تاریخ تحلیلی اسلام ۱ (جلسه اول)
با سخنرانی حجة الإسلام و المسلمین سلیمی (مدیر مسؤول مرکز حفظ و نشر آثار علامه عسکری)
صوت جلسه اول تاریخ تحلیلی اسلام
[audio mp3=”http://fa.alaskari.org/wp-content/uploads/2022/11/تاریخ-تحلیلی-اسلام-۱.mp3”][/audio]
متن سخنرانی
بسم الله الرحمن الرحیم
خیلی خرسند و مشعوفم از اینکه خداوند متعال این فرصت و وقت را در اختیار ما گذاشت تا بتوانیم به نوعی به مکتب اسلام و اهل بیت (ع) خدمت کنیم. به این شکل که شناخت دقیق تاریخ اسلام و درک درست از اوضاع و احوالی که درآن زمان وجود داشته، به ما در درک صحیح مفاهیم و احکام اسلامی کمک میکند. برخی به موضوع تاریخ به دیدۀ تردید نگاه میکنند، یا بعضی [نسبت] به این موضوع عناد دارند؛ مثلاً میگویند که: «چه کسی چنین چیزی گفته» که ما کاری به آنها نداریم و بحثی با آنها نمیکنیم. اما عدهای در تردیدند که علتش برمیگردد به اینکه گاهی در مباحث تاریخی به اصطلاح مبالغه شده یا تحریفی صورت گرفته و طرف نمیتواند آن را به خوبی هضم کند و از روی عناد نیست که ما او را به منابع تاریخی ارجاع میدهیم، اما عدهای تاریخ را قبول دارند. ما برای اثبات ضرورت آشنایی با تاریخ اسلام و یک بخشی با تاریخ، در واقع سه نوع استدلال داریم:- دلیل عقلی: اصل داستان هم همین است. مثلاً یک زمانی من میخواهم برای خودمان صحبت کنم درمورد فضایل امیرالمؤمنین (ع)، که فضیلت زیادی هم دارد و شکی درآن نیست.
به طور مثال یک نفر الان بگوید که علی (ع) وجود ندارد، چگونه میتوان اثبات کرد که علی (ع) وجود داشته؟! شما که ۱۴۰۰ سال قبل علی بن ابی طالب را ندیدهاید.
مرحوم علامه عسکری (ره) میفرمایند: «اول یک چیزی را انکار کنید و بعد انکارش را اثبات کنید.»
یک داستان در مورد مرحوم آیة الله محمد باقر صدر (ره) که ایشان به قول حضرت امام (ره) که نابغۀ جهان شیعه بود و در سن ۱۶ سالگی کتاب «اقتصادنا» نوشت، که هنوز هم در دانشگاههای اروپا این کتاب تدریس میشود، انکار یک چیز به انسان کمک میکند تا آن چیز را به خوبی ثابت کند. به قول ایشان، یک کمونیستی در عراق پیدا شده بود که اتفاقاً قدرت بیان خوبی هم داشت. خیلی قوی اثبات میکرد که خدا وجود ندارد. در واقع اثبات عدم وجود خدا میکرد. میگفت: وقتی ما طلبهها پای صحبتهایش مینشستیم، طوری صحبت میکرد که ما میگفتیم راست میگوید خدا وجود ندارد.
در نجف به خدمت شهید صدر رفتیم و داستان را تعریف کردیم و گفتیم: «اگر قبول میکنید شما با ایشان مناظرهای علمی داشته باشید.» ایشان گفتند: «منعی ندارد.» خلاصه آمدند درمسجد هندی در نجف که مقبرۀ آیة الله العظمی حکیم نیز در آنجاست، گفت: او شروع کرد در اثبات عدم وجود خدا نیم ساعتی را حرف زد، وقتی حرفهایش تمام شد، گفت: «تو چه میگویی؟» شهید صدرفرمود: «من هیچ نظری ندارم.» گفت: این هم که عالم شما بود چنین گفت. شهید صدر فرمود: «تو خدا را برای من ثابت کردی.» گفت: من نیم ساعت است که میگویم خدا وجود ندارد، تو میگویی که خدا را برای من اثبات کردی.
شهید صدر فرمود: «آری، وقتی که چیزی وجود ندارد چرا برای عدم وجودش دلیل میآوری.» چیزی را میتوانیم بگوییم وجود ندارد که در واقع باید باشد که عدمش ثابت شود، اگر نیست که دیگر بحث نکن. همین که میگویی ثابت میکنم که نیست، حتما چیزی هست که تو دلیل بر نبودنش میآوری.
