کلاس تاریخ تحلیلی اسلام ۱۸
موضوع این جلسه در مورد وقایع سالهای اول هجری قمری میباشد.
متن تاریخ تحلیلی اسلام ۱۸
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث ما رسیده بود به وقایع بعد از هجرت، حالا ما فعلاً سال اول هجرت را مبنا قرار میدهیم. یک اشارهای کردم به اقدام بسیار بسیار مهمی که نبی مکرم اسلام در خصوص پیمان نامهای و اقرار نامهای که پیامبر اکرم از مهاجرین و انصار گرفتند و یک اقرار نامه و توافق نامهای بین مسلمانان و یهود، به نظرم آمد که بخشهایی از این پیمان نامه را بخوانم.
گفتیم که این اتفاق خیلی اهمیت داشت چون وضعیت وضعیتی نبود که به قول معروف بتوان با خیال راحت کاری کرد؛ دلایلش را جلسه هفتۀ قبل گفتیم که با آن اوضاع و احوالی که تقریباً مشرکین اطراف یثرب داشتند و اوضاع و احوالی که مردم یثرب داشتند، خوب هنوز برخی اسلام نیاورده بودند و همه مسلمان نشده بودند. تقریباً عمدۀ قبایل اطراف یثرب غیر مسلمان بودند و این که عمدۀ یهودیان در این منطقه ساکن بودند. این که یثرب در واقع در مسیر عبور کاروانها و گروههای تجاری مختلفی که حالا از شهرهای مختلف میخواستند به شامات بروند، محل عبور کاروانهای تجاری بود که حالا از لحاظ سوق الجیشی منطقۀ مهمی بود و پیامبر باید به نوعی از این وضعیتهای این منطقه یک آسایش خاطری میداشت و لذا این اقدامِ مهم را انجام دادند.
من بخشهایی از این اقرار نامه و توافق نامه و به قول معروف تعهد نامه را چون در متن عربی میگوید «تعاهد»، یعنی «معاهده» و «أَقَرَّهُمْ» یعنی «اقرار نامه»، «كَتَبَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ» این از منابع اهل سنت است. کتاب سیرۀ ابن هشام در جلد دوم باب کتاب «رسول الله الذی کتبه بین المهاجرین و الانصار لموادعة الیهود» که چگونه با یهود تعامل کند. این را همین بدو ورود حضور و توجه پیامبر به موضوع یهود خیلی جدی است.
«وَ كَتَبَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ كِتَابًا بَيْنَ الْمُهَاجِرِينَ والأنصار، وادع فيه يهود وَ عَاهَدَهُمْ» یک توافق نامهای را پیامبر نوشت و از یهود تعهد گرفت، «وَ أَقَرَّهُمْ عَلَى دِينِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ» پیامبر گفت: «شما و مالتان و دینتان برای شما مختار است و ما ایرادی به این قصه نداریم. شما میتوانید بر دین خودتان باشید، اموالتان هم برای شما محفوظ است.» «وَ اشْتَرَطَ عَلَيْهِمْ وَشَرَطَ لَهُمْ»، «یک تعهداتی را پیامبر از طرف مسلمانان برای یهود تعیین کردند، یک تعهداتی هم از آنها گرفتند نسبت به آن چه که، خوب تعهدات مسلمانان این بود که شما جان و مالتان در امان است و شما آزادنه میتوانید در این جا کاسبی و تجارت کنید، دین و مالتان هم در امان است. بر دین خودتان باقی بمانید و اجباری نیست. اما از آن طرف [حالا میگوییم] شما نباید اقداماتی علیه مسلمین و اسلام داشته باشید که حالا این است «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، هَذَا كِتَابٌ مِنْ مُحَمَّدٍ النَّبيّ بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُسْلِمِينَ مِنْ قُرَيْشٍ وَ يَثْرِبَ وَ مَنْ تَبِعَهُمْ فَلَحِقَ بِهِمْ وَ جَاهَدَ مَعَهُم.»
«این یک تعهد نامهای است که از جانب پیامبر اکرم بین مومنین و مسلمانان از قریش، قریش چه کسانی هستند؟ «مهاجرین» و «یثرب» که یثرب چه کسانی هستند؟ «انصار» و «وَ مَنْ تَبِعَهُمْ» هر کسی که با اینها همراهی میکند مجموعهای از اینها، «فَلَحِقَ بِهِمْ وَ جَاهَدَ مَعَهُم.» «هر کسی که با اینها در تعهد و توافق است» و چون با هم ارتباط داشتند و یک قول و قرارهایی با هم داشتند، مثلاً این قبیله با آن قبیله یک قسم نامههایی داشتند که اگر این اتفاق افتاد آن هم باید همراهی میکرد. پیامبر فقط به مهاجر و انصار نمیگوید و «وَ مَنْ تَبِعَهُمْ»، «آنهایی که حتی با شما توافق کردند، آنها زیرش نزنند.» «إِنَّهُمْ أُمَّةٌ وَاحِدَةٌ» مبنا این است که: «شما امت واحده هستید؛» این یک معنی داشت، تا آن وقت امت واحده که مفهومی نداشت. امت واحده یعنی چه؟
من قبیلۀ فلان هستم و اصلاً برای من مهم نیست که آن یکی چه فکری میکند و از چه چیزی خوشش میآید یا از چه چیزی بدش میآید، من مبنایم این است. تعهد خودم را دارم و به خوشایند و بدآیند دیگری هم کاری ندارم. منِ بنی مخزوم، منِ بنی سلیم، منِ بنی امیه و حتی بعضی از بنی هاشم، این گونه فکر میکردند.
پیامبر اکرم فرمودند: «اینها همه به کنار میرود و این که شما أُمَّةٌ وَاحِدَةٌ، یعنی شما امت واحد و یکی هستید.» قبیله سر جای خودش باشد و مثلاً شما از قبیلۀ فلان هستی و اصلاً خودت را هم با این معرفی کن، اما دیگر نسبت به بقیه تعهد یکسان داری.
