییم در حال نماز وعبادت آن چنانی است نه و خیلی تعجب کرد، دنبالش رفت و به خانۀ او رسید و به او گفت: «مهمان نمی‌خواهی؟» آن مرد گفت: «چرا مهمان حبیب خداست و بفرمایید.» همین که وارد شدند موسی دید مرد سبدی را که از سقفِ خانه آویزان کرده را به سمت پایین آورد و موسی دید که پیرزنی در سبد است که مادر آن مرد بود. آن مرد مادرش را تر و خشک کرد و به او غذایش را داد و به قربان صدقۀ او می‌رفت و دست و پایش را بوسید و خیلی مراقبش بود. در این حال موسی دید که پیرزن با صدای ضعیفی که حضرت موسی شنید به پسرش گفت: «الهی با حضرت موسی (ع) محشور شوی.» موسی (ع) رو به مرد کرد و فرمود: «دعای مادرت مستجاب شده است، من از خدا خواستم و خدا تو را معرفی کرده است.» در قرآن هم بیشترین یاد از موسی (ع) می‌شود، در داستان بنی اسرائیل و البته یک بخشی به خباثت بنی اسرائیل بر‌می‌گردد و ایشان یک جایگاه والایی دارند. فلذا ما بر اساس این مبنا می‌گوییم که بر اساس آیات قرآنی حضرت موسی (ع) مبعوث به بنی اسرائیل بود و حضرت عیسی (ع) هم دقیقاً همین طور بودند که برای بنی اسرائیل فرستاده شده بود و ادامه دهندۀ راه حضرت موسی (ع) بوده است.

«وَ يُعَلِّمُهُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَالتَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِيلَ وَرَسُولًا إِلَىٰ بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ»[11]، و «خدا به او (عیسی) تعلیم کتاب و حکمت کند و تورات و انجیل آموزد. و او را به رسالت به سوی بنی اسرائیل فرستد که به آنان گوید: من از طرف خدا معجزی آورده‌ام». این قوم به عیسی هم رحم نکردند و می‌خواستند که او را بکُشند که خدا او را عروج داد.

پس نتیجه این که حضرت موسی (ع) به گونه‌ای زندگی کرده و حساسیت بسیار بالایی نسبت به شناساندن خدا به مردم داشته، تا جایی که شاید عصبانی هم می‌شده و جالب این‌جاست که این عمل حضرت موسی و هارون حالا وصی او که نبود چون هارون هم پیغمبر بود، اسوه و نمونه‌ای برای امیرالمؤمنین (ع) شده که به گونۀ هارون عمل کند و این نشان می‌دهد که هارون کاملاً بر حق بوده است و بر روش و خواست خدا عمل کرده ولاغیر؛ وگرنه اسوه و نمونه نمی‌شد. «أنتَ مِنّی بِمَنزلةِ هارونَ مِنْ مُوسی، اِلّا أنـّه لانَبیّ بَعدی.» تو نسبت به من به‌ منزله هارون نسبت به موسی هستی، جز این‌که بعد از من پیامبری نخواهد بود.

