کلاس تاریخ تحلیلی اسلام ۲۶
مدرس: حجة الاسلام و المسلمین سلیمی
موضوع: وقایع سال ششم هجری
متن سخنرانی
بسم الله الرحمن الرحیم
در ادامه بحث تاریخ تحلیلی اسلام داشتیم وقایع سال پنجم هجری را بررسی میکردیم. دو تا موضوع مانده که از موضوعات مهم در این سال است که قابل درس گرفتن برای ما هم میتواند باشد.
یکی غزوه «بنی مُصطلِق» است، بنی مصطَلِق درست است ولی حالا مصطَلَق هم میگویند اما درستش بنی مصطَلِق است. کلمۀ «مصطلِق» به معنای «بانگ زدن»، یعنی کسی که صدای رسایی دارد و خوش صدا است. میگویند «رجلٌ مصطلِق» یعنی کسی که صدای خوش و رسایی دارد. حالا چرا به این قبیله «بنی مصطلِق» گفتند؟ علتش این است که جدّ اینها یک شخصی به نام «جُذیمة بن سعد بن عمرو» که خیلی خوش صدا بود و این شخص معروف به «مصطلِق» شد، که خاندان او را به نام «بنی مصطلِق» گذاشتند. بنی مصطلِق در منطقهای بین مدینه و مکه زندگی میکردند، البته به مکه خیلی نزدیکتر بود و نزدیک به مجموعه چاهها و آبهایی که معروف به «مُریسیع» بود در آن جا ساکن شدند؛ جایی بود که آب فراوان بود و به آن مریسیع میگفتند، فلذا به «غزوه بنی مصطلق» «غزوه مریسیع» هم گفته میشود. مصطلق از به قول معروف شعبههای قبیله بنی خزاعه هستند که نزدیک به مکه هستند و اینها قبل از اسلام با قبایل قریش در نزدیکی کوهی به نام «حُبشیّ» آن جا جمع شدند و با قبایل قریش یک پیمان اتحادی بستند که خلاصه همیشه با قریشیان همکاری و حمایت کنند و از این نوع برنامهها و یک اسمی دیگری بر قبیله بنی مصطلق گذاشته شد به عنوان «احابیشُ قریش» به خاطر این که به کنار کوه حبشیّ آمده بودند، به اصطلاح یک پیمان نامه اتحادی بسته بودند که معروف به «احابیش قریش» شدند چون اینها همکاری کردند و اتحاد و پیمان داشتند.
داستان غزوه بنی مصطلق از آن جا آب میخورد که سال پنجم هجری رئیس قبیله بنی مصطلق به نام «حارث بن ابی ضِرار» که رئیس قبیله بود تصمیم گرفت که نیرو و اعوان و انصار و اسلحه جمع کند و علیه مسلمانان جنگ راه بیاندازد و به مسلمانان حمله کند. عرض کردیم که پیامبر اکرم (ص) در منطقه حجاز جواسیس مختلفی داشتند و این جاسوسان برای پیامبر اکرم خبرش را آوردند که اینها این تصمیم را دارند.
یکی از حاضران پرسید: «یعنی این قدر این قبیله بزرگ بود که رسماً تصمیم به این کار داشتند؟»
حاج آقا فرمودند: «بله دیگر، میگویم که اینها متحدانی داشتند و نیرو جمع کرده بودند، به غیر از این که اسلحه جمع کردند، نیرو هم جمع کردند چون با قریش متحد بودند.» یک عده از قبیلههای از شعب قریش هم با اینها همکاری داشتند فلذا خبرش به پیامبر اکرم رسید و مورد تأیید جاسوسهای پیغمبر قرار گرفت که اینها میخواهند حمله کنند. حضرت دستور دادند که لشکری آماده بشود و جناب «ابوذر» را جانشین خودشان در مدینه قرار دادند و به سمت منطقه «مریسیع» آمدند که پرچم انصار در دست «سعد بن عباده» بود و به روایت سیره ابن هشام پرچم مهاجرین در دست «ابوبکر» بود.
یکی از حاضرین پرسید: «مگر دو تا پرچم داشتند؟» حاج آقا فرمودند: «بعضی وقتها بله، حالا پیامبر دو تا پرچم میکردند، گاهی یک پرچم و گاهی هم دو تا پرچم داشتند. عمده مواردی که پرچم دست یک نفر قرار میگرفت که امیر المومنین بودند.»
