تاریخ تحلیلی اسلام ۱۷

با سخنرانی حجة الإسلام و المسلمین سلیمی (مدیر مسؤول مرکز حفظ و نشر آثار علامه عسکری)


متن تاریخ تحلیلی اسلام ۱۷


با عرض سلام و ادب و احترام خدمت همۀ شما سروران گرامی، من یک صحبتی دارم در خصوص همان مباحثی که در جلسۀ قبلی بیان کردیم در مورد هجرت پیامبر اکرم (ص) از مکه به مدینه و عرضم به حضور شما که وقتی که وارد یثرب یا همان «مدینة الرسول» شدند. چند تا موضوع هست که باید این‌ها را بررسی کنیم.

اولاً این که خوب مشهور این است که پیامبر اکرم در روز 12 «ربیع الاول» وارد مدینه شدند؛ حالا بگوییم روز 12 ربیع الاول در سال چهاردهم بعثت، هنوز مبدأ تاریخی شروع نشده و عرضم به حضور شما که در روز دوشنبه یا پنج شنبه بوده است، حالا من خیلی نمی‌خواهم روی آن بحث کنم. قبل از این که پیامبر اکرم وارد یثرب بشوند، یک عدۀ زیادی از مسلمانان آمده بودند که حالا مشهورترین آن‌ها یکی «مصعب بن عمیر» بود که قبلاً هم در مورد ایشان بحث کرده بودیم ـ سلام الله علیه ـ جناب «بلال» کسی بود که قبل از پیامبر آمده بود، جناب «عمّار»، این‌ها کسانی بودند که قبل از پیامبر اکرم (ص) وارد یثرب شده بودند. یک جمله‌ای را نبی مکرم اسلام در بَدو ورود به یثرب دارند، همان که سوار شتر بودند و مردم از پیامبر اکرم استقبال می‌کردند یک جمله‌ای دارند که در بسیاری از کتب تاریخ آمده است.

عرضم به حضور شما که در «سیرۀ ابن هشام» و «طبقات ابن سعد» همۀ این موارد آمده است؛ جمله این است و این درس است و ایشان روی شتر که بودند این را بیان می‌کردند و این را تکرار می‌کردند و فرمودند که: «یَا أَیُّهَا النَّاسُ أفشوا السّلام» یعنی: «سلامتان را علنی کنید» و «أطعموا الطّعام»، «غذا بدهید و پذیرایی کنید و در واقع دیگران را اطعام کنید.» «و صلوا الأرحام » «با بستگان و نزدیکان صلۀ رحم کنید» و «و صلّوا باللّیل و النّاس نیام» یعنی: «وقتی که مردم خوابند نماز بخوانید.»

مرحوم علامه عسکری (ره) می‌فرمودند که: «کلام پیغمبر اکرم (ص) با سایر معصومین یک تفاوتی دارد و آن این است که کلام پیغمبر قانون است. کلام امیرالمومنین قانون نیست به خاطر این که امیرالمومنین کلام همین پیغمبر را می‌گوید و چیز اضافه یا جدیدی ندارد و یا سایر ائمه هم همین طور هستند.» می‌فرمودند: «کلام پیغمبر قانون است و این قانون را اگر رعایت کنی، نظام زندگی و نظام جامعه مرتب است و اگر رعایت نکنی مرتب نیست.»

یعنی کلام پیغمبر را به شکل قانون ببینید؛ حالا قانون می‌فرماید: «و صلّوا باللّیل و النّاس نیام» این یک اثری دارد و یک قِلِقی است و این جا پیامبر یک فوت کوزه‌گری را برای ما بیان می‌کند که: «وقتی که همه خوابند نماز بخوانید که برایت اثر دارد.» بعد هم در بدو ورود پیامبر این حرف را می‌فرمایند یعنی این که پیامبر دارد در واقع مهم‌ترین چیزهایی را که باید گفته شود را می‌گویند. چون اول و آخر کلام خیلی مهم است ک انسان چه می‌گوید.

یکی بحث «سلام »است و دیگری «اطعام طعام» است، یکی «صلۀ ارحام و یکی هم نماز به هنگام خواب دیگران است»؛ یعنی نماز شب، یعنی کارهای عبادی را طوری انجام بده که دیگران نفهمند و فقط برای خودت باشد. به فقیر کمک می‌کنید، دست مستمندی را می‌گیرید، هر کاری که می‌کنی لازم نیست که کسی بفهمد. به قول معروف «دست راست از دست چپت باخبر نشود.» بعد حضرت فرمودند وقتی که این کار را کردین، «تدخلوا الجنّة بسلام»

وقتی که می‌گوییم «امیر الکلام»، یعنی پس پیغمبر است. جملات را دقت کنید: «أفشوا السّلام، و أطعموا الطّعام، و صلوا الأرحام، و صلّوا باللّیل و النّاس نیام تدخلوا الجنّة بسلام.» یعنی اگر این کارها را کردید: «به سلام وارد بهشت می‌شوید، به سلامتی و آرامش وارد می‌شوید.»

خوب این هم یکی، قبل از آنی که پیامبر اکرم وارد شهر شوند، حالا در برخی تواریخ هست؛ عرضم به حضور شما من کتاب «تاریخ یعقوبی» را دیدم، «مروج الذّهب» را و کتاب «سیرۀ ابن هشام» را دیدم که این را نقل می‌کند که، پیامبر در یک منطقه‌‌ای به نام «رانونا» که این «رانونا» به اصطلاح یک رودخانه‌ای بود که رودخانۀ فصلی هم بود و بین مسجد قبا و مسجد النبی قرار داشت. الان هم در مدینه به آن «مسجد الجمعه» می‌گویند، اگر کسی به مدینه رفته باشد همان جا است. در برخی تواریخ نقل شده است که پیامبر اکرم اولین نماز جمعه را آن جا خواندند و برگزار کردند و بعد وارد مدینه شدند. وقتی که پیامبر وارد مدینه شدند دیدند که دعواست؛ همه دنبال این هستند که این افتخار نصیبشان شود که پیامبر اکرم وارد منزلشان بشود. برخی شخصیت‌های پولداری بودند و خانۀ بسیار بزرگی داشتند و برخی هم نه، خیلی معمولی بودند ولی همه به دنبال این افتخار بودند و هر کسی یک پیش‌نهادی می‌داد که: «آقا به منزل ما بیایید، آقا به منزل من بیایید که بزرگتر است و…» حتی خیلی برای پیامبر اکرم هدایایی می‌آوردند که نظر پیامبر را جلب کنند. یک بندۀ خدایی برای پیامبر دوغ و روغن آورده بود [حالا روایت این طور بیان می‌کند] لبن بود و سُمن که حالا ظاهراً یک نوع روغن یا چربی است و این را آورد که پیامبر نوش جان کنند و مثلاً جلب توجه‌ای بشود که بیایند. همۀ این‌ها را پیامبر اکرم دارند می‌بینند و وقتی بحث‌ها بالا گرفت پیامبر اکرم فرمودند: «خلوا سبيل الراحله فإنها مأمورة»، «شتر من را رها کنید که این مأمور است و این بگوید که کجا بروم.»