یک آیه در قرآن داریم که می‌گوید: «يا بَني‏ إِسْرائيلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتي‏ أَنْعَمْتُ عَلَيْکُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُکُمْ عَلَي الْعالَمينَ»[12]، این آیه در قرآن دربارۀ بنی اسرائیل است که آن‌ها را بر جهانیان فضیلت دادم. همین مطلب با یک سری تغییرات در تورات هم آمده است، امر بر آن‌ها مشتبه شد و آن‌ها فکر کردند که تا قیام قیامت برتری دارند. ولی آن برای زمان حضرت موسی (ع) بود، چون شما بنی اسرائیل که موسی کلیم الله در بین شماست بر جهانیان ارجحیت دارید و نه برای همیشه؛ فقط در زمان خودتان مثل حضرت مریم (س) که سیدۀ نساء جهانیان در زمان خودش است نه همۀ زمان‌ها، فلذا قوم عجیبی هستند و از آن تاریخ به بعد مرکز نشأت گرفتن فساد در تمام ادیان در تمام دنیا حتی در زمان حاضر هم این قوم هستند و خداوند بیشترین حجت را بر آن‌ها تمام کرد که برای بقیۀ قوم‌ها در این حد نیست. خدا احکام‌های خیلی سختی برایشان قرار داده بود، مثلاً لباسی را که نجس می‌شد فقط باید می‌سوزاندند و با آب پاک نمی‌شد. یا هر کسی که گناهی مرتکب می‌شد همان روز یا فردا صبح باید گناهانش را بر در خانه‌اش می‌نوشت که امروز این کار را کرده‌ام. وقتی پیامبر (ص) به نبوت رسید به درگاه خدا استغاثه کرد که: «خدایا من نمی‌خواهم آبروی قومم را ببرم.» این‌ها برداشته شد و احکام سهل شد و مثلاً لباس نجس با آب تطهیر می‌شود یا با خاک و یا دیوار با حرارت آفتاب پاک می‌شود که قبل از آن این طور نبود. به تعبیری شاید در توان آن‌ها این‌قدر بود که چنین احکام سختی برایشان بیاید و توانایی آن را داشتند اما ناشکر بودند. «وَلَا نُكَلِّفُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا»، این طور نبود که خدا یک کار خیلی سخت و شاقی را بر این‌ها تحمیل کرده باشد وبگوید همین که هست نه، این‌ها در توانشون بود و ولی ناشکری کردند. ما در دوران رسالت نبی مکرم و قبل از آن، رد پای بنی اسرائیل و یهود را در جنگ تمام عیار علیه پیغمبر و جان پیغمبر و قوم و بستگان پیغمبر (ص) حتی از اجداد قبلش شاهدیم. چون اصلاً نمی‌توانند این پیامبر را بپذیرند چون آن‌ها می‌دانستند، در تورات به نظرم در جلد دوم آیاتی در شأن پیامبر اکرم آمده، همه هست. حتی ما کتاب تورات و انجیل قدیمی داریم که مرحوم علامه عسکری (ره) جمع‌آوری کرده بودند [کتاب‌های بسیار قدیمی که نزدیک به دویست سال] که در آن آمده است که فارقلیط در کوه فاران ظهور خواهد کرد. فارقلیط در زبان عبری به معنای (برگزیده)، ستوده شده و در عربی به معنای احمد است. در کوه فاران که در کنار مکه است، خواهیم گفت که برخی از یهودیان کوچ کردند و در منطقۀ حجاز ساکن شدند، چون می‌گفتند: «طبیعتاً قرار است که پیغمبری این‌جا بیاید» و جالب این که می‌گفتند: «هیچ پیغمبری جز ما بنی اسرائیل لیاقت نبوت ندارد و ما مجبوریم به آن‌جا کوچ کنیم که خدا یک نفر را از میان ما پیغمبر قرار بدهد» و این طور هم نشد و حالا داستانش را خواهیم گفت.