مبنای ما هم همین است که علی (ع) نیست. وقتی وارد بحث ضرورت وجود انسانهای نمونه وارد بحث عقلی میشویم وجودش را اثبات میکنیم. به نظر شما این ثوابش بیشتر از آن نیست؟
یک عمر برای ابا عبدالله (ع) سینه زنی میکنند، خیلی خوب است و بهتر از این نمیشود، ولی اگر توانستم اول وجود امام حسین (ع) را ثابت کنم و بگویم فضیلت اصلی امام حسین (ع) کجاست، مهم است.
ما در سخنرانیهای خود از مظلومیت حضرت حُر سخن میگوییم که واقعاً هم هست، ولی چیزهایی در مورد امام حسین (ع) که مربوط به ۱۴۰۰ سال قبل هست بحثش نمیشود. باید طوری این مسأله مطرح شود که حتی یک غریبه هم بشنود بگوید: عجب حرفی زدی!! چرا جملۀ «اِن لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعادَ کونوا احراراً فی دنیا کم» از ابا عبدالله برای یهودی و مسیحیان این قدر مهم است. بگو حسین بن علی (ع) را از کجا شناختی؟ گفت: از آنجا که گفته: آزاده مرد باش. آیا این برای ما اسوه نمیشود؟ مگه امام حسین (ع) برای ما اسوه نیست؟
پس امام معصوم فقط در مورد خدا و دین نمیگوید، بحثهای دیگری نیز میکند، که اگر من بخواهم برای شما از امام صادق (ع) یا امام کاظم (ع) درخصوص اثبات وجود خلقت بگویم، انگار که امام صادق (ع) وجود خدا را انکار کرده. کسی نزد امام صادق (ع) آمد و گفت: من نمیخواهم نماز بخوانم. امام فرمودند: نخوان. اما سه تا شرط دارد:
اول اینکه به جایی برو که در حکومت خدا نباشد.
دوم، وقتی عزرائیل برای گرفتن جانت آمد جانت را نده.
سوم، در شب اول قبر هیچ جوابی نده.
این یک سبک است. ما در موضوع تاریخ یا فلسفه و یا احکام، آن چنان [یا آن طور که شایسته است] به این بُعد نگاه نمیکنیم. در واقع به شکلی دیگر نگاه میکنیم. به این بُعد –که مؤثرترین شکل همین است- توجهی نداریم. حالا در اینجا ضرورت شناخت تاریخ روشن میشود.
ما عقلاً مگر چند سال عمر میکنیم؟ حال مسلمان هستیم یا نه؟ خدا را قبول داریم یا نه؟ مگر ما در عمر خویش چقدر میتوانیم تجربه کسب کنیم؟ هر کسی به تناسب عقل خویش.
پس میزان تجربۀ یک شخص در زندگی خودش خیلی محدود است و خیلی چیزها را نمیتواند به دست بیاورد. پس بقیۀ تجارب را از کجا کسب کند؟ گذشته را باید بشناسم و زندگی گذشتگان را بررسی کنم که این تاریخ میشود. باید به بررسی اقدامات،اعمال و بدیها و خوبیهای آنها بپردازم و از زندگی آنها برای زندگی خودم تجربه کسب کنم.
در روایتی از امیرالمؤمنین (ع) :در نهج البلاغه نامۀ ۳۱ میفرماید:
«اِنّى وَ اِنْ لَمْ اَكُنْ عُمِّرْتُ عُمُرَ مَنْ كانَ قَبْلى فَقَدْ نَظَرْتُ فى اَعْمالِهِمْ، وَ فَكَّرْتُ فى اَخْبارِهِمْ، وَ سِرْتُ فى آثارِهِمْ حَتّى عُدْتُ كَاَحَدِهِمْ، بَلْ كَاَنّى بِمَا انْتَهى اِلَىَّ مِنْ اُمُورِهِمْ قَدْ عُمِّرْتُ مَعَ اَوَّلِهِمْ اِلى آخِرِهِمْ، فَعَرَفْتُ صَفْوَ ذلِكَ مِنْ كَدَرِهِ، وَ نَفْعَهُ مِنْ ضَرَرِهِ»
درسته که من عمرمحدودی دارم و همۀ گذشتگان را ندیدم ولی در اخبارشان فکر نمودم و اعمالشان را بررسی کردم، در آثار آنها و جوامع و قوانین آنها سیر کردم، به گونهای که جزئی از آنها بودم و در زمان آنها زندگی کردم، این قدر با دقت در تاریخ آنها بودم که گویی از اول تا آخر آنان را میشناسم و زلال را از آلودۀ آنان شناختم، و نفع و ضرر آن را درک کردم.