ببینیم دقت کنیم که این یک نوع مدیریت است، یعنی پیامبر بگوید که خیلی خوب یک جایی برویم و بنشینیم و ببینیم که چه می‌شود، آقا منزل شما مثلاً عیبی ندارد، نه. پیامبر از همان بدو ورود حساب و کتاب همه چیز را می‌کند و یعنی ما بخواهیم یک کاری را شروع کنیم نگوییم که حالا اولِ کار است و برویم جلو تا ببینیم چه می‌شود نه، از همان اولی که بای «بسم الله» را گفتی حساب و کتاب خودت را بکن که چگونه می‌خواهی کار را انجام بدهی.

همان اول پیامبر برای این که این اختلافات از بین برود، فردا و پس فردا یکی نگوید که پیامبر پیش او رفت و پیش من نیامد و حالا داستان قبیلگی هم وجود داشت، مثلاً فلان کس می‌گوید که پیامبر به خانۀ فلانی از فلان قبیله رفت و به خونۀ ما که از قبیلۀ فلان هستیم نیامد و همین بعداً یک مستمسکی برای یک جنگ و دعوا می‌شد که سابقاً در بین این مردم نیز نسبت به این موضوعات وجود داشت.

به هر حال، شتر را رها کردند؛ حالا برخی روایت‌ها می‌گویند که پیامبر خودشان روی شتر نشسته بودند و شتر راه می‌رفت، یعنی حضرت مهار شتر را رها کردند و خود شتر رفت. بعضی هم می‌گویند که نه، پیامبر پیاده شدند و شتر خودش شروع کرد به راه رفتن. این شتر رفت و حالا در تاریخ‌ها نقل است که مثلاً به محلۀ فلان رفت و بعد به فلان محله رفت؛ ظاهراً کل مدینه را چرخ زده است، بعد آمد و رسید به محله «بنی مالک بن نجار» همین شتر و حالا در روایت می‌گوید که به یک زمینی رسید که: «مربد لغلامين يتيمين من بنى النجّار»، «به یک زمینی رسید که مربد بود.» «مربد» در عربی یعنی جایی که خرما را خشک می‌کنند. یک زمینی بود که برای دو تا بچه یتیم بود که اسم آن‌ها «سهل و سهیل» بود. «سهل بن عمرو» و «سهیل بن عمرو» که از بنی نجّار بودند.

این شتر به این جا رسید و یک مکثی کرد و دوباره به جلو رفت و یک مکثی کرد و دوباره برگشت روی همین مربد [در واقع جایی که خرما خشک می‌کردند] همان جا حیوان نشست. تاریخ می‌گوید که بعضی از مسلمانان آمدند و شتر را زدند که ببینند که واقعاً این جا نشسته است یا نه، اگر بزنند بلند می‌شود و به جای دیگری می‌رود. چون می‌گویند که مأمور است و ممکن است جای دیگری برود، زدند و دیدند که نه حیوان تکان نمی‌خورد و فهمیدند که این جا است.

حالا روایت دقیقاً می‌گوید که وقتی که شتر رسید: «تحلحلت و رزمت و وضعت جرانها»، [چه قدر تاریخ این‌ها را دقیق بیان کرده است] یعنی این شتر وقتی به مربد رسید در مربد یک چرخی زد و همان جا در همان محدوده نشست.عرضم به حضور شما که «رزمت» یعنی آن صدایی که شتر با دهان بسته در می‌آورد، حالا صدایش چگونه است به همان صورت، یک صدای این چنینی از خودش در آورد و بعد «وضعت جرانها» نشست به گونه‌ای که شکم و گردنش به زمین خورد. یعنی قطعاً همین جا و نه جای دیگر. وقتی آن جا نشست آن جا منزل «ابو ایوب انصاری» که به «خالد بن زید» معروف است؛ «خالد بن زید» معروف است به همین ابو ایوب انصاری که ما می‌گوییم.

اسمش را شنیدید؟ یا فقط من شنیده‌ام؟

«ابو ایوب انصاری» که اسمش خالد بن زید بود مرد ثروتمندی بود و خانۀ بزرگی هم داشت. این مربد هم رو به روی خانۀ ابو ایوب بود و وقتی که این شتر در این جا نشست، قرار بود جای پیغمبر آن جا باشد. ابو ایوب زرنگی کرد و این زاد و رحل پیامبر را گرفت و سریع به خانۀ خودش برد و به پیامبر عرض کرد: «یا رسول الله! شما تا آن جا آماده شود به منزل من تشریف بیاورید.» پیامبر را به منزل برد و خانۀ دو طبقه و بزرگی هم داشت.

یک زمانی شنیده بودید که بعضی‌ها می‌گفتند که زمان پیامبر خانه‌هایِ پیامبر در نداشت، خانۀ دو طبقه هم داشتند و در داخل در هم داشتند و توِ نا‌آگاهی که تاریخ را نخواندی و نمی‌دانی که قصه چیست که بخواهی این حرف‌ها را بزنی.