«الْمُهَاجِرُونَ مِنْ قُرَيْشٍ عَلَى رِبْعَتِهِمْ يَتَعَاقَلُونَ بينهم، و هم يفدون عانيهم بالمعروف و القسط بين المؤمنين»، شما چه کاری باید کنید؟ شماها مبنایتان بر این است که مجموعهای از قریش و زیر مجموعۀ آن انصار و زیر مجموعه [حالا بعداً انصار را اشاره خواهیم کرد]، «يَتَعَاقَلُونَ بينهم» «شما فکرهایتان را روی هم بگذارید و هم فکری کنید.» در واقع مفهوم این جا است که باید هم فکری کنید، «و هم يفدون عانيهم بالمعروف و القسط بين المؤمنين» این که اگر این وسط یکی از شما یک خلافی کرد حالا نه فقط خلاف، یک اشتباهی کرد و یک بلایی سرش آمد «عانيهم» منظورش این است، این که دچار یک مشکلی شد و حالا این مشکل اخلاقی باشد یا اشتباهش باشد، بیماریش باشد یا هر آن چه که هست، وقتی این طور شد نسبت به هم باید «بالمعروف» عمل کنید. خوب «بالمعروف» مفهوم دارد، دیگر فردا و پس فردا احکام اسلامی میآید و این معروف میشود. معروف مثلاً فقط خوب برخورد کردنِ تنها نیست که، این که یک هم چنین کار اشتباهی کرد باید حدّش را ببیند. این بالمعروف میشود یا مثلاً طرف اشتباهی کرد، تو بیا و از او بگذر و بیا ببخش و قصاص نکن، «وَ فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ يَا أُولِي الْأَلْبَابِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»[1] اگر آمدی و بخشیدی که به نفع تو است.
این احکام را عملی کردن «بالمعروف» میشود. «و القسط بين المؤمنين»، «با یکدیگر درست برخورد کنید»، چون این از قبیلۀ من است و نسبت به این کمی کوتاه بیایم و یا فلانی از قبیلۀ من نیست و نسبت به او سخت بگیرم، دقیقاً این اتفاقات میافتاد. حتی یک مقداری بالاخره این شائبه وجود داشت که انصار که از قبیلۀ «اوس و خزرج» بودند، که اسم قبایلشان را پیامبر در این جا میآورند. اینها بالاخره وقتی امر دایر میشود بین مهاجرین و انصار، یک مقدار انصار بالاخره قبیلۀ خودشان را ولو در درون هم باشد ترجیح میدادند. این شائبه وجود داشت نه این که واقعاً این اتفاق افتاد، خیلی به ندرت بعضی جاها افتاد ولی بسیار کم و نادر ولی خوب عمدتاً انصار خودشان را فدا کردند و ایثار کردند.
هر کدام از انصار که خانهای داشت بخشی از خانه را در اختیار مهاجرین قرار میداد و یک اتاق برای مهاجرین بود و یک اتاق برای خودش بود. صبحانه و ناهار و شام را با هم میخوردند و هر چی که داشتند با هم تقسیم میکردند. بسیاری از مهاجرین در خانۀ انصار ساکن شدند اما خوب یک بخشی هم ماندند و جایی نداشتند که زندگی کنند، خلاصه تنها بودند و یک سایه بانی بالای سرشان بود و یک غذایی هم برایشان میآوردند و میخوردند. «اصحاب صفّه» که اینها خیلی هم بودند، جناب «ابوذر» بود و «سالم مولی ابیحذیفه» بعداً با این نامرد کار داریم، کسی که تمام وجودش را مدیون پیامبر است و یک جاهایی مدیون امیرالمومنین است، حالا به آنها میرسیم و خدمت تکتک آنها خواهیم رسید.
به هر حال، «يَتَعَاقَلُونَ بينهم، و هم يفدون عانيهم بالمعروف و القسط بين المؤمنين» بعد پیامبر دانه دانه قبایل را اسم میبرند، مبادا ذرهای جایی شائبهای باقی بماند. «و بنو عوف على ربعتهم يتعاقبون مَعَاقِلَهُمُ الْأَوْلَى، وَ كُلُّ طَائِفَةٍ تَفْدِي عَانِيَهَا بِالْمَعْرُوفِ وَ الْقِسْطِ بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ»، دوباره تکرار میشود یعنی اسم قبایل را میآورند و همین مطالب را میگوید که با هم بالقسط عمل کنید، نمیدانم چگونه عمل کنید.
بعد «بنو ساعدة» را بیان میکند بعد «بنو حرث» را میگوید، «و بنو النجار» و «و بنی عوف و بنو النبيت» را بیان میکنند، «و بني الأوس و بنی الخزرج» میگویند و دانه به دانه اسم میبرند با همین شرایطی که میگوییم که شماها باید این گونه عمل کنید. بعد نهایتاً نسبت به یهود میرسند [چون متن زیاد است و طولانی است، الان صفحۀ سوم است و من همه را نمیتوانم که بخوانم.] میفرمایند: «و إن اليهود ينفقون مع المؤمنين ماداموا محاربين»، «شما با همین مسلمانان میتوانید همکاری کنید و زندگی کنید مادامی که جنگجو نشوید، یعنی نسبت به ما محارب نشوید.» میگوییم «کافر حربی» بشوی، کافر حربی یعنی چه؟ هر کافری که بد نیست و شما با هر کافری میتوانید تجارت و کاسبی و کار کنید و ایرادی هم نیست به جز کافر حربی؛ چون کافر حربی کسی است که میخواهد با تو بجنگد، میخواهد با تو دشمنی کند و دنبال این است که تو را از بین ببرد. فلذا با اسرائیل کسی نمیتواند همکاری کند، درست میگویم؟
این کافر حربی است چون به دنبال این است که تو را نابود کند نه شخص را، به دنبال این است که به اصطلاح اسلام را تحت فشار بگذارد و میگوید: «مادامی که شما محارب نشوید ما با شما مشکلی نداریم، شما زندگی میکنید و نسبت به دینتان و مالتان و همۀ اینها» که حالا اسم یهود را آوردند و بعد شروع میکنند یهود هر قبیله را اسم میبرند. «و إنّ اليهود بني الأوس امه مع المؤمنين»، چون در هر قبیلهای از قبایل یثرب در بین آنها افرادی وجود داشت که اینها یهودی بودند و به دین یهود گرویده بودند. پیامبر دانه به دانه اینها را اسم میبرند و میگویند: «یهودیهای بنی عوف» اینها به قول معروف همراه مومنین هستند. «للیهود دینهم و المسلمین دینهم»، «یهودیان دین خودشان را داشته باشند و مسلمانان هم که دین اسلام خودشان را دارند»، «موالیهم و أنفسَهُم» «جان و مالشان در امان است» «الاّ من أَظلم و أثم فانه لایُوتغ» «مگر آن کسی که ظلم کند یا به اصطلاح گناهی مرتکب شود که طبق آن چه که روال است باید با او برخورد بشود.» «و إن الیهود بنی النجار، إن الیهود بنی الحرث» دانه به دانه اسم میبرند. این پیمان نامه باید دقیق باشد که مو لایِ درزش نرود.