در این غزوه پیامبر اکرم این کار را کردند، برخی از تواریخ میگویند که نه جناب «عمار یاسر» پرچم دار مهاجرین بود. پیامبر اکرم حرکت کردند و به منطقه «بقعاء» آمدند در نزدیکی مریسیع و یکی از جاسوسان بنی مصطلق به اسارت مسلمانان در آمد. حالا او آمده بود که خبر بگیرد ولی خودش اسیر شد و خلاصه از او اعتراف گرفتند که چه خبر است. او هم گفت: «تعدادشان این قدر است و تجهیزاتشان و خدم و حشم آنان این است» خلاصه او لو داد. پیامبر اسلام را بر او عرضه کردند که نپذیرفت و نهایتاً هم به دست مسلمانان کشته شد. خبر به حارث بن ابی ضِرار رسید، خیلی وحشت آنها را در بر گرفت و وحشت و اضطرابی در دل آنها نسبت به مسلمانان وجود داشت، حالا این جاسوس هم کشته شده بود دیگر به اصطلاح ما قوز بالای قوز شده بود. آنها به شدت وحشت کردند و یک تشتتی بین قبیله بنی مصطلق به وجود آمد و بالاخره نهایتاً پیامبر اکرم (ص) به کنار آبگیر مریسیع آمدند و آن جا درگیری شروع شد و مسلمانان با یک حمله ناگهانی از پیش غیر قابل پیش بینی شده به اینها حمله کردند. در همان لحظه اول جنگ ده نفر از بنی مصطلق کشته شدند و خود حارث بن ابی ضرار و همه اطرافیانش فرار کردند؛ در همان لحظه و چند دقیقه اول جنگ، هنوز چیزی نشده بود. ظاهراً از مسلمانان یک نفر به شهادت رسید و آنها فرار کردند و زن و بچه و اهل و عیالشان ماندند.
عرضم به حضور شما که همه فرار کردند، طبیعتاً کل زن و فرزند و مال و اموال و خدم و حشم آنها هم به غنیمت مسلمانان در آمد؛ اینها قریب به دویست خانواده بودند و خوب تعداد کمی نبود. طبقات ابن سعد نقل میکند که پنج هزار گوسفند بود و عرضم به حضور شما که دو هزار شتر بود و خیلی غنیمت معتنابهای و قابل توجهای بود. آنها که اسیر شدند خوب پیامبر اکرم اولین دستوری که دادند این بود که اول نسبت به اُسرا مهربان باشید و اینها را آزار و اذیت نکنید. عرضم به حضور شما که طبیعتاً اولین کاری که نبی مکرم اسلام میکردند این که اول اسلام را به اینها عرضه میکردند که بیایید اول اسلام را بپذیرید که اگر اسلام را بپذیرید دیگر از قاعده اسارت خارج میشوید و یکی از امت اسلام میشوید و طبیعتاً میتوانید زندگی خودتان را کنید. شریعت اسلام یک شریعت جهانی است که باید به تمام مردم عرضه شود، یک عده که پذیرفتند [که حالا بعداً میگویم] که تقریباً تمام قبیله بنی مصطلق اسلام آوردند. چرا را حالا عرض میکنم؟
یکی از این اسرای جنگ زنی به نام «جویریه» است که جویریه دختر همان حارث بن ابی ضرار است که طبقات ابن سعد میگوید که زنی بسیار زیبا رو بود. این که اسیر شد عرضم به حضور شما که به عنوان کنیز مسلمانان گرفتند و به شخصی به نام «ثابت بن قیس» دادند. حالا برخی تواریخ میگویند که به پسر عموی ثابت بن قیس دادند که این برای ما خیلی مهم نیست؛ به عنوان کنیز داده شده بود، این جویریه به ثابت بن قیس پیش نهاد کرد که: «بیا و پول اسارتم را من میدهم و من را رها کن.» ثابت بن قیس هم پیش نهاد کرد که: «به من نُه اوقیه [یک واحد وزن است] طلا به من بده تا رهایت کنم.» جویریه پیش پیغمبر آمد و استمداد کرد و کمک خواست، یک روایت میگوید که پیامبر اکرم دادند و آزاد شد. یک روایت هم جور دیگری است و آن این که حارث بن ابی ضرار وقتی این اتفاق افتاد و دید که دخترش اسیر شده است چند تا به اصطلاح مجموعه چند ده شتر با خودش برداشت که بیاورد و به عنوان فدیه به مسلمانان بدهد و دخترش را آزاد کند. در راه کمی پشیمان شد که این همه شتر برای چی بدهم و چه خبر است. در راه دو تا از شترهایش را جایی پنهان کرد و حالا یک تعداد کمتری شتر برداشت و رفت. وقتی به پیامبر اکرم رسید این را مطرح کرد که: «این همه شتر برای شما آوردهام و اجازه بدهید و دخترم را آزاد کنید.» فکر میکرد که پیامبر خیلی دنبال مال و اموال است، حضرت برای این که به او حقانیت اسلام را بفهماند به او فرمودند: «چرا راست نمیگویی؟ تو دو تا از شترانت را در فلان جا و فلان منطقه پنهان کردی، پس راستش را بگو» هیچ کس که او را ندیده بود و کسی خبر نداشت، خلاصه فهمید که این خیلی طبیعی نیست که این جوری اطلاع میدهد. خلاصه خودِ حارث بن ابی ضرار سر این داستان اسلام آورد، طبیعتاً وقتی رئیس قبیله اسلام بیاورد کل قبیله هم همین طور اسلام میآورد، جناب جویریه هم اسلام آورد و خودش درخواست کرد که به عقد نبی مکرم در بیاید. پیامبر هم پذیرفتند و او همسر پیامبر شد و این ازدواج مبارک باعث شد که مسلمانان دیگری که یک عده از بنی مصطلق را اسیر کرده بودند، چون پیامبر این کار را کرد و او را آزاد کرد و داستان به ازدواج رسید، حالا دیگر عملاً پیامبر اکرم داماد بنی مصطلق شده است آنها همه هم این کار را کردند و اُسرای خود را آزاد کردند و این برکت این ازدواج نتیجهاش این شد که باعث شد این افراد زیادی آزاد بشوند، تقریباً همۀ بنی مصطلق اسلام آوردند.