حالا پیامبر به منزل ابو ایوب رفتند و قرار شد که همان جا مسجد ساخته شود. پیامبر اکرم پول دادند و این زمین را از آن دو غلام یتیم خریدند. غلام که می‌گویم یعنی پسر، یعنی دو تا پسر بچۀ یتیم که حضرت پول دادند و آن جا را از آن‌ها خریدند. دستور دادند که آن جا مسجد ساخته شود و خانۀ خودِ پیغمبر، ببینید پیغمبر با عملشان نشان می‌دادند. به قولی علمای هم که این گونه بودند از او یاد گرفتند؛ از پیامبر یاد گرفتند.

می‌گوید: «فعمل فیه رسول الله صلى الله علیه و آله لیرغب المسلمین فی العمل فیه» پیامبر گفت: «در این جا مسجد بسازید خودِ پیامبر شروع کردند به کار کردن تا دیگران را ترغیب کنند که بیایند و کار کنند.»

نیامدند که بگویند: «آقا جمع شوید که شروع به کار کردن کنید.» اصلاً این طور نبودند. پیامبر اکرم خودشان شروع کردن به کار کردن و دیگران دیدند که پیامبر دارند گل می‌آورند، خاک و سنگ می‌آورند و این نمی‌شود که، این کار پیغمبر را دیدند و ترغیب شدند که جلو بروند. این سبکِ پیغمبر است، این سبکِ مدیریتی پیغمبر است و این‌ها باید برای ما درس باشد. هنگامی که مسجد را می‌ساختند، حضرت به اصطلاح یک سری جملات تشویقی و یک سری جملاتی که جذب می‌کند را بیان فرمودند و دائماً این را تکرار می‌کردند که: «لا عَيشَ إلاّ عَيشُ الآخِرَة»، « هیچ زندگی بهتر از زندگی آخرت نیست.» «اللهم ارحم المهاجرین و الأنصار» این دعا را می‌کردند و این حرف‌ها را می‌زدند و کار می‌کردند، همه تشویق می‌شدند و ترغیب به کار شدند.

حالا در برخی تواریخ همین سیرۀ ابن هشام نقل می‌کند که عمار یاسر ـ سلام الله علیه ـ پیش پیغمبر آمد و شکایت کرد. موقع ساخت مسجد شکایت کرد که: «یا رسول الله! قَتَلُونِي، يَحْمِلُونَ عَلَيَّ مَا لَا يَحْمِلُونَ» آمد شکایت کرد پیش پیامبر، خوب عمار یاسر سیاه چرده بود و غلام و برده بود و بعد آزاد شد و آمد و گفت: «یا رسول الله! این‌ها من را کشتند و بار اضافه به من می‌دهند و خودشان برنمی‌دارند، یعنی هر چی که سنگین است به من می‌دهند و سنگین‌ها را خودشان برنمی‌دارند.»

بعد جناب ام سلمه نقل می‌کند و می‌گوید که: «فَرَأَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَنْفُضُ وَفْرَتَهُ بِيَدِهِ» «دیدم که پیامبر به طرف عمار آمد و با دست‌های مبارکشان گرد و خاک لباس عمار را تکان داد و پاک کرد و فرمود: «وَيْحَ ابْنَ سُمَيَّةَ»، «وای به حالت ابو سمیه» « لَيْسُوا بِاَلَّذِينَ يَقْتُلُونَكَ» «این‌ها آنانی نیستند که تو را می‌کشند»، چون گفته بود که: «یَقتلونی» «من را کشتند» حضرت فرمودند: «این‌ها آن‌هایی نیستند که تو را می‌کشند.» «إنَّمَا تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ.» «این گروه ستم کاری و ستم‌گری از این‌ها هستند که تو را می‌کشند و این‌ها نیستند.»

در جنگ صفین بود که جناب عمار به شهادت رسید و همه یاد روایت پیامبر افتادند، «تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ» پس آن «باغیه» که معاویه است و معاویه آمد و به مکر عمر و عاص دستور داد که: «بگویید که قاتل عمار، علی است و ما نیستیم، علی عمار را به جنگ آورده و به ما چه کار داری.»

تفرقه انداختند ولی این قول پیامبر درباره عمار این جا بود، قول معروفی که در مدح جناب عمار است. پیامبر خیلی جناب عمار را مدح کردند و بارها و خیلی جاها، مثلاً یک جایی پیامبر فرمودند: «عمار مثل پوست بین دو چشم من است.»

این قدر پیامبر اکرم او را دوست داشت و عمار یک شخصیت متفکر بود. یک چیزی که می‌شود از جناب عمار یاد گرفت همین است‌، زمان شناس بودن که جناب عمار زمان شناس بود، نه فقط در زمان امیرالمومنین که در زمان پیامبر هم همین طور بود. مثلاً در جنگ «خندق» یک عده‌ای آمدند و صحبت‌هایی کردند که چگونه می‌خواهیم بجنگیم [حالا به بحثش می‌رسیم و چون اسم جناب عمار را آوردم این را می‌گویم] یک عده که مسلمانان را می‌ترساندند که نمی‌شود بجنگیم و این‌ها. نوای جنگی آمریکا تا خلیج فارس آمده، چه کار دارید می‌کنید؟ همان حرف‌هایی که زمان پیغمبر هم شد دیگر، جناب عمار بود که عرضم به حضور شما روشن‌گری می‌کرد و خلاصه بیان می‌کرد، ـ سلام الله علیه ـ این مطلب هم در زمان ساخت مسجد نسبت به حضرت عمار بیان شده است.

یکی از حاضران پرسید که: «حاج آقا چرا پیامبر عمار را با اسم مادرش صدا می‌کردند؟»

حاج آقا فرمودند: «یک مطلبی بگویم که من هم باور نمی‌کنم که این باشد، این جمله‌ای است که در کتاب سیرۀ ابن هشام بیان می‌کند که برای پیروان مکتب خلفاست و جناب عمار هم خیلی مقبولِ مکتب خلفا نیست، من برداشتم این است وگرنه از پیامبر [خوب شد که این را گفتین] بعید است که نسبت به کسی که این قدر برایش محبوب است اسم مادرش را بیاورد.»

این جا می‌گوید: «وَيْحَ ابْنَ سُمَيَّةَ» این جا دقیقاً متنی است که در کتاب سیرۀ ابن هشام آمده است و احتمال می‌دهیم که بله این جوری باشد. در سبک و سیاقِ پیغمبر نیست که افراد محبوب، مثلاً حضرت «ابا عبدالله» نسبت به «عبیدالله بن زیاد» فرمودند: «ابن مرجانه» خوب منظور این بود که تو آدم سالمی نیستی. لذا این بعید است و این جا یک مقدار جای بحث داریم که آیا واقعاً پیامبر این طوری بیان کردند یا نه.