الان دیدهاید کسانی را که میخواهند به دادگاه بروند و یک شکایت نامهای بنویسند، به یک نفر میدهند که برای آنها بنویسد. طرف باید یک جوری بنویسد که خلاصه مو لای درزش نرود. جوری بنویسیم که مشکلی پیش نیاید و میخواهیم قرارداد نامهای بنویسیم باید جوری بنویسیم که فردا در آن انّه و ایرادی نباشد. پیامبر دقیقاً این کار را کردند و ریز همه چیز را نسبت به تمام طوایف و قبایل مشخص کردند.
این مورد اول، چون من میخواستم تکمیل بحث جلسۀ گذشته بود به حدی که فرصت داشتم یک اشارهای به متن کردم. خیلی متن مفصلی است و تقریباً 5 ـ 6 صفحه است در این کتاب، متنی که نبی مکرم اسلام نسبت به مسلمانان و یهود نوشتهاند.
اما به چند موضوع از وقایعی که در سال اول هجری پیش آمد اشاره کنیم و مباحث مهمی است که یکی از این مباحث، بحث نماز میت است. من چرا میخواهم به این اشاره کنم؟
حضرت ابوطالب ـ سلام الله علیه ـ پدر بزرگوار امیرالمومنین و حامی نبی مکرم اسلام که پیامبر اکرم وقتی که ایشان از دنیا رفتند به بالای قبر حضرت ابوطالب آمدند و گفتند: «رحمک الله یا عمّی، خدا تو را رحمت کند، آن جایی که وقتی کسی به دادم نرسید تو بودی که حمایتم کردی و تو کمکم کردی.»
بحث من این جا است که پیروان مکتب خلفا یک اعتقادی دارند مبنی بر این که حالا نستجیرٌ بالله حضرت ابوطالب کافر از دنیا رفت. برخی از منابع آنها را که مطالعه میکنیم که میخواهند یک استدلالی مبنی به کفر حضرت ابوطالب «نستجیرٌ بالله» بیاورند، اشاره میکنند که پیامبر اکرم بر جنازۀ او حاضر نشد و نماز نخواند.
آقایان به پیغمبر در «سیرۀ ابن هشام» و کتب مختلف پیروان مکتب خلفا و در کتاب «طبقات ابن سعد» این آمده است که اشاره میکند که بحث نماز میت سال اول هجری بر پیامبر اکرم واجب شد. یعنی در زمانی که حضرت ابوطالب از دنیا رفته بوده است که سال دهم بعثت بود، تقریباً چهار سال بعد از آن حکم نماز میت وارد شد. این که حالا این نماز میت که اولین بار حکمش که آمد یکی از مسلمانان به نام «بَراءِ بْنِ مَعْرور» از دنیا رفت. برای بَراءِ بْنِ مَعْرور که یکی از نقیبان توافق و تعهد نامه به اصطلاح آن «عقبۀ اُخری» بود که مردم یثرب با پیامبر بستند. «عقبۀ اولی و عقبۀ اخری» که اشاره کردیم، حالا «عقبۀ اول و عقبۀ ثانی یا دوم» بگوییم. پیامبر 12 نفر را در این پیمان نامۀ عقبۀ اخری تعیین کردند که اینها به مدینه بروند و وضعیت را آماده کنند. یکی از آن 12 نفر همین «بَراءِ بْنِ مَعْرور» است که در سال اول هجری از دنیا رفت ـ رحمت الله علیه ـ که پیامبر اکرم برایش نماز میت خواند و این اولین نماز میتی بود که در سال اول هجری بر اساس حکم الهی که برای میت نماز باید خوانده شود به اجرا در آمد.
این اولین اتفاقی که در سال اول هجری است، موضوع بعدی «تشریع اذان» است. تشریع اذان در سال اول هجری است که دو تا بحث داریم. یک عده از پیروان مکتب خلفا یا تقریباً تمام پیروان مکتب خلفا یک داستانی را نقل میکنند. من داستانش را برای شما میگویم که روی آن بحث دارم و میخواهم حتماً این جا به آن اشاره کنم. مایلم آنهایی که حاضرند در این بحث مشارکت کنند که من خوشحال میشوم. من از روی کتاب سیرۀ ابن هشام اگر بخواهم بخوانم متنش خیلی طولانی است، بگذارید برای شما بگویم.
ببینید در دیدگاه پیروان مکتب خلفا میگوید که خوب پیامبر اکرم مأمور بودند که با مسلمانان نماز بخوانند، ساعت و وقت زوال که مشخص نبود و زوال ظهر که میشد دانه به دانه میآمدند و جمع میشدند و پیامبر هم آماده میشدند و یک نمازی میخواندند. میگویند که پیامبر اکرم با مسلمانان مشورت کردند که بیاییم چه کار کنیم، بالاخره باید یک جوری اعلام کنیم و به هم خبر بدهیم که برای نماز جمع شویم. یک عده گفتند: «دم در مسجد یک پرچم بلند کنیم و روی یک میلهای پرچم را تکان بدهیم و همه بفهمند و برای نماز بیایند.»