در راه برگشت از جنگ بنی مصطلق یک جایی پیامبر توقف کردند که آب چاه کم بود. دو نفر از مسلمانان رفتند که آب بیاورند، این دلق یا سطل خود را در چاه انداختند که در تاریخ اسم این دو نفر ذکر شده، یکی به نام «جهجا بن مسعود» که از مهاجرین بود و یکی به نام «سنان بن وبر جُهنى» که از انصار بود. اینها دلق خود را در چاه انداختند وقتی خواستند دلق را بالا بکشند چون آب کم بود، این دلقها بر سر چاه گیر کرد و اینها با هم دعوا کردند. دعوا که بالا گرفت این جهجا بن مسعود یک مُشت به صورت سنان بن وبر زد و خون جاری شد و به جان هم افتادند و شروع به دعوا کردند. از آن طرف هم جهجا بن مسعود به سراغ مهاجرین آمد که به دادم برسید که این انصاری دارد با من این کار را میکند. از آن طرف سنان بن وبر از انصار بود و رفت سمت انصاریان و به آنها گفت: «بیایید که خلاصه این دارد با من این کار را میکند» میخواستند لشکر کشی و یار کشی کنند. اختلاف بین مسلمانان افتاد، وقتی پیامبر اکرم این وضعیت را دیدند دستور دادند که: «به این دو نفر کاری نداشته باشید و کسی به اینها محل نگذارد که قصه بخوابد» حالا اگر پیامبر میخواستند از یکی دفاع کنند که نه نمیشد، محل نگذاشتند و آنها هم دیدند که کسی به اینها محل نگذاشته این قصه کمی فروکش کرد. اما این وسط سرکرده منافقین که عبدالله بن ابی ابن سلول ـ لعنت الله علیه ـ از این فرصت استفاده کرد که: «اینها را نگاه کنید، مهاجرین از مکه آمدند و ما را مسلمان کردند، حالا مسلمانی به کنار، دخالت و فضولی میکنند، ما را میزنند، من قسم میخورم وقتی که به مدینه برگشتم خلاصه به این انصار میگویم که دست به دست هم بدهیم و اینها را بیرون بیاندازیم.» عبدالله بن ابی این را گفت و «زید بن أرقم» که یکی از اصحاب پیامبر بود، البته آن زمان سن کمی داشت و حدوداً ده یا دوازده ساله بود این را شنید و البته جواب عبدالله بن ابی را داد و گفت: «منافق تو هستی و همه چیز تقصیر تو است» و رفت به پیامبر اکرم هم خبر داد که: «یا رسول الله! این ابی این حرف را میزند.»
این اقدام عبدالله بن ابی که داشت یک مقدار اختلاف و تفرقه بین مسلمانان ایجاد میکرد باعث شد که آیات اول تا هشتم سورۀ منافقین نازل بشود و دقیقاً در این آیه قول عبدالله بن ابی را که گفت: «بروم به مدینه از انصار میخواهم که مهاجرین را بیرون بیاندازند» همین را خدا در قرآن آورد. آیاتی که نازل شد حالا آن بخش از آیه را برای شما بخوانم که میفرماید: «وَ لَٰكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَا يَفْقَهُونَ» منافقین نمیفهمند، «يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنَا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ» «این منافقین میگویند که یعنی عبدالله بن ابی را منافق خوانده است، صراحت آیه است، اگر برگشتم به مدینه این اعز یعنی خودشان را عزیز میدانستند که ما انصار میگوییم که این اذل که ذلیلها را که مهاجرین را که در ذهنش بود بیرون بیاندازیم.» آیه میگوید: «وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لَٰكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَا يَعْلَمُونَ»
خوب این آیه آیاتی بود که بحث منافقین شروع شد که طرح موضوع منافقین البته عبدالله بن ابی بعداً انکار کرد، یعنی انکار کرد که آمد پیش پیامبر اکرم و دید که خیلی اوضاع ناجور شده و هم آیه نازل شده و هم مسلمانان بر علیه او هستند و انصار با او همراهی نمیکنند؛ خدمت نبی مکرم آمد و به این بهانه که حالا مثلاً زید بن ارقم کم سن و سال است و یک چیزی دارد میگوید، خلاصه انکار کرد و گفت: «ما هم چنین حرفی نزدیم.» پیامبر اکرم با توجه به این حرفی که زد حضرت فرمودند: «من از این قصه گذشتم» فلذا قصه این گونه تمام شد. نزدیک بود که داستان بدی پیش بیاید، حالا چون آب هم کم بود یک اتفاقاتی در آن جا و در مسیر برگشت افتاد. بحث کمبود آب یک عده غسل لازم داشتند و یک مشکلی برایشان میشد و یک مقدار ناراحتیهایی به وجود آمده بود، آیات تیمم هم آن جا نازل شد: «وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضَىٰ أَوْ عَلَىٰ سَفَرٍ أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغَائِطِ أَوْ لَامَسْتُمُ النِّسَاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيدًا طَيِّبًا فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ مِنْهُ»[1] «که اگر آب گیر نیاوردید و در این شرایط که نیاز به غسل بود و برای وضو و غسل آب نبود تیمم کنید و از خاک به صورت و دستها بکشید.» پس آیه نزول تیمم هم این جا بود که نازل شد و نهایتاً با ازدواج جویریه و نبی مکرم اسلام خلاصه داستان ختم به خیر شد.