خوب در مدتی که پیامبر اکرم مهمان جناب ابو ایوب انصاری بودند، ابو ایوب طبقۀ دوم بود و پیامبر اکرم در طبقۀ اول بودند. ابو ایوب و همسرش در طبقۀ دوم بودند و هنوز وقتی که پیامبر وارد مدینه شدند همسری نداشتند. پیامبر عایشه را عقد کرده بودند، یعنی قبل از این که وارد مدینه بشوند پیامبر عایشه را عقد کرده بودند اما بعد از این که وارد مدینه شدند عایشه وارد منزل پیامبر شدند و هنوز پیامبر همسری نداشت. ابو ایوب و همسرش که در طبقۀ بالا بودند یک روز آمد خدمت پیامبر و ظاهراً حدود یک ماهی ساخت مسجد طول کشیده است. آمد خدمت رسول خدا و عرض کرد: «يَا نَبِيَّ اللَّهِ، بِأَبِي أَنْتَ وَأُمِّي، إنِّي لَأَكْرَهُ وَأُعْظِمُ أَنْ أَكُونَ فَوْقَكَ، وَتَكُونَ تَحْتِي» گفت: «یا رسول الله پدر و مادرم به فدایتان! من ناراحت می‌شوم که ما بالا باشیم و شما طبقه پایین باشید، اجازه بدهید که ما به پایین بیاییم و شما به بالا تشریف ببرید.» پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «يَا أَبَا أَيُّوبَ، إنَّ أَرْفَقَ بِنَا وَبِمَنْ يَغْشَانَا، أَنْ نَكُونَ فِي سُفْلِ الْبَيْتِ»، ما این را در جای جایِ زندگی پیامبر می‌بینیم، «تواضع»، پیامبر فرمودند: «برای من و هر کسی که به اصطلاح بخواهد بر من وارد شود راحت‌تر است که در طبقۀ اول باشد.»

این سبک پیغمبر بود؛ گاهی پیامبر بر سر سفره می‌نشست و جمعیت که زیاد می‌شد، حالا اگر پیامبر چهار زانو نشسته بودند، وقتی جمعیت زیاد می‌شد دو زانو می‌نشستند تا بقیه هم جا بشوند. برخی می‌گفتند: «یا رسول الله! شما این گونه ننشینید شما رسول خدا هستید.» مثلاً در یک جاهایی پیامبر در کوچه یا بازار راه می‌رفتند و دیدند که یک خرمای خشکی روی زمین است و این خرما را برمی‌داشتند و تمیز می‌کردند و می‌خوردند. می‌گفتند: «یا رسول الله، شما پیغمبرید این کارها چیست؟» این تواضع در وجود پیامبر حتی در راه رفتن، در وصف راه رفتن پیامبر داریم که پیامبر وقتی که راه می‌رفتند اول کف پشت پاشنه پا را چه می‌گویند؟ پاشنه می‌گویند؟ اول پاشنۀ پا را و بعد قسمت جلویی پا را موقع راه رفتن روی زمین می‌گذاشتند؛ شانۀ چپ از شانۀ راست ایشان سبقت نمی‌گرفت و صاف راه می‌رفتن و موقع راه رفتن هیچ وقت به این طرف و آن طرف نگاه نمی‌کردند و مستقیم جلو را نگاه می‌کردند. عرضم به حضور شما که با هر کسی که می‌خواستند صحبت کنند به تمام وجه به او نگاه می‌کردند.

من این قدر از بیان این حرف‌ها لذت می‌برم و به تمام وجه پیامبر به روی طرف برمی‌گشتند و صحبت می‌کردند.

یکی به خدمت پیامبر اکرم آمد و خوب هیبت پیامبر او را گرفته بود. خوب پیغمبر است و رسول الله را دیده و بعد از عمری که توصیفات او را شنیده او را دیده است و حالا با پیغمبر مواجه شده است، پیامبر اکرم دیدند که او دارد می‌لرزد و صدایش می‌گیرد. حضرت دست روی شانه‌های او گذاشت و گفت: «بنده خدا من هم بنده‌ای از بندگان خدا هستم و تو هم بنده‌ای از بندگان خدایی و من و تو فرقی نداریم، فقط بر من وحی می‌شود و بر تو نمی‌شود، غصه نخور!» طرف آرام شد و یک حالت‌های این طوری در تمام زندگی پیامبر بود؛ پیغمبری که رئیس حکومت است، پیغمبری که رئیس الملة و الدین است، پیامبری که نمایندۀ خداست، اشرفه، سید الانبیاء است، چه بگوییم آخر. می‌دانید که یکی از جملاتی که پیامبر خیلی تکرار می‌کردند کلمۀ «و لا فخر» بود، چون پیامبر مجبور بودند که یک چیزهایی از خودشان بگویند که من سید الانبیاء هستم و در عملِ پیامبر هم این قابل اثبات بود که سید الانبیا است؛ من اعلم العلما هستم، پیامبر مجبور بودند که این‌ها را بیان کنند و می‌فرمودند: «أنا سید الانبیاء و لا فخر» یعنی افتخاری در این قصه نیست. من نمی‌خواهم که فخر بفروشم و این در تمام حرف‌ها تکرار می‌شد. خطبه‌های پیامبر را بخوانید، تقریباً محال است که در خطبه‌های پیامبر اکرم کلمه و لا فخر نباشد. تواضعی که پیامبر داشت، «لولاک لما خلقت الافلاک» مگر خودِ پیغمبر این را نمی‌دانست، بهتر از دیگران این قصه را درک می‌کرد.

اما خوب بله «من بالا باشم و شما پایین»، «این طوری اگر مردم بخواهند بیایند راحت‌تر است» و نوع حرف زدن و نوع بیان کردن و نوع عمل، این از این در بحث ساخت مسجد، دو مطلب دیگر هم بگویم. یکی این که اقدام بعدی پیامبر اکرم (ص)، بحث مبدأ تاریخ است.