از نظر عقلی رجوع به تاریخ به انسان کمک میکند که تجربۀ بهتر و زندگی دقیقتری داشته باشد و این دلیل عقلی است. در قرآن نگاه میکنیم مواردی است که بخش عظیمش به نوعی تاریخی محسوب میشود. مثلاً سورههایی مانند احزاب، قصص، نوح، هود و…. که مباحث تاریخی را بیان میکند. وقتی میگوییم سورۀ هود، تاریخ هود را باید ببینیم که این فقط اسامی آنهاست. البته نمیگوییم که قرآن یک کتاب تاریخی است؛ نه اصلاً. «وَلَا يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ.»
در قرآن مسائل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و مردم شناسی و علمی است و در یک جاهایی در قرآن به تاریخ اشاره شده است که ضرورت این مسأله را نشان میدهد. به پیامبر (ص) اشاره شده که اگر چیزی را میخواهی بشناسی به تاریخ گذشتگان رجوع کن و تأکید میکند و فایدهاش را میگوید.
آیۀ ۱۱ سورۀ انعام میفرماید:
«قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ» بگو در زمین بگردید، سپس با تأمل بنگرید که فرجام مجرمین چگونه بوده است؟ کسی که تاریخ را خوب بشناسد، دروغ را از راست به درستی تشخیص میدهد. براساس آیه، مجرم نه کسی است که دزدی کرده، بلکه کسی است که به خودش و یا دیگران ضررمیزند. «جرم علی نفسه» یعنی کسی که به خودش ضرر میزند. «جرم علی غیره» کسی که به دیگری ضررمیزند. پس تاریخ به من کمک میکند که ضرر و فوائد را درک کنم و ببینم دیگران در زندگی چه کردهاند و چه ضرر و نفعی به دیگران رساندهاند.
در جای دیگر میفرماید: «قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ يُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ»، اینجا صحبت از آخرت میکند، یعنی در گذشتهها و آینده جستجو کنید که بفهمیم خدا چه چیزهایی را خلق کرده و در آخرت دوباره همه را خلق خواهد کرد. داستان حضرت آدم (ع) را بازگو میکند که من کاری به آن ندارم؛ اشاره میکند که گذشته و آینده را خوب درک کن. «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ» خدا قصّهگوی عجیبی است. من به شخصه دو تا سوره است که از اول تا آخرش را حتماً باید بخوانم، یکی سورۀ حضرت یوسف (ع) و دیگری سورۀ نمل.
واقعاً بیان خدا زیباست. قصّه گفتن را از خدا یاد بگیریم. حضرت سلیمان (ع) سؤال کرد: «فَقَالَ مَا لِيَ لَا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كَانَ مِنَ الْغَائِبِينَ» پس گفت: مرا چه شده که هدهد را نمیبینم یا او از غایبان است. حضرت سلیمان (ع) عصبانی بود و فرمود: او حتما باید برای غیبتش دلیلی بیاورد. «فَمَكَثَ غَيۡرَ بَعِيدٖ فَقَالَ أَحَطتُ بِمَا لَمۡ تُحِطۡ بِهِۦ وَجِئۡتُكَ مِن سَبَإِۭ بِنَبَإٖ يَقِينٍ» هدهد وقتی دید حضرت سلیمان (ع) عصبانی است، نمیگوید: «جناب سلیمان من تأخیر داشتم من را ببخشید.»، به سلیمان (ع) میگوید که: «من چیزی میدانم که تو نمیدانی». اصلاً سلیمان (ع) عصبانیت یادش رفت. نوع قصّه گفتن خدا را ببینید.
در جای دیگر میگوید: «إِنِّي وَجَدتُّ ٱمۡرَأَة تَمۡلِكُهُمۡ وَأُوتِيَتۡ مِن كُلِّ شَيۡءٖ وَلَهَا عَرۡشٌ عَظِيم» همانا من زنی را دیدم که بر آنها حکومت میکند و همه چیز در اختیار داشت، (مخصوصا) تخت عظیمی دارد و «وَجَدتُّهَا وَقَوۡمَهَا يَسۡجُدُونَ لِلشَّمۡسِ مِن دُونِ ٱللَّهِ وَزَيَّنَ لَهُمُ ٱلشَّيۡطَٰنُ أَعۡمَٰلَهُمۡ فَصَدَّهُمۡ عَنِ ٱلسَّبِيلِ فَهُمۡ لَا يَهۡتَدُونَ» یعنی به جای خدا برای خورشید سجده میکنند و شیطان اعمال زشت آنها را در نظرشان زیبا جلوه داده است.
