کلاس تاریخ تحلیلی اسلام ۲۷

مدرس: حجة الاسلام و المسلمین سلیمی

موضوع: وقایع سال ششم هجری، بیعت رضوان (شجرة) و صلح حدیبیه



متن سخنرانی


بسم الله الرحمن الرحیم

در ادامه بحث تاریخ تحلیلی اسلام یک مورد از وقایع سال پنجم هجری مانده است که البته حالا قبلاً در جنگ خندق یک مقداری روی آن مانور داده بودیم ولی باید تکمیلش کنیم و آن غزوه «بنی قُریظه» بود.

گفتیم که «بنی قریظه» از شعب یهود در مدینه بودند و عملاً علیه نبی مکرم اسلام با کفار قریش همکاری کردند. در جنگ خندق به شدت همکاری کردند و حتی نقشه حمله به مدینه را داشتند که پیامبر اکرم (ص) دویست نفر را داخل شهر فرستادند تا آن‌ها در شهر نگهبانی بدهند که این اتفاق نیفتد. گرچه یک اقداماتی ایذایی انجام دادند، مثلاً چند نفر حمله کردند و به دو نفر از مسلمانان تعرّض کردند، حتی آذوقه برای کفار آماده کردند؛ خلاصه بر خلاف آن تعهد نامه‌ای که با نبی مکرم اسلام داشتند اقدام کردند و این اقدام این‌ها و یهود که اولین بار نبود که این کار را می‌کردند، قبایل دیگر یهود هم همین کارها را کرده بودند که ما قبلاً درباره این‌ها صحبت کردیم.

بعد از جنگ خندق و این فراغت بالی که برای نبی مکرم اسلام به وجود آمد، بعد از جنگ بنی مصطلِق و آن مواردی که در موردش صحبت کردیم یک فراغت بالی برای نبی مکرم فراهم شد و اواخر سال پنجم هجری بود که پیامبر اکرم به منطقه بنی قریظه رفتند که در واقع پشت مدینه و نزدیک بود، پیامبر به آن جا رفتند. به یک روایتی پانزده روز و یک روایت دیگر بیست و پنج روز این‌ها در محاصره بودند. گرچه قبلش پیامبر اکرم نماینده‌ای پیش این‌ها فرستادند که خلاصه تکلیف را روشن کنید و آن‌ها درشتی کردند وبه نبی مکرم جسارت کردند و خلاصه پیامبر اکرم به منطقه بنی قریظه حمله کردند. بزرگ بنی قریظه شخصی به نام «حُیی بن أخطب» بود که رئیس بنی قریظه بود، خیلی ادعای جنگ جویی داشتند و خودشان را خیلی قهّار می‌دانستند اما با آن لشکر کشی که پیامبر اکرم کردن و آن محاصره‌ای که برای آن‌ها به وجود آمد، تحمل نکردند، بعد از پانزده روز یا بیست و پنج روز این‌ها تسلیم شدند و پیش نهاد کردند تا شخصی به نام «سعد بن معاذ» که در واقع از هم پیمانان بنی قریظه از قبل از اسلام بود و از بزرگان اوس بود، خلاصه یهودی‌ها به دنبال این بودند که از طریق او بتوانند یک فکری به حال خودشان کنند و به پیش نهاد خودشان گفتند که همین سعد بن معاذ حکمیت را به عهده بگیرد.

از این جا به بعد اختلاف نظر است، در این که سعد بن معاذ جلو آمد شکی نداریم. یکی از روایت‌های تاریخی می‌گوید که سعد بن معاذ چون با تورات هم آشنا بود و با یهودی‌ها رابطه داشت بر اساس حکم تورات گفته که: «مردها باید کشته شوند و زن‌ها و بچه‌ها و حیوانات به اسارت بروند.» برخی از تواریخ نقل می‌کنند که نبی مکرم اسلام هم پذیرفت، حالا نقل قول‌ها متعدد است. بعضی می‌گویند که مرد باشد یعنی چه کسی باشد؟ یعنی هر کسی که بالغ شده است، هر کسی که بالغ بود را کشتند که برخی روایت‌ها تا هفتصد نفر یا حتی هشتصد نفر را گفته شده که کشتند. پیامبر اکرم هم تأیید کردند که حکم تو حکم خداست و درست است، به روایتی گفته شده که این‌ها همه را گردن زدند. یک روایت هم می‌گوید که پیامبر اکرم قول سعد بن معاذ را تعدیل کردند و فرمودند: «منظورت این است که آن‌هایی را که با ما جنگیدن نه همه مردم را چون که همه مردم که نجنگیدند و چه اصراری است.» خلاصه قول سعد بن معاذ را پیامبر تعدیل کردند به آن‌هایی که جنگیدند، یعنی بروید و ببینید ثابت شود افرادی که جنگیدن و آمدن با مشرکان همکاری کردند، باعث تفرقه و اختلاف و آشوب و بلوا شدند، این‌ها را بُکشید. این جا در این روایت می‌گوید که دویست نفر بودند، یعنی دویست نفر را گردن زدند. حالا چرا پیامبر اکرم (ص) این کار را کردند؟