ببینید یک موضوعی داریم در خصوص مبدأ تاریخ در بین عرب آن زمان، معمولاً عرب آن زمان مباحث مبدأ تاریخ و کارهای تاریخی را روی وقایع مهمشان قرار می‌دادند و این در وقت‌های مختلف تغییر می‌کرد. مثلاً سال «عام الفیل» که شد و آن سپاه ابرهه و آن اتفاقاتی که افتاد، بعد از عام الفیل هر اتفاقی که می‌افتاد می‌گفتند: «سه سال بعد از عام الفیل، چهار سال بعد، ده ماه بعد از عام الفیل» یعنی یک مدتی عام الفیل مبنا شده بود. یک مدتی یک روزی بود به نام «یوم الجبله» که در زمان جاهلی می‌گفتند، جبله یک منطقه‌ای در بیرون از مکه بود و یک کوهی بود که آن جا چشمه آب و منابع آبی وجود داشت، یک جنگ خیلی بزرگی پیش آمد و سرِ همین منابع آبی دعوا و جنگ شد و آن جا معروف به «یوم الجبله» شد. یعنی یک مدتی «یوم الجبله» مبنای تاریخ قبل از اسلام شده بود و قبل از زمان جاهلیت می‌گفتند: «یک سال بعد از یوم الجبله، ده روز بعد از یوم الجبله»، مبنایشان را روی آن قرار می‌دادند.

پس این موضوع اول این که عرب آن زمان هر وقت تاریخ خاصی پیش می‌آمد می‌آمدند و آن را مبنای تاریخی می‌کردند. مسئلۀ دوم این است که خوب عرب آن زمان 12 ماه را داشتند؛ «محرم، صفر، ربیع الاول، ربیع الثانی، جمادی الاول، جمادی الثانی، رجب و شعبان و رمضان، شوال، ذی القعده، ذی الحجه»، عرب جاهلی مبنای اول ماهش نمی‌گویم اول سال، اول ماهش یعنی ابتدایش ماه محرم بود. این رسم جاهلی بود، خوب دقت کنید که چه می‌خواهم بگویم و این رسم جاهلی بود و درتمام کتاب تاریخی هم اعم از کتاب‌های پیروان مکتب خلفا و مکتب اهل بیت این مطلب آمده است.

مسئلۀ بعدی این که وقتی که پیامبر اکرم به یثرب هجرت کردند این یک مبنا شده بود. وقتی مطلبی را می‌خواستن بگویند یا بنویسن یا تاریخ برنند، می‌گفتند: «دو ماه بعد از هجرت، هجده ماه بعد از هجرت»، به ماه می‌گفتند و به سال نمی‌گفتند. مثلاً 42 ماه بعد، الان واقعاً در کتاب‌های تاریخی هست بروید و ببینید؛ مثلاً 42 ماه بعد از هجرت پیامبر این اتفاق افتاده است. حالا حساب کنید که 42 ماه چند سال می‌شود، مثلاً چند سال و چند ماه می‌شود. به ماه از هجرت حساب می‌کردند، یعنی از بعد از هجرت پیامبر این اتفاق افتاد که مبنا بشود. اما این که به عنوان اولِ سال و ابتدای تاریخ مبنایش کنند نمی‌گفتند، مثلاً می‌گفتند که: «این اتفاق 40 ماه بعد از هجرت پیامبر افتاد.»

در برخی از نامه‌های پیامبر هم هست، آن نامه یا توافق‌نامه‌ای که بین پیامبر و مسیحیان نجران نوشته شد، پیامبر در آن جا نوشتند [حالا در ذهنم نیست] مثلاً نوشته شده که: «چند ماه بعد از هجرت» یا مثلاً وصیت‌نامه‌ای که پیامبر برای جناب سلمان نوشتند و امیرالمومنین املاء کرد و تاریخ زدند که 60 ماه بعد از هجرت و این مبنا بود. البته این ماه ماه گفتن‌ها در برخی تواریخ داریم که تا قرن دوم و سوم هم ادامه داشت، می‌گفتند ماه و به صورت ماه حساب می‌کردند. بعدها این از بین رفت و تبدیل به سال شد، چون زمان طولانی می‌شد دیگر تبدیل به سال شد. اولین باری که رسماً در بین مسلمانان و جامعۀ اسلامی مبنای مبدأ تاریخ برای هجرت پیامبر در اسلام شد زمان خلیفۀ دوم بود. خلیفۀ دوم یک جلسه‌ای تشکیل داد و همه را جمع کرد از افراد خاصی، حتی امیرالمومنین هم بودند که بیاییم و مبدأ تاریخ را چه زمانی بگیریم. یک عده گفتند که مبعث پیغمبر و عده‌ای گفتند از معراج، هر کسی یک چیزی می‌گفت. یک عده هم گفتند که از تولد پیامبر اما امیرالمومنین پیش‌نهاد کرد که همین هجرت پیامبر مبنا باشد. خوب پیامبر دوازدهم ربیع الاول وارد مدینه شدند، اول ربیع الاول که از مکه خارج شدند. امیرالمومنین پیش‌نهاد کردند که اول ربیع الاول یعنی روزی که پیامبر از مکه خارج شدند مبنا شود، این که مبنا هجرت پیامبر باشد همه پذیرفتند و مورد اتفاق همه واقع شد. اما پیش‌نهاد امیرالمومنین این بود که: «اول ربیع الاول را اول سال و اول ماه سال قرار دهیم، یعنی سال ما از اول ربیع الاول شروع بشود.» به نظر خیلی زیباتر می‌شد، نمی‌شد؟

«ربیع» یعنی بهار، «ربیع الاول» یعنی بهار اول، «ربیع الاول، ربیع الثانی» و این طوری سال را شروع کنیم. یک عده هم پیش‌نهاد کردند که «ماه رمضان» اول سال باشد. اول سال و اولین ماه سال را از «رمضان» قرار بدهیم که عملاً شما برخی کتب ادعیه و این‌ها را دقت کنید همین طور هم است. مثلاً مبنا ماه رمضان است، دقت کردید، در واقع رمضان اول سال ما است و خیلی از آقایان این مبانی را دارند. حالا از باب عرفانی و حساب و کتاب کار را آدم داشته باشد.