آخر کلام در مورد جلسۀ قبل در مورد امامت حضرت ابراهیم (ع) و ائمۀ دیگر، کمی بیشتر توضیح بدهیم و بگوییم که قطعاً امامت حضرت ابراهیم (ع) با امامت ائمۀ ما متفاوت است. اصل کلمۀ امامت به معنای ولایت تکوینی است. ما امامت مصطلح را می‌گوییم نه امامت لغوی. در لغت امام یعنی پیشوا نه، از لحاظ اصطلاحی امامت به کسی گفته می‌شود که ولایت تکوینی دارد. اگر بخواهیم حساب کنیم از این باب که ولایت تکوینی را ببینیم بله، در ظاهر امامت حضرت ابراهیم (ع) با این‌ها فرقی ندارد اما در جایگاه عصمت قطعاً متفاوتند. مثلاً عصمت امیرالمؤمنین (ع) را در اثبات وجود امامت و حجت مفصّل توضیح خواهیم داد. از لحاظ جایگاه عصمت امامت حضرت ابراهیم (ع) با امامت ائمۀ ما طبیعتاً فرق دارد گرچه آیۀ قرآن می‌فرماید: «وَ جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا ۖ وَكَانُوا بِآيَاتِنَا يُوقِنُونَ»[13]، «و برخی از آن بنی اسرائیل را امام و پیشوایانی که خلق را به امر ما (نه به امر خلق) هدایت کنند قرار دادیم برای آن‌ که (در راه حق) صبر کردند و در آیات ما مقام یقین یافتند.» طبیعتاً همۀ پیغمبرانِ ما صبور بودند و همۀ پیامبرانِ ما به آیات خدا ایمان داشتند اما بالاخره حضرت ابراهیم (ع) به آن دلایلی که جلسات قبل گفتیم که جایگاه متفاوت دارد. روایات ما دال بر این است که جایگاه ائمۀ ما از حضرت ابراهیم (ع) هم بالاتر است. نمونۀ آن در کتاب خصال شیخ صدوق، چاپ جامعۀ مدرسین [مرحوم علامه عسکری (ره) به من سفارش فرمودند که آدرسِ کتاب می‌دهی درست آدرس بده می‌گویی فلان کتاب در فلان صفحه و طرف می‌گردد و در آن صفحه چیزی پیدا نمی‌کند، فلذا دقیق آدرس بده] در جلد دوم صفحۀ 641 روایتی دارد از پیامبر اکرم (ص) که می‌فرماید: «خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِائَةَ أَلْفِ نَبِيٍّ وَ أَرْبَعَةً وَ عِشْرِينَ أَلْفَ نَبِيٍّ أَنَا أَكْرَمُهُمْ عَلَى اللَّهِ وَ لَا فَخْرَ»، خداوند 124 هزار پیامبر فرستاد که من از همۀ آن‌ها بالاترم (وَ لَا فَخْرَ). (وَ لَا فَخْرَ) جملۀ دائم پیامبر بوداین قدر پیامبر فضایل داشتو باید فضایلش را بیان می‌کرد آخر جمله می‌فرمود: (وَ لَا فَخْرَ) من فخری ندارم این فضایل را خدا به من داده است و نعمت الهی است. همیشه این جمله را تکرار می‌کرد و در واقع تکیه کلام پیامبر (ص) بود، از بس که ایشان دارای فضایل زیادی بودند. در کتاب عیون اخبارالرضا از شیخ صدوق در جلد دوم صفحۀ 122 پیامبر (ص) فرمودند: «أَنْتَ يَا عَلِيُّ وَ وَلَدَايَ خِيَرَةُ اَللَّهِ مِنْ خَلْقِهِ.» «ای علی! من و تو و پسران تو (حسن و حسین) برگزیدگان خدا از خلقت خداییم.» مگر حضرت ابراهیم (ع) غیر از خلقت خداست؟! در روایت دیگر در همین کتاب پیامبر فرمودند: «ای علی تو و امامان از نسل تو، بهترینِ خلق در دنیا و آخرت هستید.» از این روایات می‌فهمیم که جایگاه این‌ها متفاوت است.

در آخر کلام خدا را قسم می‌دهیم به محمد و آل محمد، ما را بیش از پیش با معارف اسلامی آشنا بگرداند به برکت صلوات بر محمد و آل محمد(ص).


  1. سورۀ شوری، آیۀ 43

  2. سورۀ طه، آیۀ 115

  3. سورۀ سبا، آیۀ 28

  4. سورۀ مائده، آیۀ 32

  5. سورۀ غافر، آیۀ 53

  6. سورۀ طه، آیۀ 12

  7. سورۀ قصص، آیۀ 15

  8. سورۀ قصص، آیۀ 29

  9. سورۀ طه، آیات 25 تا 30

  10. سورۀ اعراف، آیۀ 150

  11. سورۀ آل عمران، آیۀ 49

  12. سورۀ بقره، آیۀ47

  13. سورۀ سجده، آیۀ 24