خوب نه یک بار و نه دو بار، نه سه بار، تجربه ثابت کرده بود که یهودی‌ها آرام نمی‌نشینند، یعنی در اولین فرصت ممکن اقدام می‌کنند. آن از بنی مصطلِق، آن از بنی نظیر و افراد مختلفی و گروه‌های مختلفی، این جا دیگر فایده نداشت که کوتاه بیایند که مثل قبیله بنی نظیر بیایند آزاد کنند یا بگویند که بروید و خلاصه اموالتان را بگذارید و به جای دیگری بروید زندگی کنید، نه. قرار بر این شد که این قتنه در نطفه خفه بشود. فلذا دیگر این صبر و تحمل اسلام هم حدی دارد، یک جاهایی درست است که اسلام دین رحمت و مودّت است ولی در مقابل دشمن حربی یک جاهایی اصلاً نباید کوتاه بیاییم. این جزء سیره پیامبر اکرم است، فلذا پیامبر اکرم نظر سعد بن معاذ را پذیرفتند. این وسط حیی بن اخطب کشته شد و دخترش که اسمش «صفیه» بود اسلام آورد و اسلام را پذیرفت و به پیامبر اکرم گفت: «من قبل از این که شما به ما حمله کنید اسلام را پذیرفته بودم» خلاصه اسلام را پذیرفت و به عقد نبی مکرم اسلام در آمد و همین امر هم باعث شد که یک تعداد زیادی از یهودیان دیگری که از جاهای دیگری بودند یک مقداری خودشان را کنترل کنند و دیگر علیه پیامبر اکرم از این قصه به بعد اقدامات کم شده و به جنگ «خیبر» می‌رسد که حالا بعدا در وقایع سال هفتم هجری خدمتتان عرض خواهیم کرد.

این داستان بنی قریظه بود که این جوری داستان این‌ها جمع شد و پیامبر یک تصمیم قاطع و سنگینی نسبت به آن‌ها گرفت که برای آن‌ها درس عبرتی باشد.

اما به وقایع سال ششم هجری بیاییم، یکی از مهم‌ترین وقایع سال ششم هجری داستان به اصطلاح «بیعت رضوان یا بیت شجره» و «صلح حدیبیه» است. بحث بسیار مهمی که قابل عبرت است و برای عصر حاضر خودمان می‌شود از آن استفاده کرد.

داستان از آن جا نشأت می‌گیرد که پیامبر اکرم یک خوابی دیدند که عازم مکه شدند و در حال انجام مناسک حج مثل عمره و تمتّع هستند. بعد از آن پیامبر اکرم تصمیم گرفتند که از مسلمانان دعوت کنند که ما به سمت مکه می‌رویم نه برای جنگ، بلکه برای انجام مناسک حج برویم. می‌دانید که مناسک حج برگزار می‌شد ولی حالا مشرکین به روش غلط که قبلاً توضیح دادیم انجام می‌دادند ولی بالاخره مناسک حج وجود داشت و عمره و حج تمتّع وجود داشت ولی به انحراف رفته بود ولی مشرکین مکه یکی از افتخاراتی که برای خودشان نقل می‌کردند که ما به قول معروف مهمان نوازان حجّاج کعبه هستیم و «سقایة الحاجّ» و این بحث‌هایی که قبلاً توضیح دادیم یکی از افتخاراتشان بود.

خوب مسلمانان هم جزء همین مجموعه انسان‌های ساکن حجاز هستند و می‌خواهند برای حج بروند. پیامبر اکرم هم امر نکردن برای حج و عمره و فقط فرمودند که: «هر کسی که می‌تواند بیاید.» به روایتی هزار و دویست نفر و به روایتی هزار و چهارصد تا هزار و پانصد نفر، مختلف نقل شده حتی بعضی تا هفتصد نفر و کم‌تر هم گفتند. ولی این حدود هزار و چهارصد و هزار و پانصد نفر عمدتاً از انصار و مهاجرین بودند دیگر از قبایل اطراف مدینه مسلمانان نیامدند. پیامبر اکرم هم «ابن اُمّ مکتوم» را جانشین خود در مدینه گذاشتند و به سمت مکه حرکت کردند. وقتی به منطقه «ذی الحلیفه یا ذو الحلیفه» رسیدند که یک منطقه‌ای است در دو منزلی یا بیشتر در سه منزلی مکه که پیامبر اکرم آن جا توقف کردند و به مسلمانان فرمودند که: «احرام بپوشید.» احرام پوشیدند و هفتاد شتر را پیامبر به عنوان قربانی آماده کردند و روی آن‌ها علامت گذاشتند؛ این یک رسمی بود که آن چه را که برای قربانی می‌بردند روی آن علامت می‌زدند که مشخص باشد این برای قربانی است. روی این هفتاد شتر علامت گذاشتند و این‌ها را جلوی کاروان فرستادند و خودشان هم پشت سر شترها راه افتادند برای این که به مشرکین مکه نشان بدهند که ما برای جنگ نیامدیم و لباس احرام هم که به تن داشتند، همه شمشیر همراه داشتند ولی همه شمشیرها در غلاف بود. این یکی از علامت‌ها بود که وقتی شمشیر در غلاف است معنایش این است که من با تو جنگ ندارم و نشان دادند که ما برای جنگ نیامده‌ایم. این کاروان لبیک گویان از ذو الحلیفه حرکت کردند و به منطقه «عَسفان» رسیدن که در دو منزلی مکه بود. در عسفان یک شخصی به نام «بشیر خزاعی» بود که از افراد ساکن در آن منطقه و از بنی خزاعه بود که به پیامبر برخورد کرد و پیامبر اکرم از او سوال کردند که:«در مکه چه خبر است؟»

بشیر هم همه چیز را گفت که: «مشرکان مکه از آمدن شما باخبر هستند و این‌ها ناراضی هستند و نمی‌خواهند که شما به مناسک عمره بیایید و قسم خوردند که این اتفاق نیفتد. خالد بن ولید را با دویست سوار به جلو فرستادن که این خالد بن ولید به منطقه «کُراع‌ الغَمیم» آمده و متوقف شده و خلاصه این‌ها لشکر کشی کردند و دویست سواره نظام فرستادند.» دویست سواره نظام که معنایش جنگ است.

پیامبر اکرم (ص) به بشیر فرمودند: «ما برای جنگ نیامدیم، ما مثل بقیه افرادی که به حج می‌روند آمدیم به حج تا اعمال خودمان را انجام بدهیم و با کسی جنگی نداریم.» خلاصه پیامبر دستور دادند که مسلمانان جمع شوند، پیامبر اکرم یک خطبه‌ای در مذمّت مشرکین مکه خواندند که این‌ها مهمان نوازان خوبی نیستند و یک پیش بینی‌هایی نبی مکرم در آن خطبه کردند که: «این قصه این گونه باقی نخواهد ماند و روزی خواهد رسید که ما آن جا را به دست می‌گیریم.» بعد از اصحابی که آن جا بودن پرسیدند که: «کدام یک از شما راه بلد خوبی است و ما را از بیراهه به سمت مکه ببرد؟» یک نفر از قبیله بنی اسلم بود که گفت: «یا رسول الله! من بلد هستم» او راه بلد قوی بود و گفت: «من شما را از بیراهه می‌برم.»