یک عده هم در آن زمان، زمان خلیفۀ دوم همان رمضان بود. پیش‌نهاد امیرالمومنین هم ربیع الاول بود، اول ربیع الاول بود. اما خلیفۀ دوم اصرار بر این داشت که همان ماه محرم زمان جاهلیت برقرار بماند و همان هم شد. طبیعتاً نظر خلیفۀ دوم است دیگر و همان محرم هم باقی ماند. یعنی عملاً سال اول هجری 2 ماه و 12 روز قبلش باشد، خوب چرا این کار را می‌کنید؟

به نظر کار امیرالمومنین خیلی دقیق‌تر بود ولی به هر حال آن مبنا باقی ماند. شاید آقا امام زمان بیایند و به همان ربیع الاول برگردانند، نمی‌دانیم.

عرضم به حضور شما که این مبنا شد، اول «ربیع الاول» سال 14 مبعث، 23 شهریور ماه می‌شود. یعنی پیامبر اکرم 23 شهریورِ سال اول هجری شمسی به سمت مدینه حرکت کردند. بیست و سوم که ما می‌گوییم اول ربیع الاول به حسابی که بخواهیم تبدیل کنیم 23 شهریور ماه می‌شود. فلذا این مبنایی برای بحث تاریخ تا هجرت پیامبر اکرم (ص) بود.

یکی از حاضران پرسید: «روز ورود پیامبر به مدینه است؟»

حاج آقا فرمودند: «بله، روز ورود پیامبر به مدینه است.» پیامبر 12 روز طول کشید که از مکه به مدینه بیایند و خیلی هم طولانی شد. عملاً شش روزه می‌رفتند و یک هفته بیشتر نمی‌شد، چون گفتیم که پیامبر مسیر را زیگزاگ رفتند به طوری که دیده نشوند و مسیر معمول را طی نکردند طولانی شد.

پیامبر 12 روز یعنی روز اول ربیع الاول از مکه خارج شدند. به هر حال این از این مبحث، اما بحث بعدی که داریم که مقدمه‌ای هم برای جلسۀ بعد خواهد بود. این است که مهم‌ترین اقدام پیغمبر پس از ورود به مدینه ساخت مسجد بود. حالا اسمش را مسجد یا هر اسم دیگری، اسمش را جامع بگذاریم. می‌دانید که در زبان عربی به یک محلی که می‌روند و نماز می‌خوانند به عربی مسجد نمی‌گویند. اگر شما در عراق مسجد بگویی کسی متوجه نمی‌شود، مسجد یعنی چی؟

«مسجد» آن سجاده‌ای که روی آن نماز می‌خوانند مسجد است، دقت می‌کنید. عرب‌ها «جامع» می‌گویند، مثلاً «جامع الهاشمی»، «جامع الکوفه» این‌ها اسمش است.

ولی خوب پیامبر یک پایگاهی ساختند که این جا مبنا باشد، یعنی پیامبر از بدو ورود یک کاری کرد که توجهات به یک جا باشد. متفرق نشوید، این جا مبنا است. تازه چگونه این را مبنا می‌کند، با آن مانوری که با شتر انجام می‌شود و ببینید که چه قدر جلب توجه می‌کند. این سبک است و می‌تواند برای ما مبنا باشد.

می‌گویند اگر جایی می‌خواهی جلب توجه کنی یک کاری کن که نامتعارف باشد. من بخواهم جایی تعیین کنم شترم را رها کنم، چه کاری است و یک کم نامتعارف است.

یکی از حاضران گفت: «این شتر با بقیه شترها فرق داشت.» حاج آقا فرمودند: «آن بحثش جداست و من می‌خواهم به عنوان کسی که می‌خواهد بحث مثلاً مدیریتی کند این یکی از سبک‌ها در مدیریت است.» یک کاری کنی که جلب توجه کنی، یک جوری و یک حرفی بزنی که نامتعارف باشد.

خدا رحمت کند مرحوم کافی را این خطیب بزرگ را که ایشان یک روزی دیدند که حواس‌ها پرت است در وسط صحبت کردنشان، وسط صحبت کردنشان یک جمله نامتعارف آورد و گفت: «ای آقا با تو هستم، ای آقا نگاه کن با تو هستم»، گفتند: «ببینیم که این با چه کسی است؟» بعد گفت: «تویی که نمی‌دانی که تعداد دکمه‌های لباست چند تا است» همه نگاه کردند که ببینند دکمه‌هایشان چند تاست، فرمودند: «حالا می‌خواهی دینت را گوش کن و همه حواس‌ها جمع شد.»

یک جملۀ نامتعارف، نه این که بگوییم غلط؛ نه، نامتعارف که عرف نباشد، عرف نیست که شترت را رها کنی و جایی برای خودت پیدا کنی اما این کار را می‌کنم و تمام حواس‌ها جمع می‌شود. ببینید شما مسجد النبی برای ما چی است. اصلاً یک مدینه است و یک مسجد النبی، 1400 سال هم گذشته است. این را چه کسی کرده؟ این را پیغمبر کرده و آن مانوری که پیامبر داده و این خیلی مهم بود، برای این که یک پایگاه شد و مردم اگر جایی گیر افتادید من هستم و همین جا هم هستم. خانۀ من همین جا هست، پیامبر خواب است، پیامبر مأموریت است، پیامبر نیست نه پیامبر همین جا است، هر جایی بخواهی من را پیدا می‌کنی؛ هیچ وقت دغدغه این که من را پیدا نکنید ندارید.

یک چیز جالب دیگر که این هم جزء معجزاتی نبی مکرم و از کرامات رسول الله است که عرق مبارک تن پیغمبر بوی عطر می‌داد، واقعاً این است نه این که طرف دارد بزرگش می‌کند. نه واقعاً این چیز عجیبی بود در وجود پیغمبر که همه هم می‌دانستند که عرقِ پیامبر بسیار معطر بود و آن‌هایی که دنبال پیغمبر می‌گشتند و او را پیدا نمی‌کردند کوچه‌ها را بو می‌کشیدند و هر جایی که می‌دیدند مثلاً این کوچه بوی خوبی دارد معلوم است که خوب پیامبر از آن کوچه رد شده است و این بو را تعقیب می‌کردند و پیامبر را پیدا می‌کردند. یعنی باید این برای ما یک جوری سبک باشد.