حالا در مسیر همین بازگشت باز اتفاق دیگری هم افتاد، پیامبر اکرم (ص) در هر جنگی که میرفتند قرعه میانداختند که یکی از همسرانشان را حالا یکی یا دو تا را با خودشان ببرند. در جنگ بنی مصطلق قرعه به نام جناب عایشه و جناب ام سلمه افتاد و پیامبر اکرم (ص) این دو نفر را با خودشان بردند. در راه برگشت داستانی پیش آمد که معروف به داستان «إفک» است، من حالا روی این موضوع بحث دارم و به شما میگویم. مرحوم علامه عسکری (ره) در کتاب «احادیث أم المومنین عایشه» که یک کتاب دو جلدی و به زبان عربی است مفصل به داستان «إفک» پرداختند که حالا من میخواهم خدمت شما توضیح بدهم، آنهایی که علاقه مند هستند میتوانند این کتاب را مطالعه کنند که به نظرم یکی از کتابهای بسیار مفید در این زمینه است.
دو تا نقل قول داریم، نقل قول اول که از پیروان مکتب خلفا است که میگویند علت نزول آیه افک که آیه این است: « إِنَّ الَّذِینَ جَاءُوا بِالْإِفْک عُصْبَةٌ مِّنکمْ ۚ لَا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَّکم ۖ بَلْ هُوَ خَیرٌ لَّکمْ»[2] پیروان مکتب خلفا میگویند وقتی پیامبر از جنگ بنی مصطلق برمیگشتند جناب عایشه برای قضای حاجت رفتند جایی که توقف کرده بودند و وقتی خواست برگرده دید گردنبندش گم شده است، برگشت که گردنبند را پیدا کند دید که کاروان راه افتادن به خیال این که حالا آن موقع همسر پیامبر در هودج جایی در شتر مینشستند که داخلش معلوم نبود. اینها همه فکر کردند که عایشه در هودج خود سوار شده و حرکت کردند و رفتند و جناب عایشه برگشت دید که کسی نیست. خودش آن جا نقل میکند که دیدم که این جوری شد نشستم همان جا که بالاخره اینها وقتی ببینند من نیستم برمیگردند و به دنبال ما میآیند و دیگر از جایش تکان نخورد. خلاصه دو نفر از مسلمانان از پشت سر که بعداً میآمدند که این افرادی بودند که پیامبر دستور میداد از قبل و بعد لشکر مسلمانان یک عده حرکت کنند که اگر افرادی بخواهند جاسوسی کنند، یا هر چیزی چون پیامبر از لحاظ امنیتی اقدامات قوی داشتند، ظاهراً اینها جزء آن گروه بودند. آنها آمدند و دیدند که یک چیزی آن جا نشسته است، اول فکر کردند که مردی است و آن شخص به نام «صفوان بن معطَّل» آمد دید که این خانم است و همسر پیامبر است، خلاصه همکاری و کمک کردند و جناب عایشه را سوار کردند و به مدینه بردند. این دیدگاه پیروان مکتب خلفا است که میگویم، خبر در مدینه پخش شد و منافقین شروع کردن به تبلیغ کردن که همسر پیغمبر فلان است، این داستان صفوان بن معطّل چیست؟با این چه کار میکرده و از این حرفها و داستان مفصل است که کاری نداریم که چندین مدت از جناب عایشه نقل است که مریض شد و از این قصه تب کرد، پیامبر هم مدتی به او بیمحلی کرد. بعد پیامبر از یک عده سوال کردند و داستان کشیده شد به نقل قولی که بین «اُسامة بن زید» و امیر المومنین علی بن ابی طالب در گرفت و اسامة بن زید از عایشه دفاع کرد و امیر المومنین به پیامبر عرض کرد: «یا رسول الله! دیگر همسر قحط نیست که، اگر مشکلی هست او را طلاق دهید» این نقل قول پیروان مکتب خلفا است. برخی میگویند که یکی از دلایلی که جناب عایشه با امیر المومنین یک مقدار دشمنی دارد هم سر این قصه بوده است که امیر المومنین به پیامبر گفته است که او را طلاق دهید، کاری نداریم این یک نقل قول است.