خوب طبیعی است که مشرکین مکه به دنبال تعقیب مسلمانان در مسیر اصلی بودند. خلاصه این‌ها حرکت کردند و این راه بلد هم این‌ها را برد تا به منطقه «حدیبیه» رسیدند که یک منطقه سنگلاخی و سختی بود. به یک زحمتی رفتند و به منطقه حدیبیه که رسیدند آن شترهایی که جلو می‌رفتن و جزء قربانی بودن دیگر حرکت نکردند و راه نرفتند. یک عده اقدام کردند که این‌ها را بزنند تا راه بیفتن ولی پیامبر اکرم فرمودند: «به این‌ها دست نزنید، داستان این شتران داستان فیل اصحاب ابرهه است.» یک جمله‌ای پیامبر اکرم در آن جا فرمودند که: «من این جا می‌مانم و اگر مشرکین مکه آمدند و از من چیزی خواستند که در آن منفعت حکم الهی و به اصطلاح رابطه خویشاوندی بین ما و آن‌ها حفظ بشود را می‌پذیرم.»

یعنی پیش بینی پیامبر اکرم مبنی بر این بود که یک صلحی در راه است و حضرت فرمودند: «به این شترها کاری نداشته باشید.» همین جا من یک گریزی می‌زنم، این که می‌گویند که حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) به منطقه کربلا رسیدند و دیدند که دیگر اسب امام حسین حرکت نکرد و هر چه که زدند این حیوان راه برود دیگر راه نرفت و حضرت سوال کردند که: «این جا کجاست؟» گفتند که: «کربلا است» حضرت فرمودند: «اعوذ بالله من الکرب و البلاء»

این اصلاً برای ما قابل قبول نیست که اسب امام حسین بداند که چه خبر است ولی خود امام حسین نداند که این جا کجا است.

هم چنین داستانی در زمان پیامبر در این صلح حدیبیه پیش آمد. پیامبر درک کرد که قصه چیست، این طوری نبود که پیامبر نداند چه خبر است. فلذا این گونه شد که آن‌ها در آن جا متوقف شدند و در منطقه حدیبیه که یک معجزۀ بسیار مشهودی از پیامبر اکرم آن جا ساطع شد و به ظهور و بروز در آمد که آن جا آب کم بود و یک چاهی در آن جا بود که آب کم داشت و اصلاً فایده‌ای نداشت. نزد پیامبر آمدند و عرض کردند: «یا رسول الله آب کم است چه کار کنیم؟» پیامبر اکرم از تیردان خود (آن جایی که تیرهای کمان را در آن نگه داری می‌کنند)، یک تیر از تیرهای خودشان را در آوردند و «براء بن عازب» را صدا کردند و فرمودند: «بیا این جا و این تیر را داخل این چاه بینداز» این هم تیر را در چاه انداخت، چنان آب از این چاه فوران کرد که از چاه آب بیرون می‌زد و این را همه شاهد بودند و این صحنه را همه دیدند.

حالا بعضی روایت‌ها مثل کتاب «طبقات ابن سعد» و یا به نظرم کتاب «سیره ابن هشام» است که نقل می‌کند که تیر نبود و پیامبر دستهای مبارکشان را گرفتند و از لای انگشتان مبارکشان آب جوشید، حالا برای ما مهم این است که این معجزه از پیامبر اکرم دیده شد و آب به قدری فراوان شد که از جابر بن عبدالله انصاری پرسیدند که: «آب چه قدر بود؟» او گفت: «آب این قدر فراوان بود که تا صد هزار نفر را آب بدهد.» این قدر آب فراوان شد در جایی که آب اصلاً وجود نداشت. این اتفاق افتاد و خلاصه پیامبر اکرم در آن جا اتراق کردند که در منطقه حدیبیه که در فاصله یک منزلی مکه است، در واقع نزدیک مکه است. مشرکین که خوب اقدامات قبلی مسلمانان را دیده بودند، جنگ‌های قبلی را دیده بودند و آن عزم راسخ مسلمانان را دیده بودند، یک مقداری تعلّل داشتند از این که بجنگند. فلذا چندین نماینده پیش پیامبر اکرم فرستادند تا اوضاع را بررسی کنند. در سیره ابن هشام اسم چند نفر را می‌برد که به عنوان نماینده پیش پیامبر اکرم آمدند. یکی به نام «بدیل ورقاء خزاعی» بود، «مکرز بن حفص» بود که با پیامبر گفت و گو کرد، «حلیس بن علقمه» آمد که این حلیس بن علقمه بزرگ احابیش بود. احابیش یادتان هست؟ همان‌هایی که در بنی مصطلِق بودند که آن وقت بزرگ مجموعه این‌ها حلیس بن علقمه بود و آخرین نفر هم «عروة بن مسعود ثقفی» بود. این‌ها به پیامبر گفتند که: «شما برای چه آمده‌اید؟»

پیامبر فرمودند: «ما برای جنگ نیامدیم، ما آمده‌ایم تا مناسک حج را به جا بیاوریم و این هم شترهای ما و علایم روی شترهای ماست، شمشیرهای ما هم که در غلاف است و همه لباس احرام به تن داریم و مشخص است.»