این یک و دومین اقدام پیامبر بلافاصله بعد از ورود نوشتن یک پیمان نامه بین مسلمانان اعم از مهاجرین و انصار بود و یک پیمان نامه هم بین مسلمانان و یهودیان نوشتند.

ببینید این یهود قصش چه دارد می‌شود، این یهود از بدو ولادت پیغمبر که یادتان است بحث کردیم، یعنی هر جا پیغمبری هست یهود هم هست؛ پیامبر اکرم هر جا می‌رود دنبال رد پای یهود بگردید.

یکی از حاضران پرسید: «یهودیان داخل مدینه بودند؟»

حاج آقا فرمودند: «بله، داخل مدینه که نه. عموماً بیرون از مدینه بودند ولی خوب به داخل هم می‌آمدند و داشتیم که بعضی‌ها در داخل مدینه بودند ولی قبایلشان در بیرون از مدینه بود.»

بعضی از ایشان در داخل مدینه زندگی می‌کردند و یک پیمان نامه‌ای را پیامبر اکرم نوشتند که خیلی مفصل است و حالا فرصت نداریم که بخوانم. در کتاب «سیرۀ ابن هشام» که این پیمان نامه را بیان کرده که پیامبر اکرم بین مسلمانان نوشتند، چه مهاجرین و چه انصار، یک پیمان نامه هم با یهودیان که حالا در پیمان نامه با یهودیان این است که پیامبر فرمودند: «این‌ها حق ندارند که در شهر مدینه بمانند و خلاصه تا وقتی در کارهایشان و در عباداتشان آزادند [که حالا فرصت خواندنش را ندارم] و این که می‌توانند آزادانه در مدینه زندگی کنند که وارد جنگ و دشمنی با مسلمانان نشوند.» که یعنی چه؟ ببینید پیغمبر می‌داند که این‌ها، من هم گفتم به شما که حواستان را جمع کنید. حالا چرا پیامبر این کار را کرد؟

حالا بین مسلمانان و یهود پیمان نامه نوشتند یک حرفی، خیلی برای ما جای بحث ندارد. ولی چرا بین مسلمانان هم پیمان نامه نوشتند؟

ببینید ما این جا چند تا موضوع داریم، اولاً این که دقت داشته باشید که پیامبر و تمامی مسلمانانی که شاید تعدادشان مثلاً به چند صد نفر یا بیش از هزار نفر هم می‌رسید و این‌ها همه از مکه در آمدند و با تمام تقابل و اقدامات امنیتی و چه می‌دانم جاسوسی و ضد جاسوسی که مشرکین انجام دادند، این پیامبر با مسلمانان همه آمدند و به یثرب رفتند و یک عصبانیت شدیدی بین مشرکین وجود دارد. نه فقط مشرکین مکه، که مشرکین طائف، که مشرکین شهرهای دیگر که مشرکین قبایل دیگر، این‌ها همه یک حالت تقابل را درست کرده و پیامبر می‌خواهد به مسلمانان بگوید که حواستان را جمع کنید. خیلی راحت ننشینید که ما حالا به مدینه آمدیم و به‌به و چه‌چه و راحت دیگر الان، نه دیگر از این مرحله به بعد باید حواسمان را جمع کنیم. مثلاً همان شتری که رها می‌کنم که همه حواس‌ها جمع شود، این پیمان نامه یک چیزیست که همه حواس‌ها جمع بشود، خلاصه نروید در وضعیتی که بی‌خیال بشوید.

این یک موضوع، موضوع بعدی که در خود یثرب هم که همه مسلمانان نشدند، خیال نکنید کل مدینه همه مسلمان شدند، نه بعضی مسلمان شدند و برخی از قبایل اطراف یثرب افرادی بودند که اصلاً جزء متحدین مشرکین بودند. این‌ها قبایلی در یثرب بودند که با برخی مشرکین مکه متحد بودند و پیمان اتحاد داشتند و این‌ها هم از آمدن پیامبر به مدینه عصبانی بودند.

قبیلۀ «بنی مظعون» که مجموعه‌ای از قبایل «بنی جمح» بودند که این‌ها یکی بودند. «بنو جحش بن رئاب» که به قول سیرۀ ابن هشام که می‌گوید: «من خلفاء بنی امیه» بودند؛ قبیلۀ بنو جحش بن رئاب متحد بنی امیه بودند و در مدینه ساکن بودند، «بنو بُکَیر» که از مجموعه قبایل «بنی سعد بن لیث» بودند که از متحدین «بنی عدی بن کعب» بودند که این‌ها از آمدن پیغمبر عصبانی بودند و در مدینه هم بودند. حالا ما که در قدرت هستیم و این‌ها بی‌خود کردند و این‌ها چه کاره هستند، نه پیامبر که دنبال دعوا و جنگ نیست. خیلی جالب است که در همین پیمان نامه‌ای که پیامبر نوشتند، آن جا قید می‌کنند و می‌گویند که: «ما با مردم مکه هیچ مشکلی نداریم مگر آن که آن‌ها با ما وارد جنگ شوند و اگر آن‌ها خواستار صلح شدند ما هم صلح می‌کنیم.»

یعنی پیامبر اصلاً دنبال جنگ نیست. این که می‌آیند و از شخصیت پیامبر یک شخصیت جنگ طلب درست می‌کند، بعضی این کار را کردند؛ اصلاً پیامبر دنبال جنگ نبود ولی اگر به کیان اسلام و به کیان مسلمانان و به هیبت و هیمنۀ اسلام بخواهی برخورد کنی، با بدترین وجه ممکن تقابل می‌کند. پیامبر این گونه بود یعنی به طور معمول پیامبر مسالمت آمیز است مگر این که خلافش ثابت شود. دقت فرمودین.

یکی از حاضران گفت: «این‌هایی که گفتین مسلمانان نبودند و بت پرست هم بودند؟» حاج آقا فرمودند: «بله، بت پرست بودند.» دوباره گفتند که: «یعنی پیامبر اجازه می‌دادند که این‌ها در مدینه بمانند؟»

حاج آقا فرمودند: «نه این‌ها بعداً به مدینه رفتند.» حالا بدو ورود را داریم می‌گوییم و هنوز اتفاقی نیفتاده است، هنوز اختیار پیامبر همه جا را شامل نشده است و آن وضعیت بود.