نقل قول دوم از پیروان مکتب اهل بیت (ع) است که میگویند اصلاً داستان افک این نیست، وقتی که «ماریه قبطیه» همسر پیامبر شد و از او پسری به نام «ابراهیم» به دنیا آمد که پسر نبی مکرم اسلام است. جناب ابراهیم ظاهراً یک سال و هشت ماه بیشتر عمر نکرد و وقتی که از دنیا رفت پیامبر خیلی برای این فرزند گریه میکرد. در برخی از کتب پیروان مکتب اهل بیت آمده که جناب عایشه آمد به پیامبر عرض کرد: «یا رسول الله! چرا شما این قدر گریه میکنید؟ این پسر که پسر شما نبود و این پسر، پسر شخصی به نام «جُریح» است» پیامبر اکرم هم دستور دادند که این جریح را پیدا کنید و رفتند، جریح با خبر شد که امیر المومنین به دنبالش رفت که او را بگیرد، او از درخت بالا رفت و بعد از درخت به پایین افتاد و یک اتفاقی افتاد و دیدند که این اصلاً بچهدار نمیشده و اصلاً خبری نیست و این اتهام و تهمتی که به ماریه زدند برطرف شد.
پس یک عده از پیروان مکتب اهل بیت (ع) معتقدند که داستان افک مربوط به جناب ام المومنین «ماریه قبطیه» است و برخی از پیروان مکتب خلفا هم معتقدند که داستان افک مربوط به ام المومنین جناب «عایشه» بوده است. علامه طباطبایی در تفسیر «المیزان» هر دو را رد میکند، میگوید اصلاً هیچ کدام از اینها نیست و این یک اتهامی بوده که منافقین دنبال این بودند که به چه کسی زدند مهم نیست، قطعاً به یکی از نزدیکان پیامبر است ولی هدف منافقین این بود که شخصیت پیامبر را این گونه بکوبند که میخواستند بگویند که پیغمبر حتی نمیتواند خانواده خود را جمع کند چه برسد به این که جامعه را جمع کند، دنبال این بودند.
به نظر میآید که اصلاً پرداختن به این موضوع که حالا عرضم به حضور شما برای چه کسی بود و درباره چه کسی بود خیلی مهم نیست. مهم این است که این آیه افک نازل شد و هدف منافقین این است که پیامبر را بکوبند و این آیه آمد که این هدف منافقین را از بین ببرد.
گرچه من میخواهم یک چیزی بگویم که حالا قضاوت با خود شنوندهها است و آن این است که این آیه افک از آیات سوره نور است که سوره نور در سال نهم هجری بر پیامبر نازل شده و این داستانی که پیروان مکتب خلفا بر داستان افک قائل هستند که بعد از جنگ بنی مصطلق بوده که جنگ بنی مصطلق در سال پنجم هجری است. از سال پنجم تا نهم یک فاصله چهار ساله هست یعنی این قصه چهار سال طول کشیده است. جالب این جا است که جناب ابراهیم پسر نبی مکرم اسلام سال نهم هجری از دنیا رفت، به نظر میآید که این داستان افک که اگر بخواهیم به دنبالش برویم و اگر نرویم بهتر است، این دو تا بیشتر به هم میخورد که داستان افک را برای اتهامی که برای جناب «ماریه قبطیه» زده بودند صحیحتر باشد. برای این که این آیه سال نهم هجری است و اصلاً ربطی به سال پنجم هجری هم ندارد.
یک موضوع دیگر را خدمت شما مطرح کنم که بحث را تمام کنم و وقایع سال پنجم تمام میشود. یک داستان دیگر برای بنی مصطلق داریم که اینها اسلام آوردند و مسلمان شدند و جزء متحدین مسلمانان شدند، خوب پیامبر اکرم دستور میدادند که به قبایل مسلمانان بروند و از اینها خمس و زکات و اینها را جمع کنند. بعد از این که بنی مصطلق اسلام آوردند، پیامبر اکرم (ص) شخصی به نام «ولید بن عقبه» که لعنت الله علیه که حالا میگویم چرا؟ این ولید بن عقبه را به بنی مصطلق فرستادند که برود و از اینها خمس و زکات بگیرد. این به طرف قبیله رفت و اینها به استقبال او آمدند و از او استقبال کردند و دید که اینها با شمشیر آمدند ترسید و این ولید بن عقبه برگشت و به پیامبر اکرم یک دروغی گفت که: «اینها میخواستند که مرا بکشند و من فرار کردم.» خبر خیلی مهم است و پیامبر دنبال این بود که بررسی و جست و جو کنند و ببینند که حقیقت دارد یا نه. آیه نازل شد که: «إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا»[3] یعنی اصلاً ولید بن عقبه به صراحت آیه فاسق است. حالا این ولید بن عقبه کیست؟
ولید بن عقبه اولاً برادر مادری عثمان است و در زمان حیات پیغمبر همسرش نزد پیامبر آمد و شکایت کرد این ولید من را کتک میزند. پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «برو و به او بگو که تو در پناه من هستی» این همسرش رفت و به ولید گفت و دوباره برگشت، به پیامبر عرض کرد که: «این بار من را بدتر از قبل کتک زده است» حضرت بخشی از پیراهن خود را پاره کردند و به او دادند و فرمودند: «برو و به او بگو که تو در پناه من هستی»، دوباره این تکرار شد؛ یعنی در زمان خود پیغمبر هم خیلی به پیامبر آزار داد همین ولید بن عقبه که به اصطلاح مسلمان بود ولی به صراحت آیه دروغ گو بود.