جالب این جا است که این‌ها همه وقتی پیش مشرکان مکه برگشتند می‌گفتند که: «چرا این طوری می‌کنید؟ این‌ها برای جنگ نیامده‌اند، ما دیدیم که این‌ها شترهایشان علامت دارد و لباس احرام به تن داشتند و اصلاً شمشیرشان در غلاف است و اصلاً مبنای جنگی ندارند. یک ولوله‌ای در مکه راه افتاد و یک اختلافی بینشان افتاد، حتی حلیس بن علقمه که رئیس احابیش بود قسم خورد و گفت: «یا اجازه می‌دهید که این مسلمانان برای اعمال بیایند و یا من اتفاق توافق نامۀ وحدتی که با شما دارم را انکار می‌کنم و کنار می‌گذارم و با شما اختلاف ایجاد می‌کنم.» حتی عروة بن مسعود ثقفی گفت: «من به چشم دیدم که پیامبر اسلام وقتی راه می‌رفتند و قدم می‌زدند، مسلمانان دستشان را جای پای پیامبر اکرم می‌گذاشتند و به سر و صورت خود می‌کشیدند، من به چشم دیدم که وقتی پیامبر اکرم وضو می‌گرفتند مسمانان دستشان را زیر آب وضوی پیامبر می‌گرفتند که آن چه از قطرات آب دستشان می‌چکید را می‌گرفتند و می‌خوردند، وقتی موی پیامبر روی زمین می‌افتاد برای این که این مو را بردارند دعوا می‌کردند، من پادشاهان زیادی دیدم و این عروة بن مسعود گفت: «ولی یک آدمی که این جوری اصحاب مقتدر پایه کار ندیدم و به شما بگویم که اگر کار به جنگ بکشد شما حریف این‌ها نمی‌شوید، این‌ها تا پای جان با این پیغمبر ایستادند.» خلاصه یک ترسی در دل مشرکین افتاد و واقعاً این داستان جنگیدن با مسلمانان از ذهنشان خارج شد که ما نمی‌توانیم با این‌ها بجنگیم، با این اختلافاتی که افتاد و داشت تفرقه سنگین می‌شد، دیگر رفتن به این داستان که خلاصه صلح کنند. مشرکین گفتند: «یک کار دیگری کنیم و بیاییم مسلمانان را تحریک کنیم و کاری کنیم که آن‌ها با ما جنگ را شروع کنند و ما به این بهانه که شما جنگ را شروع کردید بجنگیم.» همین مکرز بن حفص را با پنجاه سوار در حدیبیه پیش مسلمانان فرستادند و شروع کردن به تحریک کردن. مثلاً با اسب می‌آمدن و وسط این‌ها می‌دویدن، یک اسب تنه‌ای به یک مسلمانی زد و حتی در تواریخ نقل است که شخصی به نام «ابن زنیم» از مسلمانان در این حادثه کشته شد. مسلمانان خوب وقتی این صحنه را دیدند، صبر هم حدی دارد، اقدام جنگی نکردند ولی با یک روش خیلی خاصی این پنجاه نفر را یک جا اسیر کردند و راه را بر ایشان بستند و پیش پیامبر اکرم بردند. جنگ نشده و خونی ریخته نشده است و شمشیری هم کشیده نشده است و این‌ها را پیش پیامبر اکرم آوردند و پیامبر فرمودند: «من برای جنگ نیامده‌ام.» هر پنجاه نفر را آزاد کردند و فرمودند که: «برگردید و ما برای جنگ نیامدیم و ما برای انجام مناسک حج آمده‌ایم.»

وقتی مشرکین این صحنه را دیدند قطعاً دیگر جنگ از ذهنشان رفت. خوب پیامبر به مرحله‌ای رسیدند که می‌خواستند یک سری از افراد را پیش مشرکین بفرستند، خوب شما نماینده فرستادید حالا ما هم نماینده‌ای بفرستیم. به صراحت قول کتاب «سیره ابن هشام» که من امروز داشتم می‌خواندم، این کتاب سیره ابن هشامی که من دارم بسیار قدیمی است و عرضم به حضور شما که چاپ مصر است و تقریباً برای هشتاد سال قبل است. «سیره ابن هشام یا السیرة النبویة» سیره نبی، کتاب ابن هشام این را نقل می‌کند که یکی از کتب تاریخی معتبر پیروان مکتب خلفا است که پیامبر اکرم از عمر بن خطاب خواستند که به مکه برود و به این‌ها گوشزد کند که ما برای جنگ نیامده‌ایم. عمر بن خطاب عذر آورد و گفت: «یا رسول الله! من می‌ترسم که بروم چون از قبیله بنی عدی کسی آن جا نیست که از من حمایت کند.» حالا در این جا فقط نقل می‌کند و از روی آن رد می‌شود. «طبقات ابن سعد و المستدرک علی الصحیحین» علی نیسابوری هم این را نقل می‌کند که گفت: «من نمی‌توانم بروم» عذر آورد و امر پیغمبر را نپذیرفت و به پیامبر پیش نهاد کرد که: «یا رسول الله من نمی‌توانم ولی به عثمان بگویید برود که عثمان در مکه فامیل دارد»، ما هم کسی را داشتیم که در مکه خانه‌ای نبود که یکی از آن خانواده به دست علی بن ابی طالب کشته نشده باشد ولی علی بن ابی طالب تک و تنها به مکه رفت و آن آیۀ برائت را با آن صدای رسا برایشان ابلاغ کرد، امیر المومنین که نیامد و این حرف را بگوید در حالی که همه به خون امیر المومنین تشنه بودند و خانه‌ای نبود که نخواهد علی را بکشد ولی امیر المومنین تنها رفت؛ حالا قضاوت با کسی است که این‌ها را می‌شنود و آن کسی که این کتاب‌ها را می‌خواند.