یا داستان نمل (مورچه)! پس خدا در قرآن برای ما همه نوع مثال زده است، حتی در مورد مورچه و پشه برای ما قصّه میگوید و این ضرورت شناخت تاریخ را نشان میدهد. در جایی میفرماید که: من داستان قومهای قبل از تو را هم میگویم. مثل داستان قوم حضرت موسی (ع)، ابراهیم، هود، شعیب و صالح و غیره را نقل میکند. پس به صراحتِ دلیل عقلی، دلیلِ قرآنی و دلیلِ روایی، شناخت تاریخ خیلی ضرورت دارد. اضافه بر این فایدۀ دیگری هم دارد؛ کسی که تاریخ اسلام را به خوبی میشناسد، احکام را خوب میشناسد. به نظر شما تاریخ اسلام یعنی چه؟ همان تاریخ حیات پیامبر خدا (ص) است که اصل آن سیره و سنت پیامبر خداست.
احکام هم همین سیره و سنت خداست. ما احکام را در چیزهایی که خود پیامبر خدا (ص) به آن عمل نموده درمیاوریم. مثلاً وقتی میگوید بعد از ۲۲ یا ۲۳ کیلومتر از شهر خودت نماز شکسته است و حد ترخص و حد شرعی را برای ما بیان میکند، ما اینها را از قرآن که نگرفتهایم، از سیره و سنت پیامبر خدا (ص) گرفتهایم. البته من معترضم که ما احکام را در فقه بیشتر نقلی داریم تا سنت و سیره.
پس شناخت تاریخ اسلام برای ما منفعت دارد. اگر من سنت و سیرۀ پیامبر (ص) را شناختم، احکام را درست میشناسم و درست به آن عمل میکنم؛ چون دیدم که در تاریخ، پیامبر (ص) اینگونه عمل میکرد. یا حداقل برای منِ نوعی به این معنی است که مثلاً فلان کار بیدلیل نبوده و حتماً حکم و دلیل محکمی دارد. من وقتی شخصیت پیامبرم را شناختم، این انسان که عقل کل است، درکم در مورد پیغمبر (ص) بیشتر میشود. من در دانشگاههای اروپا دیدم که بر درب ورودی دانشگاه نوشته: «ما معتقدیم که پیامبر محمد (ص)، بزرگترین حکیم و دانشمند شناخته شدۀ تاریخ است». و این جز از طریق بررسی دقیق تاریخ به دست نمیآید. رئیس دانشگاه به من گفت: «من کاملاً تاریخ پیامبر (ص) را مطالعه کردم.» [آنها] حتی پیامبر بودن او را قبول ندارند و مسلمان نیستند، اما به شخصیت والا و حکیم او پی بردهاند و قبول دارند که او دانشمند حکیم و بزرگی است.
مضاف برتمام فضیلتها و فوائد شناخت تاریخ اسلام، فایدهاش این است که من دینم را خوب میشناسم و با دینم خوب آشنا میشوم.
من در حوزه همیشه به طلبهها میگویم: ما در کلاس درس حضرت آقا شرکت میکردیم؛ درس آقا خیلی سخت بود و حضرت آقا میفرمودند: «اگر کسی سؤالی دارد بپرسد و کلاس را به چالش بکشاند». مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد. پس هر کسی به اندازۀ خودش موظف است آنچه را که باید بداند، بداند. چیزهایی را که انسان به آن مبتلا است واجب است که در موردش بداند.
ولی نیازی نیست حتی برای آب خوردن شما به مرجع تقلید نگاه کنید چون مرجع تقلید درمورد کلیات به شما احکام را میگوید. این را هم بگویم که راه مجتهد شدن برای همه وجود دارد. اینطور نیست که فقط آخوندها مجتهد میشوند و بقیه عوام و مقلّد هستند. نه! من چند نفر را میشناسم که آخوند نیستند ولی مجتهد مسلم بودند، یعنی از کسی تقلید نمیکردند. مثل مرحوم آقای دکتر ابوالقاسم گرجی که استاد تمام دانشگاه تهران بودند. ایشان از آقای خوئی اجازۀ اجتهاد داشت. آقای سید جعفر شهیدی که ایشان هم مجتهد مسلم بود ولی آخوند نبود، به فتوای خودش عمل میکرد. بعد اگر من مقلّد هستم ایرادی ندارد که یک چیزی را بهتر و دقیقتر بدانم. بهتر دانستن در سعادت انسان به او کمک میکند.