بحث بعدی این که بالاخره مردم یثرب مردمی نبودند که فقط به شهر مدینه منحصر شوند، این‌ها آدم‌هایی بودند که با یهودیان بیرون مدینه اصلاً با برخی از مشرکین و قبایل دیگر در شهرهای دیگر این‌ها ارتباط داشتند. این طور نمی‌شد که پیامبر این‌ها را رها کند و این خطر وجود داشت که بعضی‌ها بروند جاسوسی کنند و بعضی بروند و دیگر برنگردند که بعضی این کار را کردند و بعضی هم مرتد شدند و رها کردند و رفتند، پیامبر می‌خواهد جلوی این اتفاقات را سعی کند که بگیرد.

یک بحث دیگر این که تمام این مهاجرین، تقریباً همۀ آن‌ها با دست خالی و خانه و زندگی را رها کردند و خودشان و لباس تنشان به یثرب آمدند. نه مسکنی دارند و نه خوراکی و نه لباسی، چیزی ندارند و مردم انصار این‌ها بودند که همۀ آن‌ها، همۀ انصار خانه‌هایشان را تیغه کشیدند و نصف را خودشان و نصف دیگر را به آن طرف می‌دادند و هر چه که می‌خوردند با هم تقسیم می‌کردند. کار آسانی نیست، ببینید یک جاهایی بحث تقابل می‌شود و یک جاهایی این خوشش نمی‌آید و آن یکی بدش می‌آید. یکی می‌گوید: «تو چرا این کار را کردی؟» این جا باید پیامبر حواسش جمع باشد.

ما باید به این‌ها دقت کنیم، پیامبر با وجود این مشکلات مضافاً بر این که این‌ها ذاتاً جنگ طلب بودند و ذاتاً خون‌ریز بودند و آدم کشی می‌کردند. خدایی این چه مدیریتی است که این مرد انجام داد، رسول الله ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ آن هم به مدت ده سال، فکر نمی‌کنم در کرۀ زمین آدمی با این قدرت مدیریت هنوز به وجود آمده باشد.

ما خودمان در خانوادۀ خودمان بخواهیم مدیریت کنیم یک جاهایی گیر می‌کنیم، این را جمع کن، به او بفهمان. پیامبر در یک چنین جامعه‌ای که منحط‌ترین جامعۀ فرهنگی شناخته شدۀ آن زمان بود و با یک چنین آد‌م‌هایی و با یک چنین مدیریتی و از همان ابتدا پیامبر اکرم (ص) این کارها را انجام می‌دادند. بعد بحث عقد برادری شد، فلانی با فلانی عقد برادری خواند؛ مثلاً امیرالمومنین با پیامبر اکرم که حالا امیرالمومنین که آخرین نفر بود و حضرت منتظر بودند که با چه کسی عقد برادری می‌خواند، چون برای همه خوانده شده بود. امیرالمومنین ناراحت شد که حالا پیامبر به قول من ما را در نظر نگرفتند، حضرت فرمودند: «بیا، أنت اخي في الدنیا و الاخرة» این جمله هم در کتاب پیروان مکتب خلفا هم هست که: «نگران نباش که در دنیا و آخرت برادر من هستی، فقط در دنیا که نیست.» این‌هایی که من عقد برادری خواندم برای این دنیایشان بود ولی تو برادر دنیا و آخرت من هستی. این «عقد اُخوت» در فرهنگ عربی، ببینید ما در فرهنگ عربی داریم که وقتی که یک کسی با دختر یک قبیله‌ای ازدواج می‌کرد کاملاً داستان مسالمت آمیز می‌شد و کلیه کدورت‌ها و دشمنی‌ها کنار می‌رفت. برخی از ازدواج‌های پیامبر این جوری بود که من در بحث تعدد زوجات نبی یک جلسه کامل روی این موضوع بحث خواهیم کرد.

مرحوم علامه عسکری (ره) در کتاب «احادیث أُم المومنین عایشه» این را آوردند و با دلایل دقیق و مفصل بحث کرده‌اند. با این ازدواج بسیاری از جنگ‌ها و اختلافات از بین می‌رفت و صلح و آرامش به وجود می‌آمد. یا همین بحث برادری، آقا تو برادر من هستی دیگر تمام می‌شد، اصلاً این که با این برادر می‌شد قبیلۀ این با قبیلۀ آن هم کلاً برادر می‌شد. یعنی سیاست پیامبر را نگاه کنید، با این سیاست پیامبر کاری می‌کرد که کم‌کم آن فرهنگ جنگ و خون‌ریزی از بین برود. پس این مدیریت است و مدیریت کردن قصه است.

یکی از حاضران پرسید: «این عقد اخوت برای چه زمانی بود؟»

حاج آقا فرمودند: «همان اولی که پیامبر وارد مدینه شدند و آن پیمان نامه‌ای که نوشتند، بعد از آن شروع کردن که تو برادرت این است و این برادرش فلانی است»

جناب حمزه برادرش شخصی بود به نام «کلثوم ابن هدم» اگر اشتباه نکنم، که خیلی زود هم از دنیا رفت و بعد حضرت یک نفر دیگر را با جناب حمزه برادر کردند که بعد هم وصیّ جناب حمزه شد.

اصلاً یک حالتی در جامعه درست کرد که آرامش، یعنی یک آرامش مثال زدنی در حجاز شد. مثلاً اگر غریبه‌ای وارد مدینه می‌شد می‌گفت: «عجب شهری است این جا و هیچ شباهتی با شهرهای دیگر ندارد، از لحاظ این که مردم وارد جنگ و دعوا و تقابل نیستند و همه آرام هستند.» همه برمی‌گردد به آن مدیریتی که پیامبر اکرم (ص) داشتند.

تا همین جا کفایت می‌کند، إن‌شاءالله ادامه بحث برای جلسه آینده باشد. خدا را قسم می‌دهیم به محمد و آل محمد که ما را با معارف اسلامی بیش از پیش آشنا بگرداند.