عثمان به مکه رفت و به منزل پسر عمویش به نام «اَبان بن سعید بن عاص» رفت و به او گفت: «به من پناه بده که من آمده‌ام حرف پیغمبر را به این‌ها بگویم.» عرضم به حضور شما که اَبان بن سعید هم گفت: «تو در پناه من هستی و به مردم مکه اعلام کرد که این در پناه من است.» عثمان آمد و اعلام کرد که: «پیغمبر این را می‌گوید که ما برای جنگ نیامدیم و فقط می‌خواهیم اعمال حج را انجام بدهیم و قربانی کنیم و سعی و تقصیر را انجام بدهیم و برویم.» مشرکان به او گفتند که: «نه، ما به هیچ وجه نمی‌گذاریم که پیامبر برای حج بیاید.» حالا به قول آن‌ها که اسم پیامبر را می‌آوردند و به او گفتند: «تو یک نفری و حالا که آمده‌ای و در پناه ابان بن سعید هم که هستی ما به تو اجازه می‌دهیم که بروی و مناسک را انجام بدهی» عثمان گفت: «وقتی پیامبر نیامده و این کار را نکرده است من هم نمی‌کنم.» آن‌ها گفتند: «یا این کار را انجام می‌دهی و یا حبست می‌کنیم.» عثمان هم این کار را نکرد و او را گرفتند و در مکه حبس کردند و دیگر نگذاشتند که برگردد. از آن طرف یک شایعه‌ای بین مسلمانان افتاد که عثمان کشته شده است، وقتی گفتن که عثمان را کشتند کمی وضع به هم ریخت. مسلمانان هم گفتند: «صبر یک حدی دارد» آن که آن جوری می‌آید و مکرز این جوری این کار را می‌کند، تحقیق نکرده این را می‌گفتند، پس آیه نازل شد بر پیامبر اکرم که همین آیه بیعت رضوان است. در سوره فتح، آیه 18 که: «لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثَابَهُمْ فَتْحًا قَرِيبًا» پیامبر اکرم «تحت الشجره» یعنی پیامبر اکرم در حدیبیه زیر درخت بود که دستور دادند که: «بیایید و با من بیعت کنید.» پیامبر دنبال این بودند که حس تفرقه در بین این‌ها از بین برود و همه را جمع کردند و همه مسلمانان هم آمدند و عرضم به حضور شما که با پیامبر بیعت کردند. یک نفر نیامد که به نام «جدّ بن قیس» که از منافقین مدینه بود و این به زیر شکم شتری رفت و پنهان شد و نیامد که بیعت کند. در همه تاریخ‌ها اسمش را نقل می‌کنند که این بیعت نکرد ولی همه بیعت کردند.

یک اعتقادی در بین پیروان مکتب خلفا هست که بر اساس این‌ها آیه قرآن می‌گوید: «لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِين» «خداوند از این‌ها راضی است» و «فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ» «خدا سکینه و آرامش بر این‌ها نازل کرد.» حالا سکینه برای چه بود؟ برای آن ناراحتی که عثمان کشته شده است که اصلاً هم کشته نشده بود. فلذا این را مبنا می‌کنند که صحابه رسول خدا و به ویژه آن‌ها که در صلح حدیبیه و در بیعت شجره یا بیعت رضوان بودند که این‌ها بدون استثناء بهشتی هستند. برای همین شما وقتی کتب رجالی اهل سنت را بررسی می‌کنید خوب خیلی از رجالی‌های کتب اهل سنت صحابه پیغمبر هستند، اصلاً روی این‌ها بحث نمی‌کنند که این بد است یا خوب است، چون صحابه رسول الله است دیگر تمام است و روی آن بحث نکنید. در حالی که ما می‌گوییم که پاسخ قرآن به قرآن دقیق‌تر است. این را از مرحوم علامه عسکری (ره) نقل می‌کنم که ایشان می‌فرمودند که آیه قرآن در همین سوره فتح، آیۀ 10 می‌فرماید که: «إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ» «آن‌هایی که با تو بیعت کردند در واقع با خدا بیعت کردند» و «يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» «دست خداوند بالاتر است» «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُثُ عَلَىٰ نَفْسِه»، «اگر این وسط کسی نقض عهد کرد به خودش ضربه زده است.» پس احتمال نقض عهد وجود دارد و «وَ مَنْ أَوْفَىٰ بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا» «آن‌هایی که به این عهد عمل کنند اجر عظیمی دریافت می‌کنند اما آن‌هایی که این کار را نکردند پس دلیلی نمی‌شود که یک بیعت شجره صورت گرفت دیگر همه اهل بهشت باشند؛» باید ببینید در آینده چگونه عمل می‌کنند، در آینده با پیامبر اکرم چگونه عمل می‌کنند که حالا من در ادامه‌اش یک چیزهایی را خدمتتان می‌گویم که در همین واقعه چه کارهایی که بعضی با پیامبر اکرم نکردند.