پیامبر اکرم گفتند: «نه نمیشود.» این نقل پیروان مکتب خلفاست و یکی برگشت گفت: «مثل یهودیان بوق بزنیم» چون یک بوقی مثل شیپور داشتند و وقت اذان که میشد در این شیپور بنوازیم و بیاییم.»
گفتند که: «نه، نمیشود و نمیخواهیم» یکی دیگر گفت: «مثل مسیحیها که ناقوس دارند یک ناقوسی بیاوریم و بزنیم وقتی که صدایش در آمد همه میفهمند و برای نماز جمع میشوند.»
این طرف صحبت، آن طرف صحبت تا این که پیامبر پذیرفتند که ناقوسی بیاورند که از چوب هم ساخته بودند و در وقت نماز این ناقوس را به صدا در میآوردند و مدتی مثلاً قریب حدود یک ماه این اتفاق افتاد تا این که نهایتاً یک شخصی به نام «عبدالله بن زید» خواب دید که یک شخصی یک ناقوسی در دستش است و راه میرود و در خواب به او گفت: «این ناقوس را به من میفروشی؟» گفت: «نه، برای چه میخواهی؟» گفت: «برای اذان میخواهم و برای وقت نماز مسلمانان این کار را کنم.» گفت: «برای این کار میخواهید، من یک کار بهتری به شما میگویم.» گفت: «چه کار کنیم؟» گفت: «چهار بار الله اکبر بگویید، دو بار اشهد ان لا اله الله بگویید.» این هم از خواب و بعد هم بیدار شد [یعنی همان اذانی که ما میگوییم.] از خواب بیدار شد و به خدمت رسول الله آمد و گفت: «یا رسول الله! من چنین خوابی دیدم»
پیامبر هم فرمودند: «فکر خوبی است و از این به بعد همین کار را میکنیم.» عبدالله بیا و به مسلمانان یاد بده که چگونه اذان بگویند.
حالا تفاوتها را ببینید، یک جایی گفته شده که «عبدالله بن زید» این خواب دید، جای دیگر گفتند که شخصی به نام «عبدالله بن کعب» خواب دیده، بعد میگویند که «عمر بن خطاب» خواب دیده است. تقریباً چهارده نفر را نام میبرند و چهارده نفر خواب دیدند. ما نفهمیدیم، یک جا میگویند که «عمر بن خطاب» به همراه «ابیّ بن کعب» خواب دید در یک شب، جای دیگر میگویند که نه، عمر بن خطاب بیست روز قبل خواب دیده بود و بیست روز این قصه را مسکوت گذاشت تا وقتی که دید اذان پخش شد و این صدا پخش شد، عمر بن خطاب نزد پیامبر آمد و گفت: «یا رسول الله! من چنین خوابی دیدم و دقیقاً همین بود و همین طوری بود.» پیامبر اکرم هم فرمودند: «خوب خیر است الحمد الله» و تثبیت شد.
بگذریم از این که در رجالیِ روایت اینها مجهول داریم، مُرسل داریم، روایتهایی داریم که اصلاً ابتر است. اصلاً راوی آن شخصی است که به دوران پیامبر هم نمیرسد و از این موارد. من یک چیزی میخواهم بگویم، حالا دیدگاه شیعه را بشنوید؛ پیروان مکتب اهل بیت معتقدند که همان گونهای که نماز از جانب خداوند برای مسلمانان واجب شده مقدمات آن نماز را هم خدا تعیین میکند. یعنی نمیشود که به اصطلاح کاری را که خداوند آن هم به این اهمیت که این قدر وجوبش بالاست، که حتی اگر در حالت مرگ هم باشی نمیتوانی نماز را ترک کنی، چگونه میشود که این را نادیده بگیرد. میدانید که پیامبر اکرم تقریباً نماز جماعت را واجب کرده بود و همه مسلمانان موظف بودند که به نماز جماعت بیایند.
یک شخصی کور بود خدمت نبی مکرم آمد و عرض کرد که: «من نابینا هستم چه کار کنم؟»
پیامبر فرمودند: «از خانه تا مسجد را طناب بکش و این طناب را بگیر و به نماز بیا.» یک هم چنین چیزی با این اهمیت حالا یکی خواب ببیند و بیاید برای پیامبر نقل کند، اصلاً جور در نمیآید.
حالا جالب این جا است که به شما بگویم بعد پیروان مکتب خلفا همین را زیر سوال بردند، همین دیدگاه خودشان را زیر سوال بردند. نمونۀ آن در کتاب «المستدرک علی الصحیحین» حاکم نیشابوری، «نیسابوری» به قول زبان عربی در کتاب المستدرکش میگوید که اصلاً این حرفها نبوده است و بحث اذان در معراج برای پیامبر مطرح شد و بعد از معراج و زمانی که پیامبر به مدینه آمدند، سال اول هجری آن اذانی که در معراج برایش بیان شده بود [روایتش را برای شما میخوانم] تأکید شده بر پیامبر که پیامبر دیگر از این به بعد همان اذان را داشته باش.
حالا روایتها را برای شما میخوانم از دیدگاه منابع پیروان مکتب اهل بیت ـ سلام الله علیهم اجمعین ـ روایت اول روایتی است از اصول کافی جناب کلینی که از امام باقر (ع) جلد باب اذان که روایت این را میگوید که امام باقر فرمودند: «لَمَّا أُسْرِيَ بِرَسُولِ اللَّهِ إِلَى السَّمَاءِ» «وقتی که پیامبر را به معراج بردند»، «فبَلَغَ البَيتَ المَعمورَ» «پیامبر وارد بیت المعمور شد» بیت المعمور یک جایگاهی است که نشان میدهد که منطقۀ بسیار مهمی است و بیت المعمور جایی است که قرآن نازل شد. انزال دفعتی قرآن در بیت المعمور بود و پیامبر به آن جا رفته بود، «فأذَّنَ جَبرئيلُ و أقامَ» «جبرئیل اذان و اقامه گفت»، «فتَقَدَّمَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله» «پیامبر اکرم جلو ایستادند» و «و صَفَّ المَلائكَةُ و النَّبِيّونَ خَلفَ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله» «پیامبر اکرم جلو ایستادند و ملائکه و پیامبران دیگر پشت سر پیغمبر بعد از اذان و اقامهای که جبرائیل گفت ایستادند.»