ما باید دید خود را عوض کنیم. اگر من مقلّد هستم، مثلاً چیزی حرام است باید دلیل آن را بدانم. همین نمازی که میخوانیم باید بدانیم چرا عربی میخوانیم و فارسی نمیخوانیم. هزاران چرا و چراهای دیگر را، همه در تاریخ مشخص شده است. من وقتی تاریخ زندگی حضرت فاطمۀ زهرا (س) را خوب شناختم صبوری، فرزند داری و درک بهتری خواهم داشت و میفهمم که کجا حرف بزنم یا کجا نزنم، ربطی به تقلید ندارد.
تاریخ همیشه بحثش احکام نیست ولی به ما کمک میکند در درک بهتر احکام اسلامی نه بهتر استنباط کردن! استنباط کردن کار ما نیست و دورههای مختلف فقه و حدیث میخواهد و دورۀ فقه استدلالی میخواهد. وزارت علوم در تحقیقی که انجام داد مشخص شد کسی که میخواهد مرجع تقلید شود، باید 12 مدرک دکتری داشته باشد. یعنی در 12 رشته باید مدرک دکتری داشته باشد تا بتواند فتوی بدهد و به درک ما کمک کند.
چیزهایی که من درمورد تاریخ به شما میگویم چیزهایی است که از حضرت آقا یاد گرفتهام که به نظرم ایشان دقیقترین مبحث را در مورد تاریخ دارند. مبنای حرفهای من حرفهای ایشان است.
روایتی از امیرالمؤمنین (ع) در نهج البلاغه [که البته بهتر است اول این را بگویم]، من حدیثی که برای شما میخوانم یا روایتی را به کتابش کاری ندارم. این را علامه عسکری (ره) به من یاد دادهاند که حدیثی را که میخوانی اول رجالش را در بیاور و یکی یکی بررسی کن و سلسله حدیث را دنبال کن، اگر معتبر بود روایت درست است. حالا از اصول کافی باشد یا صحیفۀ سجادیه یا هر کتاب دیگری، اول سندش را پیدا کن.
ما هیچ کتابی نداریم که صحیح باشد مگر قرآن کریم و تنها کتاب صحیح در عالم کتاب قرآن است. کسی که با ادبیات عرب آشنا باشد این سؤال کمتر برایش پیش میآید که قرآن غلط است یا نه.
من برای کشیش مسیحی در لبنان قرآن را خواندم و او به من گفت: «این خیلی با بقیه فرق دارد و یک چیز دیگریست». یا مثلاً حدیث پیغمبر (ص) و زیارت عاشورا را هم خواندم؛ دقیقاً لفظهایی که علامه عسکری (ره) از آن ایراد میگیرد (اینکه میگوید این لفظ معصوم نیست) او هم گفت: سبک و روال این دعا با آن قرآن یکی نیست و معلوم است که نویسندۀ آنها دو نفر است
ما برای روایات یاد گرفتیم که اول سندش را ببینیم نه کتابش را. البته نود درصد روایتهای اصول کافی درست است و یک جاهایی واقعا درست نیست
حضرت علی (ع) در حکمت ۳۵۷ فرمودند: «الْفِكْرُ مِرْآةٌ صَافِيَةٌ وَ الِاعْتِبَارُ مُنْذِرٌ نَاصِحٌ» یعنی فکر آیینۀ زلال است و اعتبار از گذشته یک هشدار دهندۀ نصیحت کننده به انسان است. پس این ضرورت شناخت تاریخ را نشان میدهد. بحث من از این مرحله به بعد تاریخ تحلیلی ـ تطبیقی است. یعنی یک جاهایی تاریخ تکرار میشود؛حتی با عصر حاضر و اتفاقات اخیر.
من معنی زن، زندگی، آزادی را از تاریخ پیامبر اکرم (ص) برایتان بازگو خواهم کرد که این حرف هند، زن ابوسفیان بود که در جنگ احد مطرح شد.
پس تاریخ به ما کمک میکند که وقایعِ خوب و بد را بشناسیم و انسانهای خوب و بد را بشناسیم که طبیعتاً تجربهای در زندگی هر انسانی میشود.