فلذا آمدند با پیامبر بیعت کردند، بعد پیامبر اکرم فرمودند: «بیعت شما بر این است که بر عهد خودتان بمانید و به اعتقاد خودتان بمانید و در همکاری با من پیغمبر دست نکشید.» حتی بعضی گفتند که: «یا رسول الله! ما سر جانمان بر شما بیعت می‌کنیم» یعنی حتی بعضی آماده بودند ولی حضرت فرمودند: «حالا نه، بیعت بر جان نیست.» چون اگر بر جان بود بحث جنگ مطرح می‌شد، حضرت فرمودند: «نه، فقط پای عهد خود با من بمانید» آمدند و بیعت کردند. همین خبر بیعت با پیامبر اکرم که خبرش به مشرکین مکه رسید و خود این خبر مزید بر علت شد که دیگر این‌ها نهایتاً بحث جنگ را کنار بگذارند. فلذا شخصی به نام «سهیل بن عمرو» را پیش پیامبر فرستادند که آدم سیاس و به اصطلاح امروزی ما حقوقدان قوی بود و می‌دانست چه کار کند و او را توجیه کرده بودند که دنبال جنگ نرو. پیش پیامبر آمد و گفت: «من از طرف قریش آمدم که با هم گفت و گو کنیم.» پیامبر اکرم هم پذیرفتند و آمدن که بنویسن و امیر المومنین هم شروع به نوشتن کرد و نوشت «بسم الله الرحمن الرحیم»، این را سیره ابن هشام نقل می‌کند که سهیل بن عمرو گفت: «من الله را می‌شناسم ولی رحمان و رحیم را نمی‌شناسم، رحمان و رحیم کیست؟» بنویس «بسمک اللهم» پیامبر اکرم فرمودند: «بنویس» پس نوشتند: «بسمک اللهم» بعد پیامبر فرمودند: «از محمد رسول الله» او گفت: «اگر من تو را به عنوان رسول خدا قبول داشتم که این جا نمی‌آمدم و با تو بحث کنم، من تو را رسول خدا نمی‌دانم و تو پسر عبدالله هستی.» بنویس: «پسر عبدالله» پیامبر هم فرمودند: «بنویس.» امیر المومنین تأمل کردند که: «یا رسول الله! من شما را رسول خدا می‌دانم و من نمی‌توانم این را پاک کنم» خود پیامبر این را پذیرفتند و این یعنی لحظه به لحظه زندگی امیر المومنین را وقتی بررسی می‌کنید یعنی یک سر سوزن چیزی خلاف نمی‌بینید. حاضر نشد و پیامبر اکرم خودشان رسول الله را پاک کردند و «ابن عبدالله» نوشتند. قبل از این که رسول الله را پاک کنند یک جمله‌ای را سهیل بن عمرو فرمودند که: «فان لک مثلها تعطیها و انت مضطهد» در برخی از تواریخ است که پیامبر فرمودند: «این را در این صلح نامه بنویس» فرمودند: «این کاری که تو با من می‌کنی همین کار را ما با شما خواهیم کرد در حالی که شما مضطهد و له هستید و خلاصه آن وقتش می‌رسد.

اولین مطلب: این بود که جنگ بین مشرکین و مسلمانان تا ده سال باید متوقف شود.

دوم: اگر کسی از قریشیان که تحت قیومیت و ولایت دیگریست بدون اجازه ولی خودش نزد پیامبر اسلام در مدینه بماند و مسلمانان باید او را به ولی خود در مکه برگردانند اما عکس این صادق نیست. یعنی اگر یکی از مسلمانان پیش مشرکین مکه بیاید و پیامبر نمی‌تواند بگوید که این‌ها را به مدینه برگردانید، پیامبر فرمودند: «بنویسید، قبول کردند.»

سوم: هر یک از قبایل قریش که بخواهد با یکی از دو طرف پیمان ببندند آزاد باشند، قریش و مشرکین حق ندارند سنگ در جلوی کار بیاندازند. هر کسی می‌خواهد با پیامبر پیمان ببندد یا با دیگری آزاد است.

چهارم: مسلمانان ملزم هستند که امسال به مناسک حج نیایند و بروند و سال بعد بیایند، به شرط این که بیش از سه روز در مکه نمانند و شمشیرهایشان در غلاف باشد و پیامبر هم پذیرفتند و فرمودند: «بنویس.»

پنجم: تجارت برای طرفین آزاد باشد و مزاحمتی از طرفین نباشد، اگر مسلمانان خواستند به مکه بیایند و تجارت کنند مانعی نباشد و اگر هم مشرکین هم خواستند بیایند مانعی نباشد، پیامبر پذیرفتند.

ششم: این که تبلیغ اسلام در مکه آزاد باشد یعنی اگر کسی خواست بین مردم مکه برود و تبلیغ اسلام را کند مانع نشوید، این‌ها را پذیرفتند.

یک عده متوجه نبودند که پیغمبر دارد چه کار می‌کند، یعنی شما از اولی که پیامبر حرکت کرد به سمت مکه ببینید که چگونه عمل کرده است که به اصطلاح قدم به قدم مسلمانان جلو بروند ولی برای یک عده که خیلی ظاهر بین بودند خیلی به آن‌ها خوش نیامد. نمونه آن شخص «عمر بن خطاب» که هنوز از بیعت چند روزی نگذشته بود که آمد پیش ابوبکر و در کتاب سیره ابن هشام نقل می‌کند که گفت: «مگر پیامبر، پیامبر خدا نیست؟» ابوبکر گفت: «چرا» گفت: «مگر ما مسلمان نیستیم، مگر ما بر حق نیستیم، مگر آن‌ها مشرکین نیستند؟» ابوبکر همه را تأیید کرد و در آخر عمر بن خطاب گفت: «پس چرا ما داریم با آن‌ها صلح می‌کنیم، دیگر صلح معنایی ندارد.» ابوبکر یک تیکه‌ای به عمر انداخت که: «حالا تو تند نرو، او پیغمبر خداست و هر چه می‌گوید تو بپذیر» او هم نپذیرفت و همین کار را آمد پیش پیامبر کرد و گفت: «یا رسول الله! مگر تو پیغمبر خدا نیستی، مگر ما بر حق نیستیم، مگر ما مسلمان نیستیم و آن‌ها مشرک نیستند؟» حضرت فرمودند: «بله، بله…» خلاصه آخر پیامبر فرمودند: «من مأمور از جانب خدا بر پذیرش این امر هستم، پس تو صبر کن.»

خلاصه با یک دل چرکینی آمد و سکوت کرد، این را کتاب سیره ابن هشام نقل می‌کند که اگر نقل نکرده بود من این را نمی‌گفتم و در یکی از صحبت‌هایی که در همین کتاب اشاره دارد و زود از آن رد می‌شود و این که عمر بن خطاب گفت: «من در آن روز به نبوت پیامبر اکرم شک کردم» خودش می‌گوید که شک کرده ولی خوب مثلاً بعداً فهمیدم که نه.

ما این جا این بحث‌ها را بنا تداریم که بگوییم ولی این اقدام در کنار برخی دیگر از صحابه پیامبر قرار بگیرد می‌بینید که چه کسی ارزش و مقام بالاتری دارد. یک نفر هست مثل امیر المومنین که پیامبر به او فرمود که: «در جای من بخواب» آن هم در اوج ضعف که مرگ قطعی است، واقعاً قطعی است ولی امیر المومنین با این نیّت جای پیامبر خوابید که کشته خواهد شد و بحث هم نکرد. یک عده هم هستند که جور دیگری برخورد می‌کنند، حالا بماند.

بالاخره این شرایط اعلام شد و بعد قبیله بنی خزاعه آمدند اعلام کردند که ما در عهد و پیمان پیامبر هستیم؛ چون دیگر آزاد شده بود که هر کسی بخواهد با هر کسی پیمان ببندد می‌تواند، از آن طرف قبیله بکر گفتند که: «ما در عهد و پیمان مشرکین مکه و قریش هستیم» پذیرفته شد. حالا جالب این جا است که همین قبیله بکر بعدها به خزاعه شبیخون زدند که بعداً عرض خواهیم کرد و باعث شد که این اختلافات شدید بشود و خلاصه باعث فتح مکه شدند و این قصه نتیجه‌اش به فتح مکه رسید و خلاصه بعد از این صلح حدیبیه آیه‌ای نازل شد که: «إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُبِينًا»[1]، خداوند صحّه گذاشت که این اقدام پیامبر یک فتحی برای مسلمانان داشت.

ببینید یک زمانی رفتن به مکه برای مسلمانان آرزو بود، حالا کار به جایی رسیده بود که بروند به آن جا و تبلیغ هم کنند و این باعث شد که عده زیادی در مکه مسلمان شدند و در مکه هم ماندگار شدند. مسلمان هم بودند و چون بحث این پیمان نامه هم وجود داشت و کسی جرأت نداشت با این‌ها برخورد کند. بعد یک داستانی پیش آمد که یک شخصی به نام «ابو بصیر عتبة بن اسید» که در واقع این مسلمان شده بود و در مکه بود فرار کرد پیش پیامبر اکرم آمد، چون در بحث صلح نامه این وجود داشت که هر کسی از ولایت دیگری است و بیاید باید دوباره برگردانده شود. خلاصه یک نفر از قبیله بنی عامر را مشرکین پیش پیامبر فرستادند، غلامش را، که: «یا رسول الله! این عتبة بن اسید را به ما برگردانید.» پیامبر هم به عتبه فرمود: «من با این‌ها در صلح نامه هستم و برگرد» او گفت: «یا رسول الله! مرا برمی‌گردانید، الان من دین اسلام دارم.» حضرت فرمودند: «تو برگرد و صبر کن که اتفاقی برایت نمی‌افتد و برو» این هم با این شخصی که از قبیله بنی عامر و غلامش آمده بود تا منطقه ذو الحلیفه آمد، آن جا یک فکری به ذهن عتبه بن اسید رسید که به قبیله بنی عامریه گفت: «شمشیرت خیلی شمشیر خوبی است، آیا تیز است؟»

او هم گفت: «آری» گفت: «ببینم» این هم شمشیر را در آورد و عتبه تأمل نکرد و شمشیر را برداشت و گردن او را زد و این را کشت. این غلام هم که این صحنه را دید فهمید که نفر بعدی خودش است پا به فرار گذاشت و فرار کرد به سمت مدینه و به مکه نرفت و آمد پیش پیامبر اکرم که: «یا رسول الله قصه این طوری شده و این زد صاحب من را کشت.»

پیامبر بعد از چند دقیقه دید عتبه با شمشیر کشیده خون آلود آمد و پیامبر به او فرمودند: «مگر نگفتم صبر کن.» گفت: «یا رسول الله! شما گفتید که برگرد من هم برگشتم اما به من چیز دیگری نفرمودین و من کار خودم را کردم.» حضرت یک تیکه‌ای به او انداختن و فرمودند: «اگر تو بخواهی اهل جنگ بشوی چیزی را باقی نمی‌گذاری.» حضرت به او فرمود: «نکن و برگرد ولی سکوت کردند» حالا با اشاره مسلمانان یا با فکر خود عتبه، عتبه به سمت دریای احمر رفت و آن مسیر کاروان‌های تجاری مشرکین که تردد می‌کردند، دیگر در مدینه هم نبود که کسی بگوید باید بگردی. به آن جا رفت و به این کاروان‌های مشرکین که از این جا رد می‌شد شبیخون می‌زد و اموالشان را می‌دزدید. خبر به یک عده از مسلمانان که در مکه بودند و تازه مسلمان شده بودند رسید و آن‌ها دیدند که به مدینه که نمی‌توانند بروند پس رفتن و به عتبه پیوستند و در این منطقه حدود هفتاد نفر شدند و این‌ها به کاروان‌های مشرکین شبیخون می‌زدند. مشرکین هم دیدند که از یک طرف که طبق قرارداد نمی‌توانند به این‌ها چیزی بگویند و ربطی به پیامبر هم ندارد، آن‌ها در مدینه که نیستند. پیش رسول الله آمدند و گفتند: «خر ما از کُرگی دُم نداشت» این توافق که هر کسی خلاف میل ولی خود بیاید باید به مکه برگردانده شود این را از صلح نامه حذف کنیم. پیامبر هم فرمودند: «این را حذف کنید» حذف کردن و آن مسلمانان و عتبه که هفتاد نفر می‌شدند همه به مدینه آمدند و اصلاً عملاً تمام مفاد این صلح نامه به نفع مسلمانان تمام شد و اصلاً زمینه فراهم شد که اسلام به سرعت در منطقه حجاز رشد کند. بعد نهایتاً همین سهیل بن عمرو بعد از این که یک سری از مفاد صلح نامه حذف شد پیش پیامبر اکرم آمد و گفت: «یک عده از این جاهلان و غلامان ما می‌آیند و به تو می‌پیوندند، خلاصه این‌ها را یک جوری به ما برگردان.» روایت می‌گوید که پیامبر اکرم به شدت عصبانی شدند که صورتشان سرخ شد و فرمودند: «لتنتهن يا قريش او ليبعثن الله عليكم رجلا امتحن الله قلبه للايمان يضرب رقابكم و انتم خارجون عن الدين» فرمودند: «این داستان شما قریش یک انتهایی دارد، خداوند کسی را برای شما خواهد فرستاد که قلبش را خدا از ایمان امتحان کرده و ایمانش بالاترین درجه ایمان است و آن شخص گردن‌های شما را خواهد زد در حالی که شما خارج از دین هستید.»

در کتاب «طبقات ابن سعد» نقل می‌کند که یک عده آمدند و گفتند: «یا رسول الله! أَ هُوَ أَبُو بَكْرٍ» حضرت فرمودند: «لا» گفتند: «أَ هُوَ عمرو» حضرت فرمودند: «لا و لکنه خاصف النعل‏ في الحجره» فرمودند: «من درباره کسی دارم حرف می‌زنم که همین الان در اتاق نشسته و دارد کفش من را پینه می‌زند» و رفتند دیدند که در اتاق علی بن ابی طالب نشسته است و کفش‌های پیامبر را پینه می‌زند. کتب اهل سنت دارد این را نقل می‌کند که یکی از فضیلت‌های امیر المومنین در همین داستان صلح حدیبیه دیده شد که پیامبر صراحتاً فرمودند: «آن شخص علی بن ابی طالب است» خلاصه بعد از این داستان که صلح حدیبیه شد و مسلمانان برگشتند، گرچه آن جا مسلمانان «حلق و تقصیر» انجام دادند و قربانی خود را در آن جا کشتن، حتی پیامبر اکرم فرمودند: «از این گوشت قربانی به همین مشرکین هم بدهید» که انجام دادند و یک عده سر لج بازی که حالا خوششان نیامده بود از این پیامبر اکرم این کار را کردند و گفتیم که برخی چه کسانی بودند، گفتند: «ما این کار را نمی‌کنیم، ما حلق و تقصیر نمی‌کنیم.» پیامبر اکرم ناراحت شدند و پیش ام سلمه رفتند و ام سلمه گفت: «شما این کار را کنید شاید ببینند که شما این کار را می‌کنید اطاعت کنند»

خلاصه با یک تأمل و ناراحتی یا برخی از مسلمانان انجام ندادند، یا با دل چرکینی انجام دادند، حالاکاری نداریم. نهایتاً هم بعد از این داستان که مسلمانان برگشتن و اولین فرصتی که برای مسلمانان فراهم شد، بعد از این قصه در همین سال ششم هجری، پیامبر اکرم نامه به امپراطوری‌های مختلف دنیا نوشتند که در روایت‌ها بیش از چهل نامه نقل می‌شود؛ به چهل نفر نامه نوشتن از جمله «مقوقس» امپراطوری مصر بود که او پذیرفت و اقدام کرد، حتی گفته شده که مخفیانه اسلام آورد و هدایایی برای پیامبر اکرم فرستاد. «خسرو پرویز» امپراطوری ایران بود که نامه پیامبر را پاره کرد و توهین کرد و حتی چند نفر را فرستاد که این شخص را بگیرند و خلاصه دست از پا درازتر برگشتند و پیامبر او را لعن کرد و فرمودند: «خداوند حکومتش را پاره کند» که خسرو پرویز به دست پسرش کشته شد. «هِرقِل» امپراطوری روم بود، «نجاشی دوم» پادشاه حبشه بود. «حارث بن ابی شمر» سلطان غسّان بود. «جیفر و عبّاد پسران جلندى» پادشاه عمان بود، «ثمامة بن اثال و هوذة بن علی» پادشاهان یمامه بودند که پیامبر به این‌ها نامه نوشت که یک عده پذیرفتند مثل همین پادشاه حبشه که اسلام آورد و از دنیا رفت، خبر رحلتش که به پیامبر اکرم رسید و پیامبر برایش نماز میت غیابی خواندند و برایش دعا کردند. از این‌ها یک عده بودند که اسلام آوردند و پذیرفتن و این سرعتِ گسترش اسلام را در منطقه حجاز به شدت بالا برد که دیگر کار از دست مشرکین خارج شد و نهایتاً دو سال بعد مکه فتح شد که بعداً خدمتتان عرض خواهیم کرد.

پس کسی نیاید و بگوید که خیلی جاها باید داستان برد ـ برد باشد، در صلح حدیبیه داستان برد ـ باخت بود یعنی برد کامل مسلمانان و باخت کامل مشرکین، «الإسلامُ یَعْلو و لایُعْلی عَلَیه» «لا تتخذوا الیهود و النصاری اولیاء، این‌ها حاضر نیستن» که «حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ» ما به سیرۀ پیامبر اکرم به ظاهر در اول قصه نشان می‌داد ولی وقتی آخر قصه را می‌بینیم کاملاً مشرکین قبر خود را کندن و پیامبر اکرم با این دیدگاه جلو آمد. پس مسلمان اجازه ندارد، درسی که از صلح حدیبیه می‌گیریم که اسمش صلح است ولی درسی که می‌گیریم به گونه‌ای این داستان نوشته بشود که نهایتاً مشرکین بخواهند یا نخواهند به ضررشان تمام می‌شود و تمام تاریخ نویسان می‌گویند که فتح مکه با صلح حدیبیه به وجود آمد. یعنی با انجام این صلح نامه مکه فتح شد، از همان وقت چون مسلمانان زیادی در مکه اسلام آوردند کسی نمی‌توانست مانع بشود که یعنی نفوذ در قلب دشمن، جایی که اگر سایه یک مسلمانی دیده می‌شد او را می‌زدند ولی کار به این جاها کشید و نهایتاً به نفع مسلمانان تمام شد.

دیگر مطلب خاصی برای سال ششم هجری ندیدم که مهم باشد، یک سری سریه‌های مختلفی است ولی خیلی مهم نیست که بخواهیم به آن‌ها بپردازیم.

إن‌شاءالله جلسه آینده وقایع سال هفتم هجری را می‌گوییم.


  1. سوره فتح، آیۀ 1