باز یک روایت دیگر که کلینی از امام صادق (ع) میگوید و در اصول کافی نقل میکند: «لَمّا هَبَطَ جَبرَئيلُ عليه السلام بِالأَذانِ عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله» «وقتی جبرئیل نازل شد که اذان را اعلام کند» و از این به بعد در زمین اجرایش کنی، حالا در بیت المعمور اجرا شده و از این به بعد باید در زمین اجرایش کنی. وقتی که جبرائیل آمد که این را به پیامبر بگوید: «كانَ رَأسُهُ في حِجرِ عَلِيٍّ عليه السلام» «سر پیامبر در دامن امیرالمومنین بود»، «فَأَذَّنَ جَبرَئيلُ عليه السلام و أقامَ» «جبرئیل اذان و اقامه گفت» و «فَلَمَّا انتَبَهَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله» وقتی که پیامبر بیدار شد «قال: يا عَلِيُّ ، سَمِعتَ؟» فرمودند: «ای علی شنیدی؟» «قالَ: نَعَم»،گفت: «بله شنیدم.» «ُقال:حفظتَ؟» فرمودند: «حفظش کردی؟ «نعم» فرمود: «بله حفظ کردم.» «قال ادع لى بلالا» «به بلال بگو بیاید.» «فدعاه على عليه السلام بلالا فعلمه» «امیرالمومنین بلال را خبر کردند و بلال آمد و پیامبر به او یاد داد.»
من یک چیز دیگری میخواهم بگویم، ببینید یک دینی و یک شریعتی که دیگر این شریعت آخِر است. آخَر نیست، آخِر است چون آخَر در عربی یک معنی و آخِر یک معنی دیگری دارد. این شریعتی که دیگر رو دست ندارد و قرار است که دنیا بر این مبنا پیش برود، دنیا که میگویم نه فقط کرۀ زمین، کائنات، عالم خلقت و دیگر موجودات ممکن که قرار است بر این مبنا پیش بروند. نمیشود که یک کسی در تشریع و شارع به اصطلاح این دین قرار بگیرد که یک چیزی را نداند و یک چیزی به او بگویند و دیگران راهکارهایی برایش پیدا کنند و به او بگویند و این بگوید که بله راست میگویید و بله این کار را میکنیم. یا جایی اشتباه کند و یا جایی نستجیرٌ بالله خرابکاری کند، تمام این موضوعات پیش میآید و آن وقت ما چگونه میتوانیم بپذیریم یک چنین شخصی را که حالا بعدها در جلسات آینده خواهیم رسید، یعنی آن کسی که بخواهد در رأس این هرم قرار بگیرد عقلاً نمیتوانیم بپذیریم که کسی باشد که چیزی را نداند، نمیشود چرا؟
چون دارد یک قانونی و یک شریعتی را بیان میکند که حیطه و گسترش خیلی عجیب غریب است. در واقع تو فقط محدود به این دنیا نیستی در این قانون چیزی دارد به تو ابلاغ میکند که این ناجیِ دنیا و آخرت تو است. اصلاً برای ممکن الوجودات مؤثر است، این را دقت کنید. من وقتی میگویم ممکن الوجود فقط شامل انسان که نمیشود، تنها موجود واجب خدا است، هر آن چه غیر از اوست و وجود دارد ممکن است یعنی «ما سوي الله» را میخواهد شامل بشود. آن کسی که در رأس این کار است باید چه طوری باشد؟ مثلاً من یک مدیری برای یک کارخانه بخواهم تعیین کنم، مثلاً کارخانۀ آلومینیوم سازی یا هر چیزی که فکر کنید، کارخانۀ ساخت قطعات کامپیوتر، آیا میتوانم هر کسی را در رأس کار قرار بدهم؟ هر جوری که دلش خواست عمل کند؟ بگوید که من نمیدانم و بلد نیستم و تو بگو چه کار کنیم یا کارگران یک چیزی بگویند، این که نمیشود. من کسی را انتخاب میکنم که روی این موضوع مسلط باشد یعنی تمام جوانب این کارخانه را و تکنولوژی و معلومات آن قصه را کاملاً بداند. پس طبیعتاً هر چه گسترۀ آن کار بیشتر باشد آن کسی که بخواهد در رأس هرم هم قرار بگیرد باید جایگاه بالاتر علمی و همه چیز را بخواهید حساب کنید باید در بالاترین سطح باشد.
حالا یک پیامبری بخواهد در رأس هم چنین چیزی قرار بگیرد، حالا دیگری در خواب ببیند یا به او یاد بدهد. پیامبر اکرم آمدند دیدند [این در تاریخ طبری نقل شده] پیامبر اکرم در مدینه یک روز صبح دیدند که مردم دارند خرماهایشان را گرده افشانی میکنند. میدانید که خرما نر و ماده دارد و باید گرده افشانی شود تا بارور بشود. پیامبر اکرم آمدند و گفتند: «چه کار میکنید؟» گفتند: «آقا گرده افشانی میکنیم» حضرت فرمودند: «این کار را نکنید.» پیغمبر است دیگر گفت نکنید و نکردند و آن سال خرما نداد. گفتند: «یا رسول الله! خرما که نشد» در جواب فرمودند: «خوب نشد که نشد.» «أَنْتُمْ أَعْلَمُ بأَمْرِ دُنْيَاكُمْ منّي»
شما به امور دینتان از من آگاهترین، به من چه که نشد. تو را به حضرت عباس شما به یک چنین پیغمبری ایمان میآورید؟ اولاً پیغمبر یک روز و دو روز نبود که در مدینه و حجاز زندگی کرده باشد، یک عمری است که در این منطقه زندگی میکند؛ یک عمری است که پیغمبر گرده افشانی دیده است، یک عمری پیغمبر خرما شناس است. پس چه طوری میشود که سوال میکند و از این جور موارد الا ماشاءالله.