ولید همان کسی است که در یکی از روزهای زمان حیات پیامبر اکرم یک ادعایی نسبت به امیر المومنین کرد و آمد گفت: «یا علی! شمشیر من از شمشیر تو برندهتر است و شهامت من از شهامت تو بیشتر است» امیر المومنین به استناد آیه «إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا» به او فرمود که: «تو فاسق هستی.» این که گفت بحث بالا گرفت و دوباره این جا آیه نازل شد که: «أَفَمَنْ كَانَ مُؤْمِنًا كَمَنْ كَانَ فَاسِقًا ۚ لَا يَسْتَوُونَ»[4] این جا مومن «امیر المومنین» بود و فاسق شخص «ولید بن عقبه» است.
در زمان عثمان مشروب خورد و بعدا امیر المومنین از عثمان خواست که به او حد بزند و عثمان تعلّل کرد. بعد خود امیر المومنین او را شلاق زد، در حین شلاق زدن این ولید به امیر المومنین خیلی جسارت کرد.
در جنگ صفین همراه با معاویه به جنگ آمد و رو در رو ایستاد و به امیر المومنین جسارت و فحاشی کرد. یک شخصی بود که کینه زیادی و سنگینی نسبت به مسلمانان و مخصوصاً شخص امیر المومنین داشت. حالا این اتفاق مهم در سال پنجم هجری اتفاق افتاد که نسبت به ولید بن عقبه است، همین ولید بن عقبه هم نهایتاً باعث مرگ جناب عثمان شد. ولید بن عقبه بن ابی معیط که إنشاءالله سر فرصتش میگوییم که خود این باعث قتل عثمان هم شد.
اما از جنگ بنی مصطلق چه درسی میتوان گرفت؟ ببینید مهمترین موضوع این است که مسلمانان موظف هستند که یک جاهایی اقدام پیشگیرانه کنند، این جور نیست که مسلمانان باید بنشینند و ضربه بخورند تا بعداً کاری کنند. الان شما در این جنگ میبینید که بنی مصطلق آماده جنگ هستند و هنوز هم جنگی نکردهاند و نیامدند ولی پیامبر اکرم پیش دستی میکند و به سمت آنها میرود. بنا بر این یکی از مباحثی که باید در جامعه اسلامی حتما در نظر گرفته بشود، همیشه نسبت به اقدامات پیشگیرانه باید آماده باشیم.
آیه قرآن چه میگوید: «وَ أَعِدُّواْ لَهُم مَّا ٱسۡتَطَعۡتُم مِّن قُوَّةٖ»[5] ببینید این یک بحث پیشگیرانه است، این که این قدر خودت را تجهیز کنی که دشمن از تو بترسد. قرار نیست که حمله کنی و فقط بترسانید، «تُرۡهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ ٱللَّهِ وَعَدُوَّكُم»[6] «تُرهبون» از ارهاب میآید یعنی «ترساندن»، بترسانیدشان یعنی کاری کنید که الان حتی در نظام جمهوری اسلامی ما دارد انجام میشود. واقعاً اگر ما تکنولوژی موشک را نداشتیم آنها خیلی کارها با ما میکردند و به این راحتیها از این قصه نمیگذشتند. این که «وَ أَعِدُّواْ لَهُم مَّا ٱسۡتَطَعۡتُم مِّن قُوَّةٖ» این یک نوع عمل پیشگیرانه است. یک وقتی هم نه لازم است که برای این که طرف گوشی از او کشیده شود حمله کنیم و خلاصه آن منطقه را با خاک یکسان کنیم. گرچه او هیچ حمله ظاهری و مستقیمی با تو نداشته است ولی این حرف بعدها مطرح نشود که بگویند مثلاً جمهوری اسلامی یک جاهایی اقدامات به اصطلاح خود سرانه کرده است یا پیش دستی کرده است. بله یک وقتی سنت پیامبر اکرم این را به ما یاد میدهد که یک جاهایی پیش دستی کنیم. در جنگ «دومة الجندل» آنها با مسلمانان چه کار کردند؟ اینها میآمدند کاروانهای تجاری مسلمانان را غارت میکردند، یعنی یک چیزی میبردند اما پیامبر پیش دستی کرد و دستور داد و رفتند نسبت به آن اقداماتی که میکردند لشکر کشی کردند. آنهایی که الان در خارج از خاک ایران علیه نظام جمهوری اسلامی ایرانی اقداماتی میکنند، کارهای تروریستی میکنند از لحاظ سنت و سیره پیامبر اکرم باید نسبت به آنها ولو هر جا باشند، حتی خارج از ایران باشد، باید نسبت به آنها اقدام کرد. بحث کومله و دموکراتی که در خاک عراق بودند و آنها را مورد حملات موشکی قرار دادند، اینها همه مستند از سیره و سنت پیامبر اکرم است. فلذا این جوری فکر نکنیم که اسلام یعنی سر جایت بنشین و هر وقت چَک خوردی حرف بزن نه، یک وقتهایی یک جوری اقدام کن این که اگر لازم شد تو چَک را زودتر بزن و او نتواند دست روی تو بلند کند. ولی جایش را پیدا کن که کجا باید پیش دستی کنی، کجا باید صبر کنی تا مثلاً اقدام بعدی یا پاتک آن را انجام بدهی، تک و پاتک، چه کسی میتواند این را تشخیص بدهد؟
این برای چندمین بار من در این کلاس عرض میکنم که اصلاً معنا و مفهوم حکومت اسلامی یعنی چه؟ این که در رأس حکومت باید کسی قرار بگیرد که آگاه نسبت به دین، نسبت به شریعت و متخصص نسبت به فقه، نسبت به احکام اسلامی باشد. یکی مثل پیامبر اکرم (ص) در زمان نبی مکرم است که ایشان تشخیص میدهد و بعد از او آنهایی که اعلم هستند. «أنَا مَدینَةُ العِلمِ و عَلیٌّ بابُها» و ضررش را هم جامعه اسلامی دید، وقتی که بعد از نبی مکرم اسلام اعلم بر سر کار نیامد و اگر اجازه میدادند هم امیر المومنین بر اساس واقعه غدیر که انکار ناپذیر است، داستان پیش میرفت دنیا به این جا نمیرسید.
مرحوم علامه عسکری (ره) میفرمودند: «هر چه بدبختی در دنیا الان میبینید نشأت گرفته از داستان سقیفه است، هر چه که در کره زمین گناه و معصیت و ظلم و ستمی دارد میشود ریشهاش از سقیفه است که اعلم در رأس جامعه قرار نگرفت.» بنا بر این حکومت اسلامی حکومتی است که در رأس آن یک متخصص اسلام شناس باید قرار بگیرد، اگر این اتفاق افتاد آن حکومت حکومت اسلامی است. بنا بر این حکومتهای شاهنشاهی هیچ کدام حکومت اسلامی نیست، از صفویه، آل بویه، قاجار و پهلوی که من اصلاً داخل آدم حسابش نمیکنم، حکومت اسلامی باید در رأس آن اسلام شناس باشد. حالاواقعاً قضاوت با انسانهای با وجدان است، حالا جامعه ایران را بعد از انقلاب اسلامی با جامعه ایران قبل از انقلاب اسلامی بررسی کنید. کسی که منکر نیست که الان فساد در جامعه ما نیست، ظلم و اشتباه و خلاف و همۀ اینها هست اما به قول حضرت آقا که فرمودند: «توقع نداشته باشید که وقتی که دارید از یک کوهی بالا میروید خلاصه سر بالایی و دست انداز و چاله نباشد، نه همه هست و ممکن است گاهی در چاله هم بیفتی ولی مهم این است که داریم میرویم و باید برویم.» اصلاً همین که این اتفاقات میافتد یعنی دال بر این است که تو داری صعود میکنی و از کوه بالا میروی، زانوهایت درد میگیرد و این زانو درد دلیل بر این است که داری به بالا میروی و پیشرفت جامعه اسلامی ما الان بعد از انقلاب نسبت به قبلش واقعاً در جاهایی قابل قیاس نیست. بحث هستهای با قبل از انقلاب قابل مقایسه است؟
در بحث عزتمندی، در بحث نظامی و پزشکی شما واقعاً نگاه کنید، الان قطب پزشکی در همین منطقه خاورمیانه همین ایران است. اوایل انقلاب را نمیدانم کسی یادش هست، گاهی تعجب میکردیم وقتی میرفتیم پیش دکتر ایرانی و میدیدیم که ایرانی است چون بیشتر دکترا از هند بودند و هندی بودند، الان به کجا رسیدیم؟! علت کجاست؟ هر کسی هر چه میخواهد بگوید، علت این است که در رأس یک اسلام شناس متخصص قرار دارد، او تشخیص میدهد؛ این جا باید مقابله پیشگیرانه کنیم، این جا باید چه کار کنیم. چرا سالهای سال است که مقام معظم رهبری سالهایی را که هست به نام یک موضوع اقتصادی قرار دادند؟ این قصه به 15 ـ 16 سال قبل برمیگردد که اگر حواسها کمی جمع بود و آن وقت حرفها را دقیق دقت میکردیم شاید الان به این جاها هم نمیکشید و همه اینها برمیگردد به این که اگر دقیق به حرفهای آن رئیسی که یک اسلام شناس متخصص در رأس حکومت اسلامی قرار گرفته عمل بشود نتیجهاش را میبینیم، اگر عمل نشود مشکلاتش را میبینیم. نمونهاش برخی دولتهای لیبرال مسلکی که در جامعه ما سر کار آمدند، یک جایی مقام معظم رهبری فرمودند: «دوران این بزن و در روها تمام شد.» یک مجموعه به اصطلاح مسئولین مملکتی ما این حرف را ملاک قرار دادند و این را گرفتند و نسبت به آن اقدام کردند که نتیجش زدن گلوبال هاوک امریکایی در ارتفاع بیست کیلومتری شد که نزدیک مرزهای هوایی ما شد که اجازه به تو نمیدهند که بزنی، بزنی میزنند؛ این نیازمند این بود که در موشک تقویت بشود و این استفاده از دستور است. یکی این گونه از این سخن مقام معظم رهبری استفاده کرد، یک عده هم لیبرال مسلکی که در دولت قبل وجود داشتند و آنها خلاصه امضای بعضی را ضامن میدانستند. یک زمانی سیم خاردار به ما نمیدادند، الان کار به جایی رسیده که ناتو به اینها میگوید که پهباد به ابر قدرت شرق ندهید، اینها نشانه پیشرفت است. آنهایی که در مناصب اقتصادی در مملکت بودند وقتی به حرف گوش نکردند خوب حالا این چالشها را داریم ولی آنهایی که در مباحث دیگر گوش کردند ببینید که چه موفقیتهایی که جزء بعضاً سه کشور برتر دنیا هم قرار گرفتیم.
من میخواهم این را بگویم که وقایع سال پنجم هجری یکی از استفادههای عمدهاش همین است، این که از حاکم حکومت اسلامی صحیح که یک متخصص اسلام شناس در رأس قرار گرفته دقیق اطاعت کنیم تا نتیجه آن را ببینیم. خیلی جاها حرف پیغمبر کنار رفت و نتایج بدی در جامعه به وجود آمد، ضربات سنگینی خوردند. الان هم همین است، ببینید ما میگوییم حکومت ایران و جمهوری اسلامی ایران ادامه حکومت نبوی است و خدا میداند که اغراق نمیکنیم، نمیخواهیم چیزی را بیخودی بزرگ کنیم. عزت کجاست؟ یک زمانی جبهه کفر در زمان حضرت ابراهیم (ع) طرف نمرود بود و جبهه ایمان با ابراهیم بود، در زمان حضرت موسی هم جبهه کفر فرعون بود و ایمان طرف موسی بود و حضرت عیسی هم همین طوری بودند. الان بالا غیرتاً جبهه کفر کجاست؟ این که دیگر چیزی نیست که آدم بخواهد به کسی دیکته کند. آن کسانی که الان دارند برنامه ریزی میکنند که واقعاً یک اقدامات ضد الهی و ضد خدا انجام بدهند، الان ببینید چه قوانین غیر طبیعی در همین جبهه استعمار و جبهه سرمایه داری و جبهه امریکا و متحدینش است، الان جبهه ایمان کجاست؟
ما معنای کفر را نگرفتیم، ببینید ما دو نوع کافر در اسلام داریم. یک کافر حربی است و یک کافر معمولی که با ما کاری ندارد، آن کسی که باید چشمش را در بیاوریم کافر حربی است. ببینید خیلی از کفار و مشرکین در اطراف پیامبر اکرم هم بودند و پیامبر با اینها کاری نداشتند، بعضاً با آنها متحد هم بودند و با اینها همکاری میکردند؛ حتی با یهود که حالا عرض کردیم و مواردش را گفتیم. اما آن کسی را که پیامبر با او از مشرکین و کفار مقابله کرد که علیه اسلام سلاح کشیدند. ببینید روسیه یا مثلاً چین اینها کشورهایی نیستند که علیه اسلام سلاح کشیده باشند یا بخواهند مقابلهای کنند، فلذا آن را بر این مبنا نگاه نمیکنیم. ما میگوییم: «نه شرقی و نه غربی، جمهوری اسلامی» بعضی از همین سوء استفاده میکنند که نه غربی را گرفتیم و نه شرقی که نشدیم. نه شرقی، نه غربی، به معنای جغرافیایی نیست، به معنای این است که من عزتمندانه زندگی میکنم و میخواهیم روی پای خودمان بایستیم و وابسته به دیگران نمیخواهیم باشیم ولی حاضرم عزتمندانه با دیگران تعامل کنم که حالا این اتفاق دارد میافتد.