از أم المومنین عایشه نقل میکند که: [کلیاتش را میگویم چون وقت نداریم] یک گروهی طبل میزدند و میرقصیدند و شادی میکردند. از پیامبر خواست که من را ببر تا تماشا کنم، پیامبر هم او را برد و آنها میزدند و میرقصیدند (ببخشید) پیامبر هم ایستاده و تماشا میکند و عایشه هم تماشا میکند [حالا به ریز مطالب کاری نداریم] بعد جناب عمر بن خطاب میآید و پیامبر اکرم فرمودند: «بروید، بروید، کسی آمد که شیطان از دستش فرار میکند.»
آقا من این را که خودم نمیگویم و خودم که از خودم نمیسازم. یعنی نستجیرٌ بالله شیطان از پیامبر فرار نمیکند ولی از یکی از اصحاب پیامبر فرار میکند و از این جور موارد، یعنی پیغمبر به یک آدم بسیار معمولی تبدیل میشود و نمیداند که چه کار کند. فلانی در خواب میبیند و میگوید که: «من در خواب اذان دیدم» و پیامبر هم بگوید: «فکر خوبی کردی و بیایید و بگویید.»
خدا رحمت کند مرحوم علامه عسکری (ره) که ایشان میفرمودند: «من به آن پیغمبری که شما اعتقاد دارید کافرم و این پیغمبر را من قبول نمیکنم.»
فلذا ما نمیتوانیم بپذیریم که یک هم چنین شریعتی فقط بخواهد مثلاً کلیاتش را بیان کند و بگوید که بقیه را خودتان بروید و بررسی کنید و ببینید که چه کار میتوانید کنید. برای چی است که ما میگوییم که اگر میخواهی به احکام اسلام عمل کنی ما دو منبع اساسی داریم: یکی قرآن کریم است و دیگری هم سنت پیغمبر است. یعنی شما با قرآن بدون سنت نمیتوانید به جایی برسید. قرآن میگوید: «یا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنوا كُتِبَ عَلَيكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذينَ مِن قَبلِكُم لَعَلَّكُم تَتَّقونَ»[2]، «فی امان الله» یا «أقم الصلاة»، «فی امان الله»، قرآن این است دیگر، چیز دیگری گفته است؟
آیا قرآن میگوید نماز صبح دو رکعت است؟ احکام روزه چیست؟ باید چکار کنیم؟ مبتلاتش چیست و محرماتش چیست، همه را که نمیگوید. ما اینها را از کجا آوردیم؟ غیر از سنت پیغمبر، یعنی ببینید در شریعت اسلام قرآن و سنت پیامبر با هم است و تو نمیتوانی یک کدام از اینها را حذف کنی. «حَسْبُنا کتابُ الله» میشود؟ بگویند که: «کتاب برای ما کافی است»، مگر میشود؟
آخر یک حرف غیر عاقلانه داری میزنی و ما نمیتوانیم بپذیریم. حالا در بحث تشریع اذان یکی از بحثهایی که داریم همین است که بیاییم یک هم چنین ادعایی کنند و یک چنین حرفی بزنند که حالا غیر از تضادی که در روایاتشان وجود دارد و این که در منابع رجالیِ خودشان، «تهذيب التهذيب» را ببینید برای ابن حجر عسقلانی، این در رجالی همین روایاتشان، راویان حدیث را وقتی بیان میکند خودش میگوید این مجهول است. خوب وقتی یک نفر مجهول در آمد دیگر من نمیتوانم به این روایت اعتنا کنم که بگویم «عبدالله بن زید» خواب دیده باشد، یا جناب «عمر بن خطاب» خواب دیده باشد، «ابیّ بن کعب» خواب دیده باشد، چهارده نفر اسم میبرند. نمیگوید که این چهارده نفر خواب دیدند، یک روایت میگوید که این خواب دیده و یک روایت دیگر میگوید که نه این یکی خواب دیده، تکلیف ما را روشن کنید این جوری که نمیتوانیم.
حالا جالب است که «زهری» یکی از سیره نویسان پیروان مکتب خلفا نقل میکند که حالا این خواب را دیدند و به بلال یاد دادند که اذان بگوید، بعد از آن هم بلال در اذان صبح «الصلاة خیرٌ من النوم» را از خودش اضافه کرده است. پیامبر هم فرمودند: «خوب است این را نیز بگو.» «الصلاة خیرٌ من النوم» الان میدانید که پیروان مکتب خلفا این را میگویند.
این را میگویم که بعداً ادیت کنید.[3]وقتی که یک کاری خراب بشود این قدر خرابکاری کرده و مجبور است که درستش کند و بدتر چشمش را کور میکند. دیگر وقتی که یک اشتباهی کردید خودشان هم میدانند که این شدنی نیست و چه جوری باید این را درست کنند. آن خواب دیده و جناب بلال هم هوس کرده که این را اضافه کند و این وسط هم فقط پیغمبر تنها کسی است که در بحث اذان هیچ کاره است.
این یکی از موارد، بحث بعدی که در سال اول هجری در مدینه منوره صورت گرفت برقراری پیمان برادری بود. برادری بین مهاجرین و انصار [من میخواهم از روی آن برای شما بخوانم] در سیرۀ ابن هشام در باب «رسول الله يؤاخي بين الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ» این را متعرض میشود و روی آن بحث میکند و درست هم هست. پیمان برادری ایجاد کرد که من این را از روی کتاب پیروان مکتب خلفا است که میخوانم، «قال ابن إسحاق: وآخى رسول الله صلى الله عليه وسلم بين أصحابه من المهاجرين والأنصار»، بین انصار و مهاجرین پیمان نامۀ برادری درست کرد و «فقال: فيما بلغنا، ونعوذ بالله أن نقول عليه ما لم يقل تآخوا في الله أخوين أخوين» این جوری پیغمبر دستور داد که: «همۀ انصار و مهاجرین جمع شوند و به آنها فرمود بیایید و با هم پیمان برادری در راه خدا یعنی برادر فی الله، برادر فی سبیل الله در راه خدا دو تا دو تا برادر شوید.» «ثم أخذ بيد علي بن أبي طالب، فقال هذا أخي، فكان رسول الله صلى الله عليه وسلم سيد المرسلين، وإمام المتقين، و رسول رب العالمين، الذي ليس له خطير ولا نظير من العباد، وعلي بن أبي طالب رضي الله عنه، أخوين» این دیدگاه پیروان مکتب خلفاست، دیگر حالا نمیخواهیم منابع شیعه را بگوییم. این که پیامبر اکرم فرمودند: «علی برادر من است» خودِ ابن هشام دارد در سیرهاش نقل میکند که: «پیامبر اکرم سید المرسلین و امام المتقین بود و رسول رب العالمین بود همان کسی که هیچ نظیر و شبیهی مانند او نیست، الا علی بن ابی طالب»
یعنی اعتراف است دیگر، سیرۀ ابن هشام یک جاهایی چشم و گوشش را میبندد و حالا یک جاهایی هم به نفعش نیست حذف میکند. حذف و اضافات دارد و حالا اگر فرصت باشد به شما مواردش را خواهم گفت. اما این را نمیتواند کاری کند، مثلاً در بحث ایمان ابوطالب خوب ایشان قائل به کفر است. وقتی که میخواهد استدلال کند نهایتش میگوید که ابوطالب یک اشعاری دارد دربارۀ پیغمبر، ولی اصلاً یکی از این اشعار را نمیآورد. آن جا صراحتاً در جلسات اول یادتان هست که گفتم و اشعار ابوطالب را خواندم، در یک جاهایی که حضرت ابوطالب شخصاً اسم پیغمبر را به عنوان نبی میبرد، آنها را نمیگوید. ولی این جا را نتوانست کاری کند یعنی به قدری «أظهر من الشمس» است که نمیتواند این قصه را منکر شود. میگوید پیغمبری که و لا شبیه و لا نظیر است «و لا شبیه له» اما علی برادرش است.
این از این «و كان حمزة بن عبد المطلب، أسد الله و أسد رسوله صلى الله عليه وسلم، و عم رسول الله صلى الله عليه وسلم، و زيد ابن حارثة» «حمزه با زید بن حارثه»، زید بن حارثه کیست؟ همین غلام پیغمبر است، پیامبر حمزه را با ایشان برادر کرد که حضرت حمزه در جنگ اُحد قبل از این که به شهادت برسد وصیت نامه خود را به همین زید داد، برادرش بود و برادر فی الله بود و به او وصیت کرد که چه کارهایی باید برای من کنی. «و جعفر بن أبي طالب ذو الجناحين، الطيار في الجنة، و معاذ بن جبل» جعفر بن ابی طالب با معاذ بن جبل، که این معاذ بن جبل شخصیت خوبی بود. اصلاً این جا میگوید: «ذو الجناحين»، جعفر بن ابی طالب برادر امیرالمومنین است و پسر حضرت ابوطالب است. «قالَ ابْنُ هِشَامٍ: وَ كَانَ جَعْفَرُ بْنُ أَبِي طَالِبٍ يَوْمئِذٍ غَائِبًا بِأَرْضِ الْحَبَشَة» خلاصه برایش غیابی برادر گرفتن و «وَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، وَعِتْبَانُ بْنُ مَالِكٍ» عمر با عتبان بن مالک برادر شد. «وَ أَبُو عُبَيْدَةَ بْنِ الْجَرَّاحِ وَسَعْدُ بْنُ مُعَاذِ» حالا اسم میبرد یک سری افرادی را که اینها با هم برادر شدند، «وَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ عَوْفٍ، وَسَعْدُ ابْن الرَّبِيعِ»، زبیر بن عوام که همین زبیر مشهور است طلحه و زبیر، «وَ الزُّبَيْرُ بْنُ الْعَوَّامِ، وَسَلَامَةُ ابْن سَلَامَةَ بْنِ وَقْشٍ» که با او برادر شد. «سَعْدُ بْنُ زَيْدِ» هم همین طور و «ابو حذیفه» همین طور، «و حذيفة بن اليمان و عمار بن ياسر» عمار یاسر با حذیفة بن یمان برادر شد و سلمان هم فکر کنم که اسم میبرد. «ابوذر با المنذر بن عمرو»، ابوذر که اسمش «جندب ابن جنادة» بود اسمش ابوذر نیست ابوذر کنیۀ او است. اسمش نیست، «جندب ابن جنادة غفاری» که همین ابوذر باشد با المنذر بن عمرو برادر شد. «سلمان الفارسي با أبو الدرداء» برادر شد، خلاصه همین طور تا آخر، این بماند، بحث پیمان برادری بین مهاجر و انصار در سال اول هجری بود.
اقدام بعدی و اتفاق دیگر که در سال اول هجری افتاد عرضم به حضور شما که آخرین بحثم باشد، اولین سریۀ نبی مکرم اسلام در رمضان همان سال اتفاق افتاد. ببینید پیامبر اکرم ربیع الاول وارد یثرب شدند، «ربیع الاول، ربیع الثانی، جمادی الاول و جمادی الثانی، رجب و شعبان و رمضان» یعنی هفتمین ماه از هجرت یک سریه اتفاق افتاد.
«سریه» چیست؟ جنگهای پیامبر دو بخش است: یک بخش را سریه میگوییم که جنگهایی است که شخص نبی مکرم در آن حضور ندارد و یک نفر را به عنوان نماینده تعیین میکردند و او فرمانده میشد و میرفت و این سریه میشد. حدود 47 تا سریه پیامبر اکرم از بعد از هجرت داشتند که خود شخص نبی مکرم حضور نداشتند، این را «سریه» میگویند. آن جنگهایی را که پیامبر اکرم در آن حضور داشتند و طبیعتاً فرماندهی جنگ هم با پیامبر اکرم بود به اینها «غزوه» میگوییم که غزوه یعنی جنگیدن، چون شخص پیامبر در آن حضور دارند کلمۀ غزوه به کار میبرند. غزوه و سریه که اولین سریه از 47 سریهای که نبی مکرم در زمانی که مدینه بودند داشتند همان سال اول هجری اتفاق افتاد که معروف به «سریۀ حمزه بن عبدالمطلب» بود. چون فرماندهی آن جنگ را جناب «حمزه سید الشهدا (سلام الله علیه)» به عهده داشت و در ماه رمضان اتفاق افتاد که هفت ماه بعد از هجرت بود. سی نفر همراه جناب حمزه به این جنگ رفتند که نیمی از انصار بودند و نیمی از مهاجرین، جالب است که به شما بگویم اسم برخی از مهاجرین و انصار در این جنگ آمده است. از مهاجرین «ابو عبیدة بن جراح، ابو حذیفة، عتبة بن ربیعه، سالم بنده ابی حذیفه، عامر بن ربیعه، عمرو بن سراقه، انسه» بود که غلام پیامبر اکرم بود و پیامبر اکرم فرستادش «أنسة مولى رسول الله»، «کنّاز بن حصین و پسرش مرثد» که از مهاجرین در این جنگ سریه بودند. از انصار هم «ابیّ بن کعب، عمارة بن حزم، عبادة بن صامت، عبید بن اوس، اوس بن خولیّ» و دیگر اسامی که نقل میکند.
اصلاً چرا این جنگ شد؟ ابو جهل کاروان تجاری داشت و از شام به سمت مکه میآمد که محل عبور از مدینه است دیگر، چون مدینه در کوریدور تجاری است و یکی از اهمیتهای یثرب هم همین بود. او احتیاط کرد که از مدینه رد نشود و رفت از یک منطقهای عبور کرد به نام «عیص» یا منطقهای در شام «سیف البحر» که کنار دریای احمر است، دریای سرخ است و از آن جا عبور میکرد، خبر به پیامبر اکرم رسید. این که ابو جهل یک نفر را فرستاده بود که یک خبرهایی از مدینه برای او بیاورند و ببینند که مسلمانان در یثرب چه کار میکنند که همه آن جا جمع شدهاند.
پیامبر مطلع شد و جناب حمزه را فرستاد به همراه سی نفر رفتند در همان منطقۀ «سیف البحر یا عیص» در نزدیکی دریای احمر، به قول معروف با هم رو در رو شدند و صف آرایی کردند. اما یک شخصی بود به نام «مجد بن عمرو یا مجدى بن عمرو» که این مجد بن عمرو مسلمان بود اما هم با مشرکین و ابو جهل بده و بِستان داشت، از قدیم چون با هم اینها توافقاتی داشتند و هم با مسلمانان بود و بین دو لشکر دوندگی کرد و گفت: «نجنگید! تو کوتاه بیا و ابوجهل تو راهت را بگیر و برو و جناب حمزه تو فلان کن.» خلاصه این وساطتی که کرد بین اینها، اصلاً جنگی صورت نگرفت و حمزه سید الشهدا برگشت به سمت یثرب و ابوجهل هم به طرف مکه رفت. وقتی که جناب حمزه سید الشهدا به خدمت پیامبر رسید و قصه را گفت که جناب مجد بن عمرو وساطت کرده و پیامبر هم خوشش آمد و یک جملهای داشتند که: «من تصور نمیکردم که مجد هم چنین کاری کند.» حالا به قول ما مجد و این حرفها، یک هم چنین قولی پیامبر دربارۀ او به کار بردند که حالا خوب کردی که باعث شدی خون ریزی نشود. فلذا آن جنگ هم بدون در گیری و خون ریزی تمام شد و فیصله پیدا کرد.
«طبقات ابن سعد» در جلد دوم در صفحۀ سوم به این اشاره میکند و «واقدی در کتاب المغازی»، اگر میخواهید که در مورد جنگهای پیغمبر مطالعه کنید و آنهایی که اهل مطالعه هستند، کسی که میخواهد روی جنگهای پیغمبر کار کند یک کتابی به نام «المغازی» از همان غزو یعنی جنگیدن میآید. این مغازی برای جناب واقدی است که یکی از علمای پیروان مکتب خلفا است که خوب روی این موضوع کار کرده، میتوانید به آن مراجعه کنید که آن جا اشاره کرده است.
مورد آخر که دیگر نمیخواهم بگویم و میخواهم بگذارم برای جلسۀ بعد، در سال اول هجرت ازدواج «نبی مکرم اسلام با أم المومنین عایشه» است که من روی این میخواهم بحث کنم. مفصل است و اصلاً میخواهم فلسفه ازدواجهای پیغمبر را بگم. إنشاءالله برای جلسۀ آینده که چرا پیامبر اکرم نُه تا همسر داشتند، در واقع یازده تا همسر پیامبر داشتند. با حضرت خدیجه و یکی از همسرانش که از دنیا رفت یازده تا شد، اما همزمان نُه تا همسر داشتند. خوب چرا پیغمبر چنین کاری کردند؟ یعنی من میخواهم روی این بحث کنم و این که جناب عایشه اصلاً وقتی با پیامبر اکرم ازدواج کرد چند ساله بودند؟ اینها را مفصل إنشاءالله جلسۀ آینده فکر کنم یک جلسه را این بحث پر میکند، چون بحثم روی ازدواج جناب عایشه با پیامبر اکرم است، میخواهم آن را در این جا مطرح کنم. إنشاءالله در جلسات بعدی هر جا که ازدواجهای بعدی پیامبر بود و یک تأکید و تکراری روی آن موضوع خواهم داشت.
«والسلام علیکم و الرحمة الله و